تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  امروز خدایی کردم

امروز عروسک چوبیم رو نگاه کردم و خدایی کردم .....آدمک چوبی که تقریباً سه سال پیش تنها با یک کارد از دل یک تکه چوب کوچک درش آوردم. آره ،حرکتش دادم و خدایی کردم ، و چه حس غرور آمیزی بردمش لب پنجره و گرفتمش بیرون تمام وجودش دست من بود ...این که بندازمش یا نه! اما.....نهدوسش داشتم به اندازه ی جزئی از خودم ،پس آروم در حالی که می آوردمش داخل بهش گفتم:بیچاره! خدای تو خودش خدا داره خوش به حال خودم که خدام خدا نداره...

 

پ.ن ـ۱: یه مشکل کوچیک واسه آقایی من پیش اومده . به دعای شما دوستای خوبم خیلی احتیاج داریم . از اونجایی که به جز من و آقایی و سه چهار نفر دیگه کسی از علاقه ما نسبت به هم خبر نداره کسی رو نداریم که واسمون دعا کنه . دوستای خوبم مارو تنها نذارین .التماس دعا .

نویسنده : فاطمه | ساعت 23:11 روز پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386
| لینک ثابت

  دومین قرار ملاقات با خدا

این دومین ماه رمضونیه که ما دوتا با همیم  . پارسال من شبای قدر می رفتم مسجد و همیشه قبل از رفتن به علیرضا می زنگیدم . اون تو خونه می موند . خیلی دوست داشتم یه روز بهش بزنگم و بگه اونم امشب بیدار می مونه اما ...

من هیچ وقت مجبورش نکردم بره مسجد   . زور که نیست تازه مسجد رفتن منم نشونه این نیست که من ته مومنا هستم شاید اون از من پاک تر باشه . اما من دوست دارم احساسی که من دارم اونم تجربه کنه  . دلم می خواد بیاد بهم بگه وجود خدا رو نزدیک خودش حس کرده . دلم می خواد بیشتر به این چیزا اهمیت بده .

البته علیرضای گلم خیلی بهتر از منه اون باید منو تو این چیزا نصیحت کنه نه من اونو .

یادمه واسه خوندن نماز به خصوص نماز صبح فوق العاده تنبل بودم .اگه زلزله ام می یومد من از خواب صبحم نمی زدم  . یه شب دلم خیلی گرفته بود . بعد از خواستگاری کردن علیرضا از من و صحبتامون با هم یه جورایی افسردگی گرفته بودم . شبا بدون دلیل می زدم زیر گریه  . اون شب دیگه افسردگیم به اوج خودش رسیده بود و حالم خیلی بد بود . فقط گریه می کردم . فکر کردن به آینده و اتفاقاتی که ممکن بود تو این راه برامون بیفته دیوونم می کرد . همه خواب بودن زنگ زدم به علیرضا اما حرف نزدم فقط گریه کردم . بعد اس ام اس زدم که حالم خوب نیست . آقایی مهربونِ مهربونِ منم تا صبح تنهام نذاشت انگار می خواست تا صبح ازم پرستاری کنه  .همش باهام حرف میزد تا آرومم کنه من از ساعت 1 تا 3 فقط گریه کردم !!!

یه کم آروم شده بودم که صدای اذان اومد . قشنگترین اذان عمرم که محاله فراموشش کنم .خونه ما دوتا از هم خیلی دوره .علیرضا هم صدارو از مسجد محل خودشون شنیده بود . انگار خدا یه لحظه جفتمونو با هم صدا کرد  . یه آن هم زمان با هم یه اس ام اسو فرستادیم :"صدارو شنیدی ؟"

یعنی تو اون لحظه هردومون به یه چیز فکر کردیم اینکه با هم نماز بخونیم ...

رفتم وضو گرفتم . هوای دم صبح سرد بود اما واسم لذت بخش شده بود .چادرو کشیدم جلوی صورتم . وایسادم که نمازو شروع کنم . نیت کردم . سوره حمد ، به الرحمن الرحیم که رسیدم دوباره اشکم سرازیر شد .

تمام ذهنمو فقط و فقط یک کلمه پر کرده بود : خدا

در تمام طول نماز گریه می کردم . اون اولین بار بود که توی یک یک کلماتی که می گفتم یه قدرت عجیبی رو حس می کردم . بعضی کلمات قدرتشون بیشتر بود و گریه منو شدیدتر می کرد .

مثلا وقتی می گفتم : ربنا ... یا الله اکبر ... دندونامو رو هم فشار میدادم که صدای گریم بقیه رو بیدار نکنه . اما موفق نشدم مامانم بیدار شد و با تعجب گفت : فاطمه نماز شب می خونی ؟  آخه کسی از من توقع نداشت ساعت 3 بیدار شم و نماز بخونم . خدارو شکر چادر جلوی صورتم بود و مامانم نفهمید دارم گریه می کنم وگرنه تعجبش دوبرابر می شد .

نمازم که تموم شد گوشیمو برداشتم رفتم جلوی پنجره اتاقم به علیرضا اس ام اس زدم اونم نمازشو تموم کرده بود . بهم گفت دیدی حالا رفتی نماز خوندی اومدی چقدر آروم شدی ؟ گفت مامانم بیدار شده نماز بخونه بهش گفتم واسمون دعا کنه. من خیلی خوشحال شدم که به جز خودمو علیرضا یکی دیگه ام هست که واسمون دعا کنه  .

اون نمازی بود که از ته ته دلم واسه خود خدا خوندم خالصانه صداش کردم . اون شب همه جا ساکت بود اما من تو دلم داشتم فریاد می زدم . و چه لحظه های قشنگی بودن وقتی احساس کردم خدا بهم خیلی خیلی خیلی نزدیکه .

اون اولین نمازی بود که من و علیرضا با هم خوندیم . دور از هم بودیم اما قلبامون به هم نزدیک بود و روحمون یکی شده بود .

 

 

پ.ن_1: علی جان اون شبی که به خاطر من تا صبح بیدار بودی ، نگرانم بودی و با حرفات سعی می کردی که آرومم کنی بهترییییییین هدیه رو بهم دادی ممنون که بهم ثابت کردی اونقدر واست ارزش دارم که نگرانم بشی و یه شب چشم روی هم نذازی .   

پ.ن_2: علی یادته ؟ لحظه هایی که من و تو و خدا پنهان از چشمای دیگران با هم تنها بودیم . لحظه هایی که منو تو با هم زیر سایه خدا آروم گرفتیم و هردومون خالصانه راز عشقمونو تو گوش خدا نجوا کردیم و عاجزانه التماسش کردیم کمکمون کنه .

و حالا ببین عزیزترینم که خدا اون شب جوابمونو داد و ما هنوز با همیم و عاشقانه همدیگرو دوست داریم .

بیا این ماه رمضونم من و تو یه قرار ملاقات یواشکی با خدا بذاریم تا ازش بخوایم بقیه راهم کنارمون باشه   

پ.ن_3: خدایا شکرررررررررررررررت.     

نویسنده : فاطمه | ساعت 11:7 روز دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
| لینک ثابت

   در آغوش خدا

و خداوند انسان را آفرید و آنگاه بر خود آفرین گفت .

                                            "  فتبارک الله احسن الخالقین "

باورت می شه  خدا از همون اول عاشقت بوده . از همون اولین ثانیه های حیاتت .

آره باورش خیلییییی سخته . پس اگه معنی عشقو خوب فهمیده باشم باید بگم مطمئن باش هنوز هواتو داره . هنوز منتظر اینه که تو بهش لبخند بزنی .

امسال ماه رمضون انگار تو آسمونام . دلم می خواد بشینم فقط با خودِ خودِ خدا جونم حرف بزنم انقدر دوسش دارم که حد نداره. همیشه کمکم کرده. با همه گناهایی که کردم اون منو تنها نذاشت و همیشه کنارم بود چون خدای من الرحمنه خدای من الرحیمه .

خدا رو نباید به خاطر بهشت و جهنم دوست داشته باشی . وقتی با خدا حرف میزنی فکر کن داری با کسی حرف میزنی که عاشقانه دوست داره . دیدی این عاشق معشوقا چقدر دوس دارن پیش هم باشن و با هم حرف بزنن و درد دل کنن ؟ پس خدا هم حتما خیلی دوست داره گاهی تو باهاش خلوت کنی . تازه هیچ سنگ صبوری به اندازه خدا نمی تونه آرومت کنه وقتی باهاش خالصانه درددل کنی چنان آرامشی پیدا می کنی که نظیرشو هیچ جای دیگه نمی شه تجربه کرد .

                                                " الا بذکر الله تطمئن القلوب "

کاش می تونستم واقعا روی ماه خدا رو ببوسم ! بس که مهربون و دوست داشتنیه .

خدا جونم کاری کن همه به خصوص پدر مادرِ خودم و آقاییم همیشه سالم و سلامت باشن و سایه شون همیشه بالاسرمون باشه.

خدایا کاری کن همه خوشبخت باشن آقایی منم تو همه کاراش موفق باشه و خوشبخت بشه.

خدای من کاری کن من و علیرضا راه درستو انتخاب کنیم و در مورد ازدواجمون عاقلانه تصمیم بگیریم .

                              ای خداااااااا دووووووووست دارم به خاطر همه چیز .

نویسنده : فاطمه | ساعت 11:48 روز شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
| لینک ثابت

  من طاقت دیدن اشکهای عشقمو ندارم .

مدت زیادی از آشناییمون می گذشت . با علیرضا قرار گذاشته بودم که بعد از دانشگاه باهاش برم دربند   . یه سری هله هوله خریدم . یه ذره ام الویه تو کیفم بود نگه داشته بودم که با هم بخوریم  . تو میدون تجریش قرار داشتیم . راه افتادم که برم اونجا وقتی رسیدم باهم سلام و احوالپرسی کردیم  . بعد علیرضا یه تاکسی گرفت رفتیم بالا .

کیفم باد کرده بود. پر از خوردنی و کتاب بود. علیرضا کیفمو گرفت که بیاره. ( الهی قربونت برم که حواست به این چیزای جزئیم هست  ) .

خیلی بالا رفتیم تا به یه جاهایی رسیدیم که با هم تنها بودیم هیچ کس نبود . سکوت مطلق . رفتیم یه جا رو سنگا نشستیم . علیرضا گفت امروز دیگه می خوام دلمو بزنم به دریا ! من نفهمیدم منظورش چیه اما یه خورده نگران شدم گفتم نکنه اونم مثل بعضی از پسرا منتظر بوده که ما با هم تنها بشیم و ... ؟

ساکت بودیمو فقط به درختا نگاه می کردیم . یه چیزی تو دل جفتون بود که نمی ذاشت مثل همیشه بگو بخند باشیم .

مدتی بود که منو علیرضا با هم در مورد ازدواج حرف زده بودیم  . اولش من کاملا راضی بودم حتی بهش گفتم بیا بریم حلقه بخریم .

قرار بود فعلا به کسی نگیم تا علیرضا یه کم موقعیتش بهتر بشه  .

البته مامان علیرضا می دونست اولش وقتی فهمید با من حرف زد گفت شما مال هم نیستید منم گفتم حرف شما واسه ما محترمه  ولی ما همدیگرو دوست داریم  فعلا که علیرضا می خواد بره سربازی این مدت فرصت خوبیه واسه جفتمون که بیشتر فکر کنیم .اونم قبول کردو گفت پس فقط شناخت باشه اصلا به هم عادت نکنید چون بعدا اگه بخواید جدا شید واستون سخت میشه .

اما مامان من نمی دونست چون من دوست داشتم علیرضا رو وقتی بهش معرفی کنم که مطمئن باشم راضی میشه با این پسر زندگی کنم .

تا اینکه یه روز یه خواستگار واسم پیدا شد  . 5 ، 6 سال ازم بزرگتر بود . به مامانم گفتم این کارا واسه من زوده و اونم ردشون کرد . بعدا اونا زنگ می زدن که دخترتون خودش باید بگه " نه " تا ما باور کنیم پسرمونو نمی خواد !!!

این ماجرا گذشت اونام یه مدت زنگ زدن بعد خودشون خسته شدن . علیرضا فهمید خواستگار اومده . بهم گفت برو قضیه خودمونو به مامانت بگو. امتحانش که ضرر نداره اصلا شاید راضی شد ما با هم نامزد کنیم . منم قبول کردم به مامانم گفتم. اما نگفتم که با علیرضا رابطه دارم فقط گفتم با خالش دوستم اون از طرف علیرضا ازم خواستگاری کرده . بعد گفتم من خودمم چند بار با علیرضا حرف زدم ازش خوشم اومده . مامانم گفت چند سالشه و چی کارس و ...

منم همه چیزو بهش گفتم . مامانم گفت باید بره سربازی درسشم بخونه یه کار درستو حسابیم داشته باشه بعد بیاد . اون موقع خیلی خوشحال شدم به علیرضا گفتم جواب مامانم منفی نیست فقط تو باید خودتو جلوی مامان بابام نشون بدی .اونم خوشحال شد .

اما نمی دونم چی شد فردای همون روز نظر مامانم برگشت هی منو نصیحت می کرد و در مورد ویژگی های یه همسر خوب واسم می گفت منم از اوناییم که حرف دیگران به خصوص حرف مامانم واسم خیلی مهمه ( از این اخلاقم اصلا خوشم نمی یاد که حرف دیگران روم تاثیر میذاره . کسی می دونه چه طوری میتونم این عادتو از سرم بندازم ؟ ) با حرفای مامانم تو فکر رفتم که نکنه مامانم راس میگه و من دارم اشتباه می کنم ؟ نکنه اسیر یه عشق بچگانه و زود گذر شده باشم ؟  و این شد که نسبت به تصمیمی که گرفته بودیم شک کردم . 

تا اون روز که تو کوه با علیرضا نشسته بودیم و شروع کردیم به حرف زدن درباره همین اتفاقاتی که تو اون مدت افتاده بود . من به علیرضا گفتم که نمی دونم چی پیش بیاد اصلا از کاری که داریم می کنیم مطمئن نیستم . علیرضا داشت از تعجب شاخ در میوورد . خیلی با هم حرف زدیم . بعد دوباره سکوت شد . علیرضا واسه اینکه سکوتو بشکنه از مبایلش یه آهنگ گذاشت. آهنگ بنیامین بود همون که می گه " تنهایی خیلی سخته وقتی که بی تو هستم ... " یه دفه دیدم دستم داره خیس میشه  . چی شد ؟ عشق من داشت گریه می کرد . باورم نمی شد . اونا اشکای علیرضا بود که رو دستم می ریخت .تازه فهمیدم منظورش از اون حرفی که اول زد چی بوده . اون دلشو زد به دریا و غرورشو جلوی من شکست . بُهت زده نگاهش کردم . سرش پایین بود . گفتم علیرضا داری گریه می کنی ؟ نبینم اشکای قشنگتو الکی واسه من هدر بدی . سرتو بگیر بالا ببینمت .

دیدم آروم نمیشه گفتم من شوهر لوس نمی خواما  . یه مدت گذشت آروم شد اشکاشو پاک کرد . من فقط نگاش می کردم . مژه های بلندش خیسِ خیس بود .

 رفتم روبه روش نشستم . بهم گفت تو مگه منو دوست نداشتی چی شده که حالا حرف مامانت روت انقدر تاثیر گذاشته ؟ گفتم به خدا هنوزم دوست دارم اما می خوام عاقلانه تصمیم بگیریم . گفت فاطمه من یه طوری می یام خواستگاریت که مامانتینا " نه " نیارن قول می دم . فقط تو باید منتظرم بمونی . گفتم باشه منتظرت می مونم.

گفتم باشه من می مونم .

نویسنده : فاطمه | ساعت 13:22 روز سه شنبه بیستم شهریور 1386
| لینک ثابت

   10 ثانیه تا انتها

 

 

 

10 ثانیه تا انتها، پایونی بی سر و صدا
بی خبر از هر شب و روز، من و یه شمع نیمه سوز،

یکی گذشت از ثانیه 9 تای دیگه باقیه،
ای کاش تو لحظه ای که رفت میدیدمش یه بار دیگه،

اون دور و من تو حسرت ثانیه ها که می گذشت،

ای کاش که این 1 ثانیه بی بودنش نمیگذشت،

ساعت میگه 2 ثانیه، 8 تای دیگه باقیه
یه عمر نشستم منتظر کی میگه اینا بازیه؟

ساعت بازم بهم میگه 3 ثانیه رفته دیگه
خبر داری چه زود گذشت مونده فقط 7 ثانیه،

هی با خودم گفتم میاد امیدتو ندی به باد
داد میزدم پس کی میاد ؟ کسی جوابمو نداد،

ثانیه پشت سر هم رفتن تا 6 و 7 و 8
لحظه تو گوشام داد میزد 8 ثانیه ازت گذشت

من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه
هنوز نشستم منتظر چشم امیدم باقیه

آهای خنک باد سحر واسش ببر تو این خبر
بگو که من تا آخرش خیره بودن چشام به در

ثانیه 9 هم که رفت مونده فقط 1 ثانیه
سرت سلامت نازنین از من یه لحظه باقیه،

قسمت نشد ببینمت شاید که لایق نبودم
منتظرت موندم یه وقت نگی که عاشق نبودم،

ثانیه 10 گل یاس راحت شدم دیگه خلاص،
آزاد شدم بیام پیشت بی واهمه چه بی هراس،

قشنگترین ثانیه هام این 10 تا بود که زود گذشت،
رویای شیرین بود و ناب چون با خیال تو گذشت.

 

 

بهترین بهترین من ! انقدر دوست دارم که نمی دونم چه جوری بگم . عزیزکم زود برگرد پیشم . چون خیلی بی تابت شدم .

نویسنده : فاطمه | ساعت 14:16 روز شنبه هفدهم شهریور 1386
| لینک ثابت

  قدرت عشق

 

آن شب هم مثل همیشه همه جا تاریک بود . ستاره ها می درخشیدند و به آدم ها چشمک می زدند . باد ملایمی پرده ی اتاق دخترک را به این سو و آن سو حرکت می داد . اما دخترک مثل همیشه نبود . قلبش تند می زد . کنار پنجره ایستاده و به آسمان خیره شده بود . گاهی یک لبخند کوچک چهره ی جوانش را زیباتر می کرد . دائم به ساعتش نگاه می کرد . از حرکاتش معلوم بود که منتظر کسی ست .

اما حضور چه کسی این وقت شب می توانست او را اینقدر خوشحال کند ؟

چند دقیقه گذشت . به خیابان نگاه کرد . دیگر هیچ کس آنجا نبود . باد کمی سردتر شده بود و هر چند وقت یکبار صدای برگ ها را درمی آرد. با هر وزش باد دخترک چشمانش را می بست . موهایش مثل موج در باد این طرف و آن طرف می رفت .

دخترک نفس عمیقی کشید . به آسمان خیره شد و با خود گفت : " خدایا این شب را تو به من هدیه داده ای .خوب می دانی چقدر دلتنگش هستم . از تو ممنونم که به من اجازه دادی امشب را با او باشم . " این را گفت و باز به خیابان نگاه کرد .هیچ کس نبود . دستش را به موهایش کشید تا آنها را کمی مرتب کند . سپس از پنجره دور شد و خود را روی تخت خوابش انداخت . جسمش خسته بود اما روحش شادابتر از همیشه انتظار معشوق را می کشید . در حالی که چشمانش بسته بود ، دستش را در جست و جوی چیزی روی تخت خوابش حرکت داد . تنها همدم روزهای تنهایی اش را یافت . عروسکی که او به دختر هدیه داده بود . عروسک را در آغوش گرفت . آن را نوازش کرد و بوسید . سپس به آن نگاه کرد و زیر لب گفت : " حتما تو هم خوشحالی که امشب با او هستیم . یک وقت خوابت نبرد که این فرصت را از دست بدهی ! "

به ساعتش نگاه کرد . حتی ثانیه ها به کندی می گذشتند . چند دقیقه گذشت . دخترک بلند شد و به اتاق دیگری رفت . چراغ را روشن کرد . خود را جلوی تنها آیینه ی آن اتاق رساند . در آیینه کمی به خودش خیره شد . انگار می خواست مطمئن شود که چهره اش همانطور است که معشوقش دوست دارد . وقتی از همه چیز مطمئن شد لبخند زد و از اتاق خارج شد .

به ساعت نگاه کرد . 12 نیمه شب . با خود گفت : " حالا دیگر حتما آمده ." و با سرعت خود را به اتاقش رساند . اتاق تاریک بود . روی تخت خواب نشست . چیزی را زیر لب زمزمه کرد و دراز کشید . انگار روحش به پرواز در آمده بود . نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت : " سلام محبوب من . "

کسی آنجا نبود اما دخترک زمزمه کنان حرف می زد . گاه می خندید و گاه دانه های اشک از چشمانش سرازیر می شدند . گاهی هم سکوت می کرد. گویی به حرف های کسی گوش می دهد .

نه .دختر قصه ی من دیوانه نشده بود . با ارواح هم حرف نمی زد . او فقط عاشق بود . و مدتی بود که دور از معشوقش زندگی می کرد . یکی از همین روزهای آخر با او عهد بسته بود که آن شب ساعت 12 او را در رویا و خیال ملاقات کند . آنها از هم دور بودند . اما دخترک آنقدر با اطمینان سخن می گفت که گویی می داند حرف هایش حتما به گوش معشوقش می رسند .

آن شب خداوند فرشته هایش را مامور کرده بود تا حرف های دو دلداده را به گوش هم برسانند . و این چیزی نبود جز قدرت عشق .

 

 

پ.ن_1: بهترینم ! تو دخترک قصه ی منو خوب می شناسی خیلی دلش می خواد یه روز تو چشمات نگاه کنه و بهت بگه قد تمام دنیا دوست داره . من داستان یه شب از زندگیشو واست نوشتم تا بفهمی چه جوری داره انتظارتو می کشه .

پ.ن_2:بهترینم قد تمام دنیا دوست دارم

نویسنده : فاطمه | ساعت 9:30 روز سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
| لینک ثابت

  آنچه زنها دوست دارند بشنوند :

( آقایون محترم حتما بخونن )

جملات و عباراتی که این زیر می خونید جملاتی معجزه آسا هستند . این جملات را بر روی نامزد/همسرتون امتحان کنید و از نتایجی که میگیرید شگفت زده شوید . اگر می خواید کاری عجیب و غریب ، نامعمول و خارق العاده انجام بدید و نامزد/همسرتونو غافل گیر کنید ازش بخواید چشماشو ببنده و سپس تمام این لیست رو واسش بخونید . ( این بهترین پیش نوازشییه که زنها میشناسن )

 

چه بگویید تا احساس محبوبیت به ما بدهید ؟

_دوست دارم

_عاشقت هستم

_خیلی خوش شانس بودم که تورو پیدا کردم

_تو بهترین دوست من هستی

_هیچ زن دیگه ای مثل تو نیست

_نمی دونم بدون تو چی کار کنم

_نمی تونم زندگیم رو بدون تو تصور کنم

_تو تحقق رویاها و اجابت دعاهای من هستی

 

چه بگویید که احساس کنیم از ما قدردانی شده ؟

_تو خیلی برای من خوبی

_تو باعث میشی من احساس خوشبختی کنم

_برای یک یک کارهایی که برای من می کنی از تو قدردانی می کنم

_خیلی خوشحالم می کنی هر وقت که ... ( مورد خاصی را نام ببرید )

_تو زندگی منو متحول کردی

_بابت هر کاری که می کنی از تو متشکرم

 

چه بگویید تا احساس ارزشمند بودن بکنیم ؟

_امروز چطور بود ؟

_بیا درباره این موضوع صحبت کنیم تا بتونیم با هم تصمیم بگیریم

_بیا برای ... برنامه ریزی کنیم

_درباره ... چی فکر می کنی ؟

_آیا کمکی از من بر میاد ؟

_چه خواسته ای از من داری ؟

-به چه چیز نیاز داری؟

 

چه بگویید که قلب و روح ما را به روی خودتان باز کنید ؟

_از اینکه همیشه همه نیازهای تورو براورده نمی کنم متاسفم و از این بابت معذرت می خوام

_برای ... از تو معذرت می خوام

_قول میدم که روی ... ( چیزی که قبلا از شما خواسته بودیم ) بیشتر کار کنم

_ متشکرم که با من و مشکلاتم می سازی

_می دونم که کنار اومدن با من همیشه کار ساده ای نیست

 

چه بگویید که موجودی حساب مشترک *ع ش ق ب ا ز ی * ما را بالا ببرید ؟

_تو واقعا برام جذاب هستی

_تورو می خوام

_نمی تونم تورو ندیده بگیرم یا به تو نزدیک نشم

_دلم برات تنگ شده

_بیا همدیگرو در آغوش بگیریم

 

چه بگویید که به یکباره هزار امتیاز بگیرید ؟

_بیا با هم به خرید برویم

_بذار خونه رو برات تمیز کنم

_آیا می خواستی درباره چیزی با من حرف بزنی ؟

_بیا تلوزیونو خاموش کنیم تا در عوض با هم صحبت کنیم

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 9:19 روز یکشنبه یازدهم شهریور 1386
| لینک ثابت

  ماجراهای اولین مرخصی آقایی ! (3)

چهار شنبه 24 مرداد

مامان میگه خواهرتم با خودت ببر . من نمی خوام مزاحم داشته باشم اما واسه اینکه شک نکنن مجبورم ببرمش . آبجیم می ره انقلاب واسه خودش کتاب بخره  منم میرم بانک که پول کلاس زبانو واریز کنم . علیرضا زنگ زد ( مامان گوشیشو داده بود دستم ) گفتم تو بانکم اونم اومد بعد با هم رفتیم به سمت پارک لاله . انقدر بدم میاد از این آوارگی همش تو پارک و خیابون باید همدیگرو ببینیم  . ما که همدیگرو می خوایم دیگه چرا باید همه کارامون یواشکی باشه ؟البته جوابشو خودم می دونم چون همه می گن علیرضا اول باید سروسامون بگیره بعد بیاد خواستگاریت . حالا نمی شه اول بیاد خواستگاری بعد سروسامون بگیره . البته حق می دم به مامان بابام ولی این دلمو چی کار کنم که طاقت دوری آقایی رو نداره .

خیلی خوش گذشت بعد آبجیمم اومد و زنگ زدیم از مامان اجازه بگیریم که بریم سینما مامانی جونمم اجازه داد و ما سه تایی رفتیم سینما فیلم کلاهی برای باران.مثل همیشه خنده دار ولی بی محتوا بود . منو علی می دونستیم اینا همش بهانس که بیشتر پیش هم باشیم  . تو سینما هندسفریه گوشیه علیرضا رو گذاشته بودیم تو گوشمون یکی تو گوش من یکی تو گوش علی . آهنگ گوش می کردیم . خیلی لحظه های قشنگی بود . سر یکی از آهنگا(رضا صادقی) من بغضم ترکید و اشکم سرازیر شد  دلم واسه خودمو علی می سوخت که به خاطر یه سری رسم و رسومات مزخرف مثلا اینکه پسر باید از همه نظر بالاتر از دختر باشه ،نمی تونیم با هم زندگی کنیم وقتی اطرافیانم یه کم با علیرضا آشنا شدن انقدر تو گوشم خوندن که این پسر به درد تو نمی خوره  که خودمم شک کردم کارم درسته یا نه . تو این دوره زمونه عشق خریدار نداره . منو علیرضا عاشق همیم اما واسه این چیزا هیچ کس تره ام خورد نمی کنه  . تو تاریکی گریه کردم فکر کنم علی نفهمید . حالم یه جورایی شد  به علی گفتم بیا بریم بیرون . اونم قبول کرد . رفتم دسشویی صورتمو شستم حالم بهتر شد . بعد رفتیم رو صندلی هایی که تو سالن بیرون سینما بود نشستیم .

علی : تو خوبی ؟ چی شد یه دفعه ؟

من : آره خوبم .

علی : مطمئنی ؟

من : آره .

بحث و عوض کردیم و دوباره شروع کردیم به شوخی و خنده تا فیلم تموم شدو خواهرم اومد . از سینما خارج شدیم خواهرم پیشنهاد داد بریم یه چیز بخوریم ( قربونش برم خواهر خودمه  ) رفتیم بوفالو پیتزا خوردیم و باز هم وقت خداحافظی رسید من دیگه آلرژی پیدا کردم نسبت به این لحظه . همیشه موقع خدافظی انقدر قیافه می گیرم و بهانه میارم که همه خوشی کوفتمون می شه . دست خودم نیست خوب ! اما علیرضای عزیزم همش نازو نوازشم میکنه که ناراحتیم از یادم بره . ما خدافظی کردیم و رفتیم.

من این بار خیییییییلی ناراحت بودم . از اینکه مجبوریم همش قرار بذاریم و بعد واسه مدت نامعلومی خداحافظی کنیم داشتم دیوونه می شدم . از طرفی می دیدم علی هر روز بیشتر دوستم داره و می ترسیدم اگه به هم نرسیم ضربه شدیدی بخوره خلاصه این فکر و هزارتا فکر دیگه باعث شد پا رو دلم بذارم و زنگ بزنم به علیرضا .

من : الو سلام

علی : سلام رسیدی خونه .

من : نه تو راهم زنگ زدم خدافظی کنم

علی : چی ؟ یعنی چی ؟

من : هیچی می خوام ازت جدا بشم !

علی یه کم باهام حرف زد که توجیهم کنه این کار اشتباهه دست آخر من گوشی رو قطع کردم . بعدش علی اس ام اس زد که من نمی تونم جدا شم و من تازه دارم راه زندگیمو پیدا می کنمو ... من جواب ندادم این دفعه اس ام اس زد که اگه ازم جدا شی زنگ می زنم خونتون با مامانت میحرفم بعد گفت اگه جدا شی خودمو می کشم . البته مطمئنم این دوتا آخری رو هیچ وقت انجام نمی داد چون دوسم داره زنگ نمی زنه خونمون مگر به بهانه خواستگاری و چون پسر پاکیه عمرا خودکشی نمی کنه. هیچ وقت . اونم به خاطر من ؟ محاله !!

شب مهسا زنگ زد که این چه کاری بود کردی؟ علیرضا داره داغون می شه .نگو آقایی گلم دیده من جوابشو نمیدم دست به دامن مهسا شده . من دیدم اینجوری نمیشه اس ام اس زدم به علی گفتم اصلا فکر نمی کردم انقدر ضعیف باشی . اونم گفت : من در این یه مورد خیلی ضعیفم فاطمه نمی خوام ازت جدا شم و ...

من خودمم داشتم دیوونه می شدم می دونم که نمی تونم ازش جدا شم . پس حرفمو پس گرفتم و گفتم پیشت می مونم .

با این کار فهمیدم احساسی که درونمه بهم دروغ نمیگه و من واقعا علیرضارو دوست دارم . نمی تونم ازش جدا بشم . عشق علیرضا هم بهم ثابت شد .رابطمون هم محکمتر شد . و دوباره عزممونو جزم کردیم که به هم برسیم .

اما از اینکه عشقمو علیرضای گلمو اذیت کردم واقعا ناراحتم . منو ببخش عزیزم خودمم نمی دونم چرا چنین کاری کردم !

با این ماجرا یاد اون اس ام اس مشهور افتادم که:

اگه کسی رو دوست داری رهاش کن .اگه واقعا دوستت داشته باشه حتما برمیگرده پیش خودت    . عشق یکی یه دونه ی من ! مرسی که با برگشتنت عشقتو بهم ثابت کردی   . نمی دونی چقدر خوشحال شدم که به حرفم گوش نکردی  . بوس بوس بوس .

پنج شنبه 25 مرداد

امروز یه کوچولو زنگ زدم بهش مامان اومد نتونستم زیاد بحرفم فقط به خاطر کاری که کردم ازش معذرت خواهی کردم . اونم یه عالمه دلداریم داد و نازمو کشید   و خلاصه منو حسابی لوس کرد . انقدر دوست دارم نازمو بکشه اینو به خودشم گفتم   . گفت من تا آخر عمر ناز تورو می کشم   .

یکی یدونه ی منه دیگه !  الهی که همیشه زیر سایه پدر و مادرش خوب و خوش و سلامت باشه .

 

پ.ن_1: این پستو یه کم دیر گذاشتم تو وبلاگ آخه رفته بودیم شمال .

نویسنده : فاطمه | ساعت 9:9 روز یکشنبه یازدهم شهریور 1386
| لینک ثابت

  ماجراهای اولین مرخصی آقایی ! ( 2)

یکشنبه 21 مرداد

چون تو خونه بیکارم هر روز ساعت 11 بیدار میشم اما امروز از ساعت 7 بیدارم . حاضر شدم که برم . زیاد آرایش نکردم که مامان شک نکنه. اما بازم گیر داده که همون یه ذره رم پاک کنم . خلاصه از خونه زدم بیرون تو اتوبوس به علیرضا فکر می کنم  و از خوشحالی لبخند میزنم . خانومی که کنارم نشسته با تعجب نگاه میکنه حتما با خودش میگه این دختره داره به چی میخنده ؟!

بالاخره رسیدم علیرضا زودتر رسیده بود . هردومون خیلی ذوق زده بودیم  . یه خورده تو پارک دانشجو نشستیم بعد رفتیم یه پارک دیگه که اسمشو نمیدونم . علیرضا عوض شده . شک ندارم . اما اتفاقی که واسش افتاده دقیقا برعکس چیزیه که من فکرشو می کردم . من فکر می کردم سربازی باعث میشه به دوری من عادت کنه و منو فراموش کنه ولی نه تنها از علاقش نسبت به من کم نشده بلکه حالا دیگه می خواد هر کاری بکنه که ما به هم برسیم !!!

دفتر خاطرات سربازیشو آورده بود . وقتی خوندمش از تعجب داشتم شاخ در میووردم . آخر همه نوشته هاش اسم منو نوشته بود  . مثلا نوشته بود :

...امروز دلم خیلی واسه فاطمه تنگ شده دوست داشتم ببینمش .

...فاطمه جان دلم می خواست حداقل بتونم صداتو بشنوم .

...بعضی وقتا دوست دارم دلمو بزنم به دریا و زنگ بزنم خونشون و به مامانش بگم من دیوونه دخترتونم من دخترتونو می خوام .

...دارم به فاطمه فکر می کنم یعنی الان داره چی کار می کنه ....

و خیلی چیزای دیگه که وقتی خوندم سرم داشت گیج میرفت . علیرضا امروز واسم یه سورپرایز بزرگ داشت . اون بهم یه هدیه داد به خاطر سالگرد آشناییمون . من خیلی شرمنده شدم که واسش چیزی نخریدم .

قبل از اینکه بره سربازی بهش یه گردنبند دادم که روش دعای "و ان یکاد" نوشته بود . همیشه اونو میندازه امروزم انداخته بود . خوشحالم که انقدر واسم ارزش قائله .

آب معدنی خنک خرید برام که تو اون گرما خیلی می چسبید  . از اول راه یه قطره آبم نخورده بود اونوقت هی واسه من آب می خرید .رو نیمکت نشسته بودیم هر چی بهش تعارف کردم نخورد آخر کلاهشو برداشتم  آبو ریختم رو سرش. به قول خودش شوخی شهرستانی بود !

3 ، 4 ساعت با هم بودیم و حالا وقت خداحافظییه  . خییییییییلی سخته . معلوم نیست دیگه کی همدیگرو ببینیم . همیشه موقع خداحافظی من بغض می کنم و اون دلداریم میده با اینکه از چهرش معلومه اونم حالو روزش بهتر از من نیست  . اولین اتوبوس اومد به بهانه اینکه شلوغه نرفتم اما چه فایده بالاخره که باید برم . دومین اتوبوسم اومد این بار علی گفت برو دیره مامانت نگران میشه . تو چشمای هم نگاه کردیم و با نگاهمون از هم خداحافظی کردیم . از پشت پنجره واسش دست تکون میدم .

دوشنبه 22 مرداد

بازم نمی تونم بهش زنگ بزنم . دلم تنگ شده . به دفتر خاطراتم پناه می برم تا شاید با نوشتن سبک بشم .

می نویسم :

ساعت 30: 3 دارم به اون فکر می کنم به حرفای دیروزش . می گفت نمی خوام به جز تو دختر دیگه ای بیاد تو زندگیم می خوام تمام وجودم تا ابد مال تو باشه نه کس دیگه !

تو دفتر خاطراتم واسه علیرضا نامه می نویسم . یه کم آروم می شم .

شب شد خانوادگی رفتیم پارک پردیسان بهم زیاد خوش نگذشت چون علی با ما نبود . یه ستاره دنباله دار تو آسمون دیدم . خیییییییلی خوشگل بود . میگن اگه کسی ستاره دنباله دار ببینه و آرزو کنه آرزوش برآورده میشه منم آرزو کردم منو علیرضا اگر مال همیم و با هم خوشبخت میشیم زودتر به هم برسیم .

سه شنبه 23 مرداد

داشتم به حرف علیرضا فکر می کردم که پرسید: تو این هفته بازم میتونیم همدیگرو ببینیم ؟ و من گفتم نه نمیشه فکر نکنم .

یهو یاد کلاس زبانم افتادم . به مامانم گفتم فردا می خوام برم ثبت نام ترم جدید . تو این تابستون خیلی تنبلی کردم نرفتم اما حالا می خوام برم ثبت نام تا به این بهانه علیرضارو یه بار دیگه ببینم . زنگ زدم به علیرضا گفتم فردا میام انقلاب ولی زیاد نمی تونم بمونم گفت اشکال نداره چند ثانیه هم بتونم ببینمت خیلیه . 

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:7 روز یکشنبه چهارم شهریور 1386
| لینک ثابت