تبليغاتX
بهترین بهترین من

بهترین بهترین من

یک صندلی کنار رویاهایم از آن تو .... بنشینی ... یا بروی ...

خیلی قاطعانه تصمیم گرفتیم تمومش کنیم . میخوایم بعد از یک سال و 11 ماه از هم جدا بشیم . البته نه به این سرعت و ناگهانی . فعلا داریم ارتباطو کم میکنیم تا خودش یواش یواش محو بشه .

این دفعه نه پشت تلفن واسش گریه کردم نه خواب و خوراکم به هم خورد . اونم همینطور . اتفاقا خوشحالم که تونستیم بلاخره احساساتو بذاریم کنار و یه تصمیم قطعی بگیریم . هرچقدرم همدیگرو دوست داشته باشیم وقتی میدونیم واسه ازدواج به درد هم نمیخوریم چه فایده داره ؟

من خیلی راحت تر از علیرضا اینو قبول کردم که ما باید جدا شیم پس باید رابطمونو کمرنگ کنیم . اما واسه اون یکم سخته . همش باید بهش یاداوری کنم که کمتر اس ام اس بده . یه مدت که هر شب بهم شب بخیر میگفت . دو روزه این عادتو ترک کرده .

بعد از 3 ماه 3شنبه میخواستم بهش دوربین بدم . همدیگرو دیدیم . خیلی رفته بود تو فکر . احساس کردم کم مونده نظرش عوض بشه و دوباره بگه نمیتونم ازت جدا بشم . به خودم قول دادم خیلی کمتر ببینمش و ملاقات هامونم به یک ساعت و نیم ساعت برسونم .

اگه فامیلاش کارو خراب نکنن اون خودش داره عادت میکنه . میگفت " خالم بهم میگفت نامزدت چطوره ؟!! " آخه چرا اینجوری میگین وقتی از هیچی خبر ندارین ؟ نمیدونم اینا یعنی نمیدونن چه ضربه ای دارن به علیرضا میزنن ؟

خلاصه راه ما دوتا داره از هم جدا میشه .

تقصیر خودمونم هست از همون اول خشت های زندگیمونو کج گذاشتیم . البته دیگه الان داریم از اینکه دیوارمون تا ثریا کج بره پیشگیری میکنیم .

 

پ.ن : دیوانه بازی ( کریستین بوبن ) انتشارات چشمه و ربکا ( دافنه دوموریه ) انتشارات سمین رو خوندم . اگه بگم عالی بودن در حقشون ظلم کردم . حتما بخونید . دارم غرور و تعصب ( جین اوستین ) رو میخونم . قبل از اینکه این کتابو بخونم فیلم زندگی جین اوستین رو دیدم . زندگی خودشم مثل رمان میمونه : عاشق میشه ، به علت مخالفت خانواده با عشقش فرار میکنه بعد یه اتفاقی میفته که با همه علاقه ای که به اون داشته خودش از عشقش جدا میشه .

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:42 توسط فاطمه |

من نمی تونم ازت جدا بشم دوست دارم تا آخر عمرم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 21:49 توسط فاطمه |

میخواستم بگم از : اون روز ِ چهار شنبه ، 14 فروردین . از 12 خرداد روز تولدت . از اون جمعه قشنگمون ، 17 خرداد .

فکر میکردم قراره بیام اینجا بنویسم که دست پختت چقدر خوشمزس ، که اون لباسی که واست خریدم چقدر بهت میاد ، که چشمات چقدر قشنگ و مهربونن ، که آغوشت چقدر گرم و آرامش بخشه ، که ... که دیگه جدا شدن از تو برام محاله !

به مامانم گفتم دوستت دارم و میخوای بیای خواستگاریم . گفت خوب چی داره ؟ چی کارس ؟ سرمو انداختم پایین گفتم هیچی .

مامانم مسخرم کرد گفت پس حتما بگو بیاد دستتو بگیره ببره .

مامانم حتی حاضر نشد با تو یا مامانت حرف بزنه ! بهم گفت به بابات میگم اون خودش میدونه چی کار کنه . یه هفته گذشته هنوز به بابام نگفته . یعنی دیگه نمیخواد بگه . میخواد این قضیه رو همین جا خفه کنه .

خوب توام نباید توقع داشته باشی عکس العمل مامانم بهتر از این باشه . هرکی جای اون بود همین کارو میکرد . میخواستی به پسری که هیچی نداره بگه بفرمایید بیاید خواستگاری دخترمون ؟ تو فکر میکنی مامان من دنبال اینه که دخترشو بده به یه پسر پولدار فکر میکنی مامانم خیلی مادی فکر میکنه . اما اینطوری نیست . اونم مثل بقیه مادرا خوشبختیه دخترشو میخواد . تو اگه درستو میخوندی من خیلی راحت میتونستم جلو همه وایسم . اما الان حرفی واسه گفتن ندارم . بگذریم اینا همش حرفای تکراریه که تا حالا هزار بار بهت گفتم .

آره گفتن این قضیه به مامانم هیچ نتیجه ای نداشت جز اینکه فهمید کسی که تلفنی باهاش حرف میزنم ، شبا یواشکی بهش اس ام اس میدم ، اگه یه هفته نبینمش واسش قشو ضعف میکنم ، توئی . همون عاشق دلباخته ای که میخواد بیاد خواستگاریم .

بعد از اون دیگه به بن بست رسیدم . دیدم بهترین راه واسمون اینه که جدا بشیم . بهت گفتم که باید جدا بشیم . اگه اینجوری ادامه بدیم آخرش زندگیه جفتمون خراب میشه . اس ام اس دادی : " تو منو دوست نداری اگه داشتی منتظرم میموندی ."

علی نمیدونم تو چرا خودتو میزنی به اون راه . اختلاف بین ما خیلی زیاده . به خدا من دوستت دارم . اما ما دوتا آدم مختلفیم که اشتباهی عاشق هم شدیم .

میگم جدا بشیم بعد تو هروقت تونستی بیا خواستگاری . قبول نمیکنی . میگم رابطمونو کم کنیم قبول نمیکنی .

خوب دیگه چی کار کنم ؟

به خدا نه پای کس دیگه ای در میونه نه من از تو بدم اومده . اگرم میخوام ازت جدا بشم به خاطر خودته به خاطر خودمه . اگه باهات بمونمو به هم نرسیم دیوونه میشیم . اگه از اول دوتا دوست معمولی بودیم ، اگه سرنوشتت واسم مهم نبود ، اگه عاشقت نمیشدم ، الانم ازت جدا نمی شدم چون میدونستم هروقت ازت جدا بشم دو روز بعدش فراموشم میکنی . اما الان وضعیت ما فرق داره . تو داری تمام عشقتو دو دستی به من تقدیم میکنی . تو این وضعیت اگه به هم نرسیم دیگه نمیتونیم عاشق کسی بشیم . علی من نمیخوام کاری کنم که تمام وجودتو تسخیر کنم . می فهمی ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:26 توسط فاطمه |

سلام .

الان باید برم عجله ای اومدم اینجا یه سر بزنم .

دارم نمره هامو میبینم . یعنی من سایت دانشگاهو باز کردم هنوز بالا نیومده . ) وای من چقدر مضطربم اوا خاک عالم ....

خلاصه اینکه من یه مدت امتحان داشتم . بعدشم باز کامپیوترم ضد حال زدو خراب شد . اینجوری شد که نیومدم . علیرضام که سربازه همون یه پستم که گذاشت خیلی بود .

امروز اومدم حضورمو اعلام کنم . یعنی بگم منم هستم . حتما به همتون سر میزنم . تازه نمی دونی خواهر انقده خبرا دارم ... انقد اتفاقات هیجان انگیز افتاده واسمون . همرو سر فرصت میام مینویسم .

فعلا ...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 20:6 توسط فاطمه |

تا رنگ فراق از دل تنگم بزداید ،
اول به سراغ من ِ افسرده دل آید
در ظلمت این کلبه چو مه رخ بنماید
آغوش گشاید

من از دل پر درد یکی ناله بر آرم
چون جان به برش گیرمو بر سینه فشارم
بر دامن او سر نهم و اشک ببارم
تا جان بسپارم

باز آی که دیگر دل من تاب ندارد
وین گلشن جان یک گل شاداب ندارد
زندانی زندان تو مهتاب ندارد
شب خواب ندارد

خواندم همه شب با غم و اندوه خدا را
کز من بستان این تن از روح جدا را
یا باز رسان یار سفر کرده مار را
دریای صفا را

منو علیرضا ، تو 18 سالگی با هم آشنا شدیم . روزهای خوشی با هم داشتیم . تا اینکه من رفتم دانشگاه و اون رفت سربازی . الان تو بیست سالگی داریم دوری و انتظارو تجربه میکنیم . الان تقریبا 10 ماه از سربازیش گذشته و ما نصف سختی ها رو با کمک هم پشت سر گذاشتیم .
من این وبلاگو ساختم که روزای با هم بودنمون واسه همیشه زنده بمونن . برای همیشه و تا ابد .

Home
Email
Night Skin