|
انقدر دلم گرفته ! عزیز دلم از وقتی این وبلاگو ساختم اصلا نتونسته بیاد ببینه من چه دسته گلی به آب دادم . علی جان ! پس کی می شه بیای وبلاگو بخونی؟ کی می یاد روزی که با هم وبلاگو آپ کنیم ؟
سلام دوستان من بازم اومدم که قصه زندگیمونو بنویسم . دفعه قبل تا اونجا گفتم که من صدای گلمو چند بار از پشت تلفن شنیدم .
تا اینکه یه روز تصمیم گرفتیم همدیگرو ببینیم . علیرضا پیشنهاد کوه رو داد اما من قبول نکردم بعد من یه جایی نزدیک خونمون رو تعیین کردم . نمی دونم چه جوری راضی شد بیاد آخه از خونه اونا تا جایی که من گفته بودم 2 ساعت راه بود اونم تو اون گرمای تابستون !
بالاخره روز موعود فرا رسید من با مامان و آبجیم رفته بودیم خونه مادر مامانم .اونجا به محل قرار خیلی نزدیک تر بود مامان بزرگینا اون روز چنتا مهمون دیگه هم داشتن و خونه حسابی شلوغ بود . من به بهانه اینکه پسر خاله و دختر داییمو ببرم بیرون آماده شدم و البته آبجیمم اومد که وقتی من میرم سر قرار مواظب بچه ها باشه . نزدیک اونجا یه زمین بسکتبال بود بچه ها رو گذاشتم اونجا و خودم راه افتادم . چون می خواستم جایی قرار بذارم که مطمئن باشم فامیلامون نمی بینن ( آخه به جز مامان بزرگم خونه چنتا دیگه از فامیلا اونجاس ) یه جا قرار گذاشتم که تا اون موقع فقط اسمشو شنیده بودم به خاطر همین خیلی گشتم تا پیداش کردم . من علیرضا رو تا اون موقع ندیده بودم اون فقط گفته بود یه لباس کرم می پوشه با شلوار لی . حالا دقیقا تو یه همچین روزی نمی دونم چی شده بود که همه لباس کرم پوشیده بودن و شلوار لی !
تو راه همش فکر می کردم که علی چه شکلی می تونه باشه .سر راهم یه پسری رو دیدم با همون مشخصاتی که علی گفته بود. با خودم گفتم خدا کنه این نباشه. یه نگاهی کردم اما اون راه خودشو رفت . فهمیدم اون نیست . یه نفس راحت کشیدم و به راهم ادامه دادم .
زنگ زدم به علی که ببینم دقیقا کجا وایستاده .گفت : پشت سرم یه تاکسی تلفنی هست روبه روم یه بادجه تلفن . منم راه افتادم و بالاخره رسیدم به یه بادجه تلفن .
اون طرف خیابون یه نفر با لباس کرم و شلوار لی وایستاده بود . یه پاشو تکیه داده بود به دیوار و پشتش به من بود . انقدر تو گرما راه رفته بودم که سرخ شده بودم. از زمین داشت بخار بلند می شد . رفتم جلو بادجه تلفن و شروع کردم به شماره گرفتن یک دفعه تلفنه بلند بلند بوق زد یعنی من خرابم . صداش انقدر بلند بود که توجه همه رو به من جلب کرد .
عجب شانسی ! دیگه ناامید شده بودم . برگشتم یه نگاهی به اون پسر کردم اونم نگاه کرد . اما من سرمو انداختم پایین و از راهی که اومده بودم برگشتم . اون روز از بس لباس کرم و شلوار لی دیده بودم دیگه شک داشتم که اون علی باشه .
بعد با خودم گفتم آخه تو این گرما کی می ره تک و تنها وایسه گوشه دیوار ؟ پس دوباره برگشتم . دوباره بهش نگاه کردم این دفعه خندید . فهمیدم خودشه . آخیش بالاخره پیداش کردم !
بیچاره نیم ساعت منتظر من بوده زیر پاش علف سبز شده بود !
تصمیم گرفتیم قدم بزنیم و بریم تا اونجا که من بچه ها رو گذاشته بودم .
چون اولین بار بود می دیدمش دلم می خواست یه نیم ساعت بهش نگاه کنم تا قیافش کاملا تو ذهنم بمونه اما اون قدش از من بلندتر بود منم نمی تونستم سر بالا راه برم که ! پس بهتر دیدم سرمو بندازم پایین اونم نه گذاشت نه برداشت فوری برگشت به من گفت رو زمین دنبال چیزی می گردی ؟منم اینطوری شده بودم
خلاصه رفتیم و رفتیم و رفتیییییم تا رسیدیم به زمین بسکتبال . زیاد با هم نبودیم تقریبا نیم ساعت . تصمیم گرفتیم نزدیک زمین بسکتبال یه کم بچرخیم بعد من برم . داشتیم با هم قدم می زدیم و می گفتیم و می خندیدیم که دیدم بچه ها از دور دارن منو صدا می زنن ! یعنی منو علی رو دیده بودن ! 
و ما اینطوری با هم خداحافظی کردیم :
من : وای دیدنمون . علیرضا برو خدافظ .
علی : چی ؟
من : ( در حالی که ازش دور می شدم ) خدافظ .
علی با خودش : نخیر انگار چاره ای جز خدافظی نداریم . 
علی با من : خدافظ
پ.ن_1: علیرضا همیشه غر میزنه . میگه :" ما دوتا اون روز یه عالمه تو گرما راه رفتیم که همدیگرو ببینیم بعد فقط نیم ساعت با هم بودیم ! "
میگه : "من 3 ساعت تو مسیر بودم نیم ساعتم وایستادم تو گرما. بعد تو اومدی فقط نیم ساعت با من باشی ! "
همیشه آخرش می گه : " اما ارزششو داشت ! "  
پ.ن_2: منم همیشه میگم : " ....... " هیچی نمی گم . فقط می شینم دستمو میذارم زیر چونم و واسه تلافی اون روز تا می تونم نگاهش می کنم .
پ.ن_3: گاهی با علیرضا قرار می ذاشتم نیم ساعت یا حتی 45 دقیقه دیر می کرد و همیشه بهم می گفت این در عوض اون روزی که تو نیم ساعت دیر کردی !
آخه بابا این انصافه ؟ من یه نیم ساعت که بیشتر دیر نکردم. 
پ.ن_4: دختردایی و پسرخالم مارو دیدن منم گفتم می خواستم برم داروخونه چسب زخم بخرم ! داشتم از اون آقاهه آدرس می پرسیدم ! اما خودمونیم عجب دروغ شاخ داری گفتمااااااا !
پ.ن -۵: من علی جونمو بعد از ۲ ماه و اندی دیدم . می یام مینویسم چی شد .

|