تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  ماجراهای اولین مرخصی آقایی !

پیشگفتار : آقایی ِ من یه هفته مرخصی داشت . از پنجشنبه 18 مرداد تا جمعه 26 مرداد . من ماجراهای همه روزها رو نوشتم . یه کم طولانی شد . آخه نمی تونستم یکی رو بنویسم یکی رو ننویسم . تمام لحظه هاش واسم دوس داشتنی بود  . تو چنتا پست جدا می نویسمشون که خیلیم طولانی نشن .اسمشم میزارم ماجراهای اولین مرخصی ِ آقایی  .

عشق من  اینا رو نوشتم که یادمون بمونه چه لحظه های تلخ و شیرینی رو با هم و برای هم ساختیم.

پنج شنبه 18 مرداد

دو روز مونده بود به سالگرد آشناییمون ، که علیرضا اومد خونه .

بهم اس ام اس زد و سالگردو تبریک گفت . همیشه هر اتفاق خوبی که می افتاد من اول تبریک می گفتم اما اینبار اون اول این کارو کرد  و من خوشحال شدم که سالگرد آشناییمون واسش مهم بوده . مبارکه مبارکه !   

                                                                 

جمعه 19 مرداد

نتونستم باهاش حرف بزنم  . اس ام اسم نتونستم بزنم  ( آخه به یه دلایلی من گوشیمو از دست دادم و حالا مجبورم یواشکی با گوشی مامان اس ام اس بزنم    . و وای به روزی که مامان بفهمه گوشیشو برداشتم  ). شب رفتیم خونه مادر بزرگم و ساعت 12 برگشتیم . آیدی کالر تلفن نشون می داد که مهسا بهم زنگ زده .

شنبه 20 مرداد

دیروز و امروز هیچ خبری از علیرضا نداشتم  . تا اینکه مهسا زنگ زد گفت علیرضا سراغتو می گیره ( علیرضا شماره مهسا رو داره واسه مواقع ضروری ) . منم به مهسا گفتم به علی بگو فردا تو پارک دانشجو می بینمش .

به مامان گفتم می خوام با دوستام برم بیرون یه عالمه واسش ناز کردم تا اجازه داد برم .وقتی اینجوری به مامانم دروغ می گم حالم بد میشه اما مجبورم .

نویسنده : فاطمه | ساعت 11:59 روز دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386
| لینک ثابت

  شرح شیدایی 2

انقدر دلم گرفته ! عزیز دلم از وقتی این وبلاگو ساختم اصلا نتونسته بیاد ببینه من چه دسته گلی به آب دادم . علی جان ! پس کی می شه بیای وبلاگو بخونی؟ کی می یاد روزی که با هم وبلاگو آپ کنیم ؟ Walking Home Crying 

سلام دوستان من بازم اومدم که قصه زندگیمونو بنویسم . دفعه قبل تا اونجا گفتم که من صدای گلمو چند بار از پشت تلفن شنیدم .

تا اینکه یه روز تصمیم گرفتیم همدیگرو ببینیم . علیرضا پیشنهاد کوه رو داد اما من قبول نکردم بعد من یه جایی نزدیک خونمون رو تعیین کردم . نمی دونم چه جوری راضی شد بیاد آخه از خونه اونا تا جایی که من گفته بودم 2 ساعت راه بود اونم تو اون گرمای تابستون !

بالاخره روز موعود فرا رسید من با مامان و آبجیم رفته بودیم خونه مادر مامانم .اونجا به محل قرار خیلی نزدیک تر بود مامان بزرگینا اون روز چنتا مهمون دیگه هم داشتن و خونه حسابی شلوغ بود . من به بهانه اینکه پسر خاله و دختر داییمو ببرم بیرون آماده شدم و البته آبجیمم اومد که وقتی من میرم سر قرار مواظب بچه ها باشه . نزدیک اونجا یه زمین بسکتبال بود بچه ها رو گذاشتم اونجا و خودم راه افتادم . چون می خواستم جایی قرار بذارم که مطمئن باشم فامیلامون نمی بینن ( آخه به جز مامان بزرگم خونه چنتا دیگه از فامیلا اونجاس ) یه جا قرار گذاشتم که تا اون موقع فقط اسمشو شنیده بودم به خاطر همین خیلی گشتم تا پیداش کردم . من علیرضا رو تا اون موقع ندیده بودم اون فقط گفته بود یه لباس کرم می پوشه با شلوار لی . حالا دقیقا تو یه همچین روزی نمی دونم چی شده بود که همه لباس کرم پوشیده بودن و شلوار لی !

تو راه همش فکر می کردم که علی چه شکلی می تونه باشه .سر راهم یه پسری رو دیدم با همون مشخصاتی که علی گفته بود. با خودم گفتم خدا کنه این نباشه. یه نگاهی کردم اما اون راه خودشو رفت . فهمیدم اون نیست . یه نفس راحت کشیدم و به راهم ادامه دادم .

زنگ زدم به علی که ببینم دقیقا کجا وایستاده .گفت : پشت سرم یه تاکسی تلفنی هست روبه روم یه بادجه تلفن . منم راه افتادم و بالاخره رسیدم به یه بادجه تلفن .

اون طرف خیابون یه نفر با لباس کرم و شلوار لی وایستاده بود . یه پاشو تکیه داده بود به دیوار و پشتش به من بود . انقدر تو گرما راه رفته بودم که سرخ شده بودم. از زمین داشت بخار بلند می شد . رفتم جلو بادجه تلفن و شروع کردم به شماره گرفتن یک دفعه تلفنه بلند بلند بوق زد یعنی من خرابم . صداش انقدر بلند بود که توجه همه رو به من جلب کرد Blushy 4  .

عجب شانسی ! دیگه ناامید شده بودم . برگشتم یه نگاهی به اون پسر کردم اونم نگاه کرد . اما من سرمو انداختم پایین و از راهی که اومده بودم برگشتم . اون روز از بس لباس کرم و شلوار لی دیده بودم دیگه شک داشتم که اون علی باشه .

بعد با خودم گفتم آخه تو این گرما کی می ره تک و تنها وایسه گوشه دیوار ؟ پس دوباره برگشتم . دوباره بهش نگاه کردم این دفعه خندید . فهمیدم خودشه . آخیش بالاخره پیداش کردم ! Hi Ya 

بیچاره نیم ساعت منتظر من بوده زیر پاش علف سبز شده بود !

تصمیم گرفتیم قدم بزنیم و بریم تا اونجا که من بچه ها رو گذاشته بودم .

چون اولین بار بود می دیدمش دلم می خواست یه نیم ساعت بهش نگاه کنم تا  قیافش  کاملا تو  ذهنم  بمونه اما اون قدش از من بلندتر بود منم نمی تونستم سر بالا راه برم که ! پس بهتر دیدم سرمو بندازم پایین اونم نه گذاشت نه برداشت فوری برگشت به من گفت رو زمین دنبال چیزی می گردی ؟منم اینطوری شده بودم Shock 2 

خلاصه رفتیم و رفتیم و رفتیییییم تا رسیدیم به زمین بسکتبال . زیاد با هم نبودیم تقریبا نیم ساعت . تصمیم گرفتیم نزدیک زمین بسکتبال یه کم بچرخیم بعد من برم . داشتیم با هم قدم می زدیم و می گفتیم و می خندیدیم که دیدم بچه ها از دور دارن منو صدا می زنن ! یعنی منو علی رو دیده بودن !

و ما اینطوری با هم خداحافظی کردیم :

من : وای دیدنمون . علیرضا برو خدافظ .

علی : چی ؟

من : ( در حالی که ازش دور می شدم ) خدافظ .

علی با خودش : نخیر انگار چاره ای جز خدافظی نداریم . 

علی با من : خدافظ

 

پ.ن_1: علیرضا همیشه غر میزنه . میگه :" ما دوتا اون روز یه عالمه تو گرما راه رفتیم که همدیگرو ببینیم بعد فقط نیم ساعت با هم بودیم ! "

میگه : "من 3 ساعت تو مسیر بودم نیم ساعتم وایستادم تو گرما. بعد تو اومدی فقط نیم ساعت با  من  باشی ! "

همیشه آخرش می گه : " اما ارزششو داشت ! "

پ.ن_2: منم همیشه میگم : " ....... " هیچی نمی گم . فقط می شینم دستمو میذارم زیر چونم و واسه تلافی اون روز تا می تونم نگاهش می کنم .

پ.ن_3: گاهی با علیرضا قرار می ذاشتم نیم ساعت یا حتی 45 دقیقه دیر می کرد و همیشه بهم می  گفت این در عوض اون روزی که تو نیم ساعت دیر کردی !

آخه بابا این انصافه ؟ من یه نیم ساعت که بیشتر دیر نکردم.

پ.ن_4: دختردایی و پسرخالم مارو دیدن منم گفتم می خواستم برم داروخونه چسب زخم بخرم ! داشتم از اون آقاهه آدرس می پرسیدم ! اما خودمونیم عجب دروغ شاخ داری گفتمااااااا !

پ.ن -۵: من علی جونمو بعد از ۲ ماه و اندی دیدم . می یام مینویسم چی شد . In Love 





نویسنده : فاطمه | ساعت 16:20 روز سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
| لینک ثابت

  یه هفته خوشی ! آخ جون !

سلام این دفعه یه کم دیر آپ کردم . آخه این هفته سرم خیلی شلوغ بود .

4شنبه تولد آبجی کوچولوم بود که 2 سال از من کوچیکتره . ( تولدت مبارک خوشگلم ) البته چون مصادف شد با شهادت امام موسی کاظم (ع) تولد نگرفتیم .

5شنبه هم که از وقتی که از خواب پا شدم منتظر بودم عزیز دلم علی جونم بیاد ( آخه دو روز آخر هفته رو میاد خونه ) هی زنگ می زدم می دیدم موبایلش خاموشه می فهمیدم که هنوز نیومده . یه smsام زدم گفتم هر وقت اومدی خبرم کن . خیلی دلم واسش تنگ شده بود . بالاخره ساعت 4 اومد . از شانس خوب من مامانم همون موقع از خونه رفت بیرون منم زنگ زدم به علیرضا یه دل سیر باهاش حرف زدم . دو هفته بود صداشو نشنیده بودم .

علیرضا تو سربازی یه ورق کاغذ برداشته گذاشته تو جیبش و هر وقت که به یاد من میوفتاده توی اون کاغذ علامت میزده و ساعتشو یادداشت می کرده . 5شنبه که زنگ زدم بهش اون کاغذو واسم خوند . باورم نمی شد در طول روز هر 2 ، 3 ساعت یه بار اون به من فکر می کرده ! وقتی داشت اونو می خوند دهنم همینطوری باز مونده بود .

یه عالمه با هم عشقولانه حرف زدیم . قربونش برم خیلی دوسش دارم .

این هفته واسه من خیلی هفته خوبیه آخه علیرضا مرخصی گرفته تا 27ام خونس . قرار شد من یه جوری ردیف کنم همدیگرو ببینیم . واسه اون که بیرون اومدن سخت نیس تازه مامانشم می دونه اما من خیلی سخته واسم همین طوری نمی تونم برم بیرون باید قبلش از همه اعضای خانواده رضایت نامه کتبی بگیرم !

از 7 خرداد که آخرین امتاحان دانشگاه بود تا حالا ندیدمش یعنی ۲ماه و 12 روز . خیلی صبر می خواد واقعا . ما که اگه 2 هفته همدیگرو نمی دیدیم از دلتنگی مریض می شدیم ، حالا یه جوری شده که اینهمه مدت از هم دور موندیم . شما دعا کنید بتونم روی ماهشو ببینم .

تازه یه خبر دیگه اینکه فردا اولین سالگرد آشنایی ما دوتاس خیلی روز مهمیه واسه ما به خصوص که امسال با مبعث هم یکی شده .

ما اول آشناییمون خیلی راحت می تونستیم همدیگرو ببینیم اما بعد از یه مدت من تحت فشار و محدودیت های خانوادم قرار گرفتم و حالا وضعیت طوری شده که حتی نمی تونم یه sms ناقابل و با خیال راحت بزنم . خدایا هیچ عاشقی رو از معشوقش دور نکن . من و علیرضا خوب می دونیم چقدر سخته . خدایا کاری کن همه عاشقا عاقبت به خیر بشن .

این پست خیلی طولانی شد ادامه ماجرای آشناییمونو که قرار بود بنویسم تو پست بعدی می نویسم .

پ.ن_1: پیشا پیش مبعث پیامبر بزرگمونو به همتون تبریک می گم .

پ.ن_2: یه مدته هر وقت می یام آپ کنم می رم وبلاگ گردی به وبلاگای جالبی هم بر خوردم و بهشون لینک دادم اگه خواستید به اوناام سر بزنید . میخواستم به اونایی که وبلاگ مارو می خونن بگم: که اگه احیانا دیدید داستان زندگی شما هم مثل مال ماس یا اگه فکر کردید تجربه های خوبی دارید که می تونید در اختیار ما بذارید ، آدرس وبلاگتونو بدین . حتما استفاده می کنیم .

پ.ن_2: دعا یادتون نره

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:1 روز جمعه نوزدهم مرداد 1386
| لینک ثابت

  شرح شیدایی

 نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت . نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت . نخستین کلامی که دلهای ما را ، به بوی خوش آشنایی سپردو . به مهمانی عشق برد ...

می خوام امروز از اولین خاطرمون بنویسم . از اولین روزی که باهاش حرف زدم . اون روزو خوب یادمه . تابستون بود . تقریبا همین موقع ها . من اون موقع زیاد می رفتم تو چت آخه تازه کامپیوترو به اینترنت وصل کرده بودیم دلم می خواست همه چیزو تجربه کنم . اون روزم داشتم با یکی از دوستام می چتیدم که یه عدد آقا پسر بهم pm داد . اولش اصلا حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم یه جوری جواب می دادم که خودش خسته شه بره ! خلاصه زدم تو فاز سربه سر گذاشتن !

از قرار معلوم علیرضا کم می یومده تو چت اون روز تو خونه تنها بوده حوصلش سر رفته اومده و از شانس من ( خوش شانسی البته ) به من pm داده .

همین طوری چتیدییییییییییییییییییییییییییم تا علی آقا شماره مبایلشو داد به من . من به این جور شماره دادنا تو چت زیاد اهمیت نمی دادم اما اون روز ........ نمی خوام بگم از همون اول عاشقش شدم که ازش شماره گرفتم . نه . بیشتر از روی شیطنت و کنجکاوی بود که اون روز شماررو یادداشت کردم  این ماجرا گذشت تا اینکه چند روز بعد که ما مهمون داشتیم و خونه حسابی شلوغ پلوق بود و هرکی سرش تو کار خودش بود . من یاد شمارهه افتادم . با خودم گفتم فقط یه زنگ کوچولو می زنم که صداشو بشنوم .

تلفنو آوردم تو اتاقم شروع کردم به شماره گرفتن .....

بوووووووق......بووووووووق........بوووووق ....... + الو ( گوشی رو برداشت )

_ الو سلام .

+ سلام بفرمایید ؟

نمی دونم چی شد که یک دفعه همه چی یادم رفت حتی اسم خودم . قفل کرده بودم ! اومدم بگم با آقای فلانی کار دارم دیدم اسمشو یادم رفته . اومدم بگم من فلانی هستم دیدم یادم نیست خودمو با چه اسمی معرفی کرده بودم ! ( آخه اغلب تو چت اسم واقعیمو به کسی نمی گفتم ) آخرشم برگشتم به طرف گفتم :

_شما ؟ ( وای هنوزم هر وقت یادم مییوفته کلی می خندم )

اونم خندش گرفت گفت :

+شما زنگ زدینا !

_ ببخشید ما چند روز پیش چت کردیم فکککر کنم گفتم اسمم پریاس !

من اون روز با علی آقای گلم کم حرف زدم اما از اون روز به بعد همیشه یه حسی منو تا پای تلفن می کشید که بازم بهش بزنگم منم این کارو می کردم . تا اینکه یه روز ...

ادامه دارد...

 

پ.ن_1: از هیچ کس شماره نگیرین . چون :

1_ممکنه زنگ بزنید مثل من قفل کنید بعد ضایع شید

2_زنگ می زنید ... زنگ می زنید ... زنگ می زنییییییییید ... بعد باباتون می ره پیرینت می گیره بیچاره می شید .

3_زنگ می زنید بعد از طرف خوشتون میاد بعد عاشقش می شین ....... بعد تازه این می شه یه راز گنده تو دلتون ...جمع میشه .......جمع میشه .... جمع میششششه ....... بعد

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 11:41 روز دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
| لینک ثابت

  
۱- می شه یکی به من بگه چطوری می تونم این شکلک ها رو زیاد کنم ؟ ( هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم )

۲- علی جونم اومداااااااااا  اما فردا باز می ره  باز من تنها می شم  

۳- این وبلاگ فقط مال من تنها نیستا مال آقاییمم هست . وقتی سرش خلوت شد می یاد از خودش می نویسه و از خاطراتمون و نقشه هامون واسه آینده

۴- خدایا این ۲ سالم زود بگذره

نویسنده : فاطمه | ساعت 1:22 روز شنبه سیزدهم مرداد 1386
| لینک ثابت

  یه خاطره .

عزیز دل من ، گل سرسبد خونه ی قلبم رفته سربازی و منو تنها گذاشته . خیلی نذر و نیاز کردم که بیفته تهران و البته همینطورم شد وقتی بهم گفت افتاده تهران باورم نمی شد . از وقتی دفترچشو پست کرد همش ازش می پرسیدم : " چی شد بالاخره معلوم شد کجا می افتی ؟ " اونم همش می گفت نه نه نه . خیلی نگران بودم .اون همیشه می گفت امیدت به خدا باشه .

تا اینکه یه روز زنگ زد گفت افتادم تهران . منو می گی می خواستم گوشی رو بکوبم تو سرم از خوشحالی. از طرفی هم باورم نمی شد . آقایی منم دید من باورم نمی شه از فرصت استفاده کرد و شروع کرد به اذیت کردن و گفت : " دوستم تهرانه من افتادم اردبیل . " خلاصه ما رو کرده بود سوژه ی خنده . منم تو اون لحظه ی پر اضطراب دلم می خواست با دسته بیل بزنم تو سرش . آخر هنگ کردم گفتم گوشی رو بده مامانت . ( هنوزم وقتی یادم می افته تنم می لرزه . آخه ما که هنوز نسبتی نداریم با هم . لابد الان مامانیش میگه عجب دختر پرروئیه هنوز چایی نخورده فامیل شد ) خلاصه اونم از خدا خواسته گوشی رو داد به مامانش :

مامان جون : الو !

من : ( صدام می لرزه ) الو ! س س س سلام . خو خوب هستین ؟

مامان جون : سلام . مرسی شما خوبی ؟ خانواده خوبن ؟

من : سلام دارن خدمتتون . ببخشید مزاحم شدم . این آقایی ما کجا افتاده ؟

مامان جون : تهران . دوستشم افتاده اردبیل .

من :( یه نفس راحت کشیدم )

مامان جون : اگه شهرستانم می افتاد بد نبود . می رفت مرد می شد .

من : (با لبخند ) چی بگم ؟

.....

..

.

( این یعنی منو مامان جون داریم حرف می زنیم )

صدای آقاییه من از اونطرف می اومد : چقدر حرف می زنید ؟

و باز هم صدای آقایی من البته داد می زد که من بشنوم : گوشی رو دادم به مامانم یادت رفت یه علیرضائیم وجود داره ؟

( اِاِاِاِ......... علیرضا اسمت لو رفت ! ( الان علیرضا باید بگه رفت که رفت گلم. فدای سرت عزیزم . اشکال نداره قربونت برم ... ) آره اسم آقاییه ما علیرضاس که همه بهش می گن علی . من اما هم علیرضا میگم هم علی . )

خلاصه مامان جون خدافظی کرد و گوشی رو داد به علی .

علی : با مامانم چی می گفتی ؟

من واسه حال گیری گفتم : خصوصی بود . یه چیزی بود بین منو مامان جون .( هه هه هه چقدر با خودم حال کردم این حرف و زدم _ دمت گرم فاطمه خانوم _ )

اما آخرشم هرچی با مامان جون گفته بودیم بهش گفتم . بس که حرف تو دهنم نمی مونه ...

.

.

.( اینجا هم منو علی آقا داریم با هم اختلات می کنیم .)

.

.

.

.

و دست آخر وقتی مطمئن شدیم مخابرات سوخته از هم خدافظی می کنیم.

حالا اون داره 2 ماه آموزشیشو می گذرونه و چون تهران افتاده هر پنج شنبه جمعه می یاد خونه . اما امروز نیومد ! نمی دونم چرا !

خدایا به تو سپردمش .

 

 

پ.ن_1: از اونجایی که آقایی ما دست به کار خیرش عالیه و همیشه تو کارای خیر پیش قدم بوده ، یه خورده تو این امر خیر هم عجله کرد. به خاطر همین با مامانش درباره ی من حرف زده.

پ.ن_2: کمال هم نشین در من هم اثر کرد و یه ندایی به مامانیه خودم دادم اونم گفت بالاخره باید بره سربازی بعد ببینیم چی می شه !

نویسنده : فاطمه | ساعت 23:13 روز پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
| لینک ثابت

  عشق یا عذاب ؟

خدایا...خدا جونم...چرا دنیا اینجوری شده ؟

دو نفرو با هم آشنا می کنی ، به هم وابستشون می کنی ، اونارو عاشق هم می کنی ، بعد تازه وقتی فکر می کنن قراره تا آخر دنیا با هم باشن ، از هم جداشون می کنی .حکمت این عذاب کشیدنا چیه ؟

چرا وقتی عاشق کسی می شیم باید غصه ی روز جداییمونو بخوریم ؟

امروز زنگ زدم به مهسا (یکی از بهترین دوستام) . پشت تلفن گریه می کرد . می گفت دیشب ساعت 1 رضا زنگ زده بهش .می گفت اولین بار بود که رضا گریه می کرد .می گفت باورت می شه رضای من به هق هق افتاده بود ؟ می گفت با گریه هاش داغونم کرد .

(رضا و مهسا با هم آشنا می شن مهسا بعد از یه مدت احساس می کنه رضا می تونه مرد زندگیش باشه . می ره و به رضا می گه . خلاصه اونا خیلی در این مورد فکر می کنن تا اینکه رضا می گه : نه مهسا جون من نمی تونم خوشبختت کنم من لایق تو نیستم . مهسا می گه: ما همدیگرو دوست داریم و این برای شروع زندگی کافیه اما رضا قبول نمی کنه . مهسا هم وقتی احساس می کنه هیچ وقت به معشوقش نمی رسه پیشنهاد جدایی رو می ده . اما وقتی از هم جدا می شن که دیگه عاشق هم شدن )

ظاهرا بعد از چند روز دوری رضا حسابی دلش واسه عشق از دست رفتش تنگ شده و نتونسته تحمل کنه. و زنگ زده به مهسا . مهسا چون می دونه دیگه فایده نداره با رضا باشه و بالاخره مجبوره یه روز ازش جدا بشه قبول نمی کنه که دوباره رضا رو ببینه و با یه عالمه آه و افسوس ازش خداحافظی می کنه .

اونا از هم جدا شدن اما نمی تونن راحت همدیگرو فراموش کنن . مهسا می گفت هر جا نگاه می کنم یاد اون میفتم . رضا چند روزه از خونه بیرون نرفته .

الهی قربونت برم مهسا خانومی . چه عذابی داری می کشی .

خدایا چرا باید اینجوری باشه ؟ خدا جونم کاش وقتی قدرت عاشق شدنو به روحمون هدیه می دادی قدرت تحمل درد جدایی رم کنارش میذاشتی.

یاد خودم افتادم یاد عشقم .یاد اینکه اگه ما هم یه روز از هم جدا شیم چه بلایی سرمون می یاد ؟ چه جوری تحمل می کنیم ؟

خدایا...خدا جونم...رحم کن

نویسنده : فاطمه | ساعت 18:48 روز پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
| لینک ثابت

  انتهای جاده ی عشق ...

نمیدونم شاید یه لحظه خیلی احساس تنهایی کردم .احساس کردم دلم میخواد حرف بزنم ... حرف که نه ... داد بزنم . دلم میخواد همه صدامو بشنون . با خودم گفتم حتما آدمایی هستن که زندگیشون مثل زندگی من یه کم پیچ و خم داشته باشه . زندگیم شده مثل جاده ای که تهش معلوم نیست . همینم منو یه کم میترسونه و حتی گاهی از ادامه دادن به راه منصرفم میکنه . به خصوص از وقتی پیچیدم تو یه راه فرعی. توی یه جاده که روی تابلوی اون نوشته شده بود :  

                                                        "جاده ی عشق "

آی شماهایی که تا ته جاده ی عشق رفتید به من بگید آخر این راه چی دیدین ؟

نویسنده : فاطمه | ساعت 10:32 روز چهارشنبه دهم مرداد 1386
| لینک ثابت

  کنکور دادین خسته نباشید

کنکور 86 هم تموم شد و جوابشم اومد . همه ی اونایی که شاخ قولو شکستن ! خسته نباشید . به خصوص پسره خاله جون جونم که با یه رتبه ی سه رقمی تو رشته ی ریاضی فیزیک روی همه ی ما رو سفید کرد .ایییییییییولا شیر مادرت حلالت باشه .

یادش به خیر کنکور 85 منم با نیم میلییییییییون نفر رفتم سر جلسه . وووووای چه دنیایی بود !!!

قبل از کنکور یه جور برزخه بعد از کنکورم تا جوابا بیاد یه جور دیگه . به قول بچه ها قبل از کنکور هی می گفتیم کنکور داریم کنکور داریم کنکور داریم داریم داریم داریم ......... بعد از کنکورم می گفتیم کنکور دادیم کنکور دادیم کنکور دادیم دادیم دادیم دادیم ............ صبح درس شب درس با ناهار و شام ، تو رخت خواب ، حتی تو wc ( گلاب به روم البته ) .

یادش به خیر وقتی از سر جلسه اومدم بیرون احساس می کردم یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شده انگار تو توهم بودم .بقیه هم دست کمی از من نداشتن همه عین زلزله زده ها . هر کی یه گوشه ولو بود .

وقتی جوابمو تو سایت سازمان سنجش دیدم که دیگه نگو انگار خدا دو تا بال داده بود بهم می خواستم برم آسمون . از خوشحالی هزیون می گفتم .

خلاصه اینکه کنکوری بودنم عالمی داره .

 

 

پ.ن_1:راجع به کنکور و کنکوریا می تونم یه شاهنامه بنویسم آخه خیلی باهاشون احساس همدردی می کنم . انگار دیروز بود که کنکور دادم . شاید خاطرات اون روزا رو هم تو وبلاگم نوشتم .

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 23:6 روز سه شنبه نهم مرداد 1386
| لینک ثابت

  عشق و انتظار

سلام بهترین من . خوب که هستی ؟ چه می کنی با زندگی ؟

 عزیزکم من را در شکنجه گاه دوریت گذاشته ا ی و رفته ای ؟ شاید اگر می دانستم دوست داشتنت چنین تاوانی دارد ، هرگز عاشقت نمی شدم ! ......

اما مگر می شود ؟ عشق احساسی ناخواسته است . من عاشقت نشدم . تو مرا عاشق خود کردی .

پس بمان و پاسخ گوی این گناهت باش . گناه عاشق کردن دختری که اکنون روزها و شبها انتظارت را می کشد .

 نمی خواهم مواخذه ات کنم فقط می خواهم بدانی چه بلایی سرم آورده ای :

                                                     " عشق " و " انتظار "

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:16 روز سه شنبه نهم مرداد 1386
| لینک ثابت

  حالا اگر می خواید منو بشناسید این زیرو بخونید

یکی از همین بنده های خدام از نوع دخترش .

ورزشو دوست دارم . تو فوتبال طرفدار تیمی هستم که آخرش می بره حالا می خواد بازیکناش آبی پوشیده باشن یا قرمز( باور کنید رنگ لباس اصلا مهم نیست .) اینجاست که شاعر می گه : نه همین لباس زیباست نشان آدمیت .

همه ی رنگا رو دوست دارم حتی خردلی یواش مایل به قهوه ای رو. آشپزی رم دوست دارم اما زیاد تجربش نکردم ( فقط در حدی بلدم که از گشنگی نمیرم )

یه کم احساساتی ام( همش یه ریزه )

اِاِاِ .... حرف احساس شد یاد عزیز دردونم افتادم یه بار تو زندگیم عاشق شدم ( این عشقم عجب جونِوره عجیبیه هااااااااااا ! )

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:56 روز دوشنبه هشتم مرداد 1386
| لینک ثابت

  به نام او

سلام به همه . خوب که هستید ؟ زندگی خوش میگذره ؟ راستش من یه تازه واردم وبلاگ نویسی رو از همین امروز شروع کردم . ایشالا موفق باشم . 

از اونجایی که بنده تازه کارم، به جای اینکه بشینید به اشکالام بخندیدو هی منو تضعیف روحیه کنید، کمکم کنید که مشکلات احتمالی رو حل کنم و بتونم یه وبلاگ خفن تحویلتون بدم .

قراره یه گوشه ی وبلاگمو بذارم واسه خاطراتم با عشق یکی یه دونم ، بقییشم اختصاص بدم به ترویج ادبیات شیرین فارسی ( حالا ای که گفتم یعنی چه ؟ یعنی یه وبلاگ پر از باحال ترین ، آپ ترین ، جوون پسندترین ، بابا تو دیگه کی هستی ترین ... و همه ی بقیه ی ترین های عالم قرار است در این محل احداث شود .)

استفاده کنید حالشو ببرین .

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:52 روز دوشنبه هشتم مرداد 1386
| لینک ثابت

  بهترین بهترین من ...

...

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شدست

آه !

در تمام روز

در تمام شب

در تمام هفته

در تمام ماه ،

در فضای خانه ، کوچه ، راه

در هوا ، زمین ، درخت ، سبزه ، آب

در خطوط درهم کتاب

در دیار نیلگون خواب

....

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام .

ای نوازش تو بهترین امید زیستن

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام .

...

خوب خوب نازنین من

نام تو مرا همیشه مست میکند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب

نام تو ، اگرچه بهترین سرود زندگیست

من ترا به به خلوت خدایی خیال خود

" بهترین بهترین من "خطاب میکنم

"بهترین بهترین من "

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:49 روز دوشنبه هشتم مرداد 1386
| لینک ثابت