تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  

من چقدر ساده بودم که دل به تو باخته بودم


تو خيالم واسه تو فرشته اي ساخته بودم


تو رو بهتر از همه گلاي سرخ ديده بودم


واسه ظلمت دلم ستاره اي چيده بودم


اون که عاشقت نبود چرا قلبتو ربود


ما که عاشقت شديم اين جوري کار ما بود


حالا که با دگري هستي و غافل از مني


چرا به اين دل من زخم زبون هم مي زني


بعد تو عاشقي از يادم مي ره


ديگه اين ترانه ها منو عذابم نمي ده


اون که عاشقت نبود چرا قلبتو ربود


ما که عاشقت شديم اين جوري کار ما بود


وقتي که عطر تنت ميشه همه خواهشم


مي بينم گناه تو اما باز چشم مي پوشم


امون از کار اين دل که بازم تو رو مي خواد


مي بينه حال اما دنبالت مياد


اون که عاشقت نبود تو رو تنها مي زاره


ولي عاشقت هنوز ميگه دوست داره


 


 


سروده ي پيام شريعت پناهي

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:23 روز سه شنبه نهم تیر 1388
| لینک ثابت

  


يه دختر کوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميکرد .اين دختره يه دوست

 پسري داشت که عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمام

و داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يکي پيدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتي که دختره بينا شد ديد که دوست پسرش

 کوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت

 و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش!!!!!!

من علی رضا ;)

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:43 روز چهارشنبه سوم تیر 1388
| لینک ثابت

  
اومدم اینجا و دیدم علی چی نوشته .

کلی حرف دلمو نوشتم اینجا که بذاارمش . اما همه رو پاک کردم . دلم نمیخواد به خاطر چیزی که تموم شده بیام اینجا یه چیزایی بنویسم که اشک همه از جمله تورو در بیارم .

بذار همینجوری بگذره . چون اینجوری واسه تو بهتره . بهتره فکر کنی دروغ بود . من دروغگو باشمو تو با این خیال که از یه دروغگو جدا شدی زندگی کنی بهتر از اینه که من هنوز همون فرشته تو قلبت باشم و بخوای عذاب جدا شدنمونو بکشی .

نویسنده : فاطمه | ساعت 16:43 روز یکشنبه بیست و نهم دی 1387
| لینک ثابت

  پایان ...................... !

باز هم من ماندم و خودم

باز هم من ماندم و جاده ای که حاکی از گذر توست

باز هم من ماندم و قصه ای که انگار دنباله ای ندارد

باز هم من ماندم و این همه واژه نانوشته

باز هم من ماندم و حسرت دیدنت

باز هم من ماندم و بغض نشکفته در گلویم

به گمانم همه چیز تمام شده است

به گمانم دیگر کار از کار گذشته است

به گمانم باید باور کنم که قصه تمام شده است

جدایی ، تنهایی ، اشک ...

سهم من و تو از هم همین حروف ساده ایست که وسعتی بی انتها دارد

باورت میشود که قصه عشقمان تمام شده باشد و ما مانده باشیم و یک دنیا هیچ ؟

باورم شود

باورت شود .

همه چیز تمام شد به سادگی خواب به سادگی لبخندهای پاکمان به سادگی رقصیدن قاصدکی در باد...

یکشنبه 20 مرداد 1387

sms :

_سلام علیرضا چرا دیشب جواب آخرین اس ام اسمو ندادی ؟ که گفتم باید زودتر جدا بشیم . گفتم شنبه میام که از صبح پیشت باشم واسه آخرین قرار .

- سلام . خوابم برد ! فاطمه من نمیتونم به این زودی ازت جدا بشم . تا سربازیم تموم بشه بیا با هم باشیم .

_ نه . واسه چی الکی کشش بدیم ؟ به خدا واسه منم سخته اما هرچی زودتر قال قضیه رو بکنیم به نفعمونه .

- ول کن دیگه انقدر حرف جدایی رو نزن .

_ باشه امروز حرفشو نمیزنم اما رو حرفم فکر کن . راستی علی جونم اصلا میدونی امروز چه روزیه ؟

- بله گلم سالگرد دوستیمونه .

_ آره ... دوسال تمام ...

....

...

..

.

ساعت 5 بعد از ظهر . زنگ زدم به علیرضا .

_ سلام کجایی ؟

- خونه دوستمم . فاطمه تو واقعا میخوای شنبه جدا بشی ؟

_ آره

- من اگه ببینمت ولت نمیکنم . من نمیتونم . اگه ببینمت نمیتونم جدا بشم ازت !

_ خوب چی کار کنیم یعنی نمیخوای منو ببینی ؟

-نه . اگه واقعا میخوای جدا شی همین امروز ...

_ ........

-موافقی ؟

_ باشه اگه نمیخوای همدیگرو ببینیم قبوله .

- فاطمه ... انقدر گیر نده دیگه . بیا تا آخر سربازیم با هم باشیم . شیرنیه پایان خدمتمو میخوام بهت بدما ...

_ نه من نمیتونم .

_ علی حالم اصلا خوب نیست اصلا پاشو بیا اینجا .

- من الان کجا بیام با لباس سربازی ؟ گیر میدن بهمون .

_ اشکال نداره بیا .

- باشه گلم من الان میام اما زود باید برم .

..

.

.

.

پارک دانشجو . همونجا که همیشه وقتی قرار میزاریم وایمیستم تا بیاد . نشستم . اومد با همون لباسای سربازیش .

- سلام

_ سلام

- خوبی ؟

_ مرسی . علی قبول میکنی که شنبه همو ببینیم واسه آخرین بار ؟

- فاطمه گفتم که نمیتونم .

_ بالاخره چی کار کنیم ؟

- فاطمه انقدر دستمو فشار نده اینجوری نمیتونم ازت جدا بشم !

_ ( یه لبخند تلخ از طرف من ! ) باشه پس تو فکراتو بکن . اما من جداً تصمیم خودمو گرفتم .

- باشه . من دیگه باید برم اون پلیساام دارن میان اینطرف . خدافظ .

_ خدافظ .

( همینطور که دستامون تو دست هم بود از رو نیمکت بلند شدیم . دستامون از هم جدا نشد تا وقتی که انقدر فاصلمون زیاد شد که مجبور بودم دستشو ول کنم . آخرین لحظه محکم دستشو فشار دادم. نمیدونم چه حسی بود . اما وحشتناک بود . وحشتناک ... )

ساعت 8 دارم از کلاس زبان بر میگردم . بازم زنگ میزنم بهش .

- باشه فاطمه من قبول میکنم جدا بشیم . اما نمیتونم دیگه ببینمت . خواهش میکنم همین امشب تمومش کن .

_ باشه اگه نمیخوای همدیگرو ببینیم اشکالی نداره . با اینکه خیلی دوست دارم شنبه ببینمت ...

- پس ... مواظب خودت باش . دوستت دارم .

_ توام مواظب خودت باش . همیشه دوستت داشتم و دارم .

- برو دیگه الان مزاحمت میشن .

_ نه ... با این حال و روز من ، کی میخواد مزاحمم بشه ؟

- خوشبخت بشی عزیزم .

...

.

.

..

..

..

و ...

تموم شد .

و ما دقیقا تو سالگردمون از هم جدا شدیم .

دوسال تمام ...

دوسال زندگی . دوسال عشق ورزیدن . دوسال هم نوا شدن با دردها و شادی های هم . به همین راحتی تمام شد .

... تمام شد .

نمی دونم حال و روز علیرضام حتما بهتر از من نبود . گوشی رو گذاشتم و با گریه رفتم خونه . صدای علی تو گوشم میپیچید : نبینم اشکتو فاطمه خانوم !!

 

من همش واسه علیرضا دردسر بودم . نه تعارف نمیکنم . اگه من نبودم ، یا اگه همون موقع که میخواست بره سربازی ازش جدا میشدم و بی خودی با گریه هام دلشو به دست نمیاوردم اینجوری نمیشد . منو ببخش بهترینم . اگه اومدی و وبلاگو خوندی بدون فقط ازت دوتا چیز میخوام : منو ببخش و ... خوشبخت شو . همین .

مطمئن باش محاله فراموشت کنم . تا آخرین لحظه عمرم به یادت هستم .

پ . ن : از روی نفرت از هم جدا نشدیم . به خاطر دوست داشتن زیادی بود !

ما دوتا آدم کاملا متفاوت بودیم که عاشق هم شدیم . دوستای خوبی بودیم اما شاید نمیتونستیم همخونه خوبی واسه هم باشیم !

واسه همینم زمانی که واقعا دوستت داشتمو دوستم داشتی ، ازت جدا شدم .

تا قلبتو هرچه زودتر از عشق من پاک کنی !

تا جا واسه اونی که قراره بیاد خونه قلبتو واسه همیشه بگیره ، باز بشه !

پ . ن : قراره وبلاگو حذف کنم . چند روز دیگه میام حذفش میکنم .

برامون دعا کنین . فکرشم نمیکردم زخم جدایی انقدر عمیق و دردناک باشه .

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:57 روز شنبه دوم شهریور 1387
| لینک ثابت