تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  تنها موندم

 

 

همیشه اسم تو بوده

اول و آخر حرفام

بس که اسم تورو خوندم

بوی تو داره نفسهام

چقدر گفتم نرو ؟ چقدر پشت سرت گریه کردم ؟ حتی حاضر بودم التماست کنم . اما تو گفتی: " مجبورم که برم . " همین . بعد رفتی و منو تنها گذاشتی . چه گناهی کرده بودم که با رفتنت خواستی عذابم بدی .

دیدی حالا؟ شدیم عین زندانیا که هر چند وقت یه بار وقت ملاقات دارن .

وقتی میای می خوام اون چند دقیقه ای که با همیم فقط خوشحال ببینمت به خاطر همین بهت نمی گم چقدر تنهام . نمی خوام بفهمی نبودنت داره عذابم می ده . دوست ندارم اونجا که میری غصه منو بخوری .

این از حال و روز من، اینم از تو که می گی شبا روی برجک دیدبانی تنهایی فقط گریه می کنی !!!

چرا اینطوری شد؟ ما که انقدر با هم خوشبخت بودیم . یه دفه همه چی ریخت به هم .

یادته اون موقع ها چقدر باهام حرف می زدی ؟ چقدر باهات درد دل می کردم . چقدر باهام از رازای دلت می گفتی ؟ باورم نمی شه که حالا از صبح تا شب حسرت شنیدن صداتو می خورم .

دارم داغون می شم .آخه همدمم نیست که سرمو بذارم رو شونش و باهاش درد دل کنم . همدمم همراهم همرازم و شاید روزی همخونه و همسرم .

چرا مارو از هم جدا کردن ؟ شاید یه حکمتی داره ! شاید خدا می خواسته کم کم به دوری هم عادت کنیم . شاید می خواسته موقع جدایی زیاد اذیت نشیم و عذاب نکشیم ! اما مگه می شه ؟ می شه به دوری تو عادت کرد ؟ به جدایی چی ؟

منو ببخش عزیزم دیروز خیلی اذیتت کردم . با گریه هام تورو ناراحت کردم . نمیدونم چم شده . آخرین باری که دیدمت یادته بهم یه شاخه گل رز دادی ؟ الان گذاشتمش جلوم هر وقت چشمم بهش میوفته اشکم سرازیر میشه انگار سالهاست که ندیدمت دلم برات خیلییییییی تنگ شده .

علیرضا یادته دیروز با هم رفتیم تو اتاق عشقمون ، تو رویا. من اینجا بودم توام خونه خودتون اما پیش هم بودیم . احساست میکردم . دور نبودی .

اما تا کی ؟ تا کی باید از دور باهات حرف بزنم ؟ تا کی تورو تو ذهنم تجسم کنم ؟ تا کی می تونم شبا قبل از خواب باهات درددل کنم در حالی که تو پیشم نیستی . دیگه همه فکر میکنن من دیوونه ام که با خودم حرف میزنم .

علیرضا من خودتو میخوام نه فکرو خیالتو . من دلم میخواد بوی عطرتو حس کنم . دلم میخواد دستای گرمت دوباره بهم آرامش بده .

کی میشه من یه دل سیر ببینمت ؟ کی میشه پیشت باشم و نگران این نباشم که چند دقیقه دیگه باید ازت خداحافظی کنم ؟

می دونم که می فهمی چی می گم .

فقط اومدم اینجا بنویسم تا یه کم آروم شم . اگرچه هیچ چیز به جز حضور تو الان آرومم نمی کنه .

اشکام دیگه نمی ذارن نوشته ها رو خوب ببینم پس بهتره دیگه برم .

دوست دارم دوووووووووووووست دارم .

 

تا خیالت به سرم میزنه گریم میگیره

آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:59 روز سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
| لینک ثابت

  واییییییییی که چقد دلم برات تنگ شده

واییییی دو هفته پیش ما ( من و آقایی ) یه ماجرایی داشتیم که بیا و ببین . دعوا شد ، جنگگگ بزن بزن ، خون و خون ریزی . باور نمیکنید ؟ خوب حق دارید اینقدراام اغراق آمیز نبود اما بالاخره یه کوچولو که دعوا کردیم !

الان براتون تعریف میکنم :

آقایی یه هفته در میون شنبه ها خونس و اتفاقا شنبه بهترین روز ِ واسه اینکه من کلاسو ( آیین زندگی )بپیچونم برم پیشش.

خوب آخه من از بس با این آقایی گشتم که دیگه همه آیین های زندگی رو بلدم و احتیاجی به حضور در کلاس ندارم .

بگذریم ... اون روز ( 5شنبه ) که آقایی اومده بود یادم رفت بهش بگم شنبه بیا همدیگرو ببینیم و جمعه آقایی رفت خدمت و منم دیگه نتونستم بهش خبر بدم .

شنبه که شد با خودم گفتم میرم همون جایی که همیشه با هم قرار میزاریم منتظرش وامیستم ( یعنی می ایستم ) . یه جورایی با خودم شرط بندی کرده بودم گفتم اگه واقعا دوسم داشته باشه و دلش تنگ شده باشه حتما میاد . انگار انتظار داشتم بهش الهام بشه !!!

یه ساندویچ خریدم واسه ناهار که ببرم اونجا که حوصلم سر نره و بتونم بیشتر منتظرش باشم .

ساعت 1 رسیدم نشستم یه کم به اینور اونور نگا کردم . پیداش نشد .

ساعت 1:30 دارم ساندویچ میخورم . نیومد .

آروم آروم میخورم که اگه اون اومد بتونم نصفشم بدم به اون . آخه میدونم اگه بیاد گشنشه (یعنی گرسنه اش است ) چون تو پادگان ناهار نمیخوره میاد .

ساعت 2 ساندویچم داره تموم میشه دیگه آخراشه . اما نیومد .

ساعت 2:30 ساندویچمم تموم شد . اما اون نیومد .

ساعت2:40 دیگه حوصلم داره سر میره .

ساعت 2:50 زنگ زدم بهش. برداشت . میگه تازه رسیده خونه !!!

من با خودم : بله فاطمه خانوم شرطو باختی !

و شروع کردم به داد و بیداد سر آقایی از همه جا بی خبر و بعد گوشی رو قطع کردم و رفتم دانشگاه .

حالا این دومین جلسس که من سر کلاس حاضرم . یکی اومد گفت کلاس تشکیل نمیشه .

امروز انگار اصلا شانس با من نیس .

منم عصبانی و در حالی که زمین و زمانو نفرین میکردم . راه افتادم که برم خونه .

اما از اینکه با آقایی دعوا کردم ناراحت بودم و خودمو مقصر میدونستم و از اونجایی که اصلا دختر لوس و قهر قهرویی نیستم زنگ زدم بهش و ازش معذرت خواهی کردم اونم مثل همیشه کلی تحویلم گرفت و آشتی آشتی ......

اصولا من و علیرضا تو قهر و آشتی عین بچه ها عمل میکنیم ( البته نه اینقدر بچه ) تا حالا قهرمون از یه روز بیشتر نشده ( بچه جون یاد بگیر ! من و آقایی رو الگوی خودت قرار بده. خوب ؟ )

...

...

...

..

.

.

.

.

همین دیگه منتظر چی هستید ؟ تموم شد .

بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود ، قصه ما راست بود .

آره خلاصه اینطوری شد که من آقایی خوشگلمو سه هفته ندیدم و الان قلبم داره تاپ تاپ میکنه که زودتر ببینمش .

 

 

 

پ.ن_1 : چون آقایی گفته چیزایی رو که مینویسم زیاد آب و تاب ندم و وارد جزئیات نشم منم سعی کردم این پستو کلی بنویسم نه جزئی . موفق بودم ؟؟؟؟

پ.ن_2 : چند شب پیش یه خوابی دیدم که از خواب پریدم . دستم تو دست آقایی بود و چشمم تو چشماش و داشتم میمردم !!! تعبیرش چیه ؟

نویسنده : فاطمه | ساعت 13:19 روز چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
| لینک ثابت

  چند تا دوسم داری ؟

بعد از اون قضیه خواستگاری همه چیز بین منو علیرضا جدی شد اون مصمم ِ که با من ازدواج کنه اما من هنوز نتونستم یه تصمیم قاطع بگیرم . نمیخوام احساسی برخورد کنم و زندگی جفتمونو به باد بدم . به خاطر همین میخوام ایندفعه که میبینمش همه شرایطمو واسه ازدواج بهش بگم تا بتونه بهتر تصمیم بگیره . از یه طرف من الان تو سنی هستم که ... خوب خواستگار زیاد میاد خونمون . علیرضا که هنوز به اونجایی نرسیده که من بتونم باهاش زندگی کنم باید خیلی تلاش کنه تا به اونجا برسه ( منظورم فقط پول نیست ) . نمیدونم یعنی اگر قبل از اینکه سربازیش تموم شه یه وقت کسی پیدا شد که به درد من بخوره . من باید ردش کنم فقط و فقط به این امید که علیرضا موقعیتش خوب بشه بتونه بیاد دنبالم ؟ خوب این واقعا خییییییییلی سخته .

بگذریم ... چون خودمم هنوز گیجم نمیدونم باید چی کار کنم ...

امروز اومدم یه خاطره بامزه و عقشولانه بنویسم .

آخرین باری که آقایی گلمو دیدم ، چندتا تا برگه کاغذ بهم داد ، پر از نوشته . پشت و روی کاغذارو پر کرده بود .

حالا این آقایی ما چی نوشته بود ؟

حدس بزنید ....

...

....

... فقط 21 صفحه رو ریز ریز نوشته بود " دوست دارم " ( و شش صفحه هم با من حرف زده بود !!! )

جالبه ... نه ؟

منم تو خونه همه دوست دارمارو شمردم .

فکر می کنید چندتا شد ؟

2717 . دو هزارو هفتصد و هفده تا !!!!!!!!!!!

بعد به این نتیجه رسیدم که آقایی منو 2717 تا دوست داره . نه کمتر نه بیشتر .

( یه چیزی رو یواشکی بهتون بگم ؟ فکر کنم وقتی اونارو مینوشته گریه کرده . ( الهی بمیرم براش )

آخه یه جاهایی معلوم بود کاغذ خیس شده و جوهر خودکار پخش شده بود . )

....

..

.

این نقطه ها نشونه اینه که من واقعا نمیتونم چیزی بگم . نمیتونم با کلمات ، اینهمه عشقو توصیف کنم . گاهی سکوت بهترین کاره ...

 

حرفام با آقایی :

قربون اون چشمای قشنگت برم که به خاطر آدمی مثل من تا حالا چندین بار خیس شدن .

فدای تو عزیز که وقتی اشک میریزی فقط سکوته که همه جارو پر میکنه . آخه عادت نداری بلند بلند گریه کنی .

مهربونم چه طوری تورو تنها بذارم ؟ چطوری میتونم هُرمت اشک هایی که ریختی رو بشکنم ؟ چه طور فراموشت کنم وقتی تمام قلب و روحم رو تسخیر کردی ؟

دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ...

خدا جونم ازت فقط یه چیز میخوام خوشبختی علیرضا . چه با من چه بدون من .

نویسنده : فاطمه | ساعت 9:34 روز چهارشنبه نهم آبان 1386
| لینک ثابت

  خواستگار
کلی زحمت کشیدم، وقت صرف کردم، انرژی گذاشتم ،از زندگی و کارم زدم یه پست جدید نوشتم. اسمایلی های خوشگلمم توش گذاشتم ، اما وقتی خواستم بذارمش تو وبلاگ ، پرید!!! همشم تقصیر این بلگفاست با این سایت ِ (...) . بگذریم الان دعوا میشه خون و خونریزی راه میوفته .
فعلا میخوام خبرای داغ دسته اولو بنویسم . بعدا پست قبلیمو دوباره مینویسم . ( یه خاطره بود از یه دیدار )

سلام دوستای مهربون خودم . چه خبرا ؟ سلامتید ؟
سلام آقایی گلم .
اول از همه بگم که خیلی خیلی از همتون ممنونم که بهم دلداری می دید و می خواید این سختی دوری از آقایی رو تو دل من کم کنید . اگه بدونید چقدر خوشحال شدم وقتی نظراتونو خوندم ...
خیلی خوبه که آدم دوستای خوبی مثل شما داشته باشه. من و آقایی از همتون ممنونیم .
آقایی خوبم ( علیرضا ) بالاخره اومد از وبلاگمون دیدن کرد . واسم نظرم گذاشته . دستت درد نکنه خیلی خوشحالم کردی بازم به ما (من و خودم ) سر بزن !
حالا بریم سر خبرای جدید :
راستش چند وقته یکی که قبلنا از من خواستگاری کرده بود ( همون که تو چند پست پیش ذکرو خیرش بود ) چند هفته پیش دوباره سرو کلش پیدا شده و پاشو کرده تو یه کفش که بذارید من بیام خونتون خواستگاری . من قبلا گفته بودم که به این زودیا قصد ازدواج ندارم و میخوام پله های ترقی رو یکی یکی طی کنم . اما اونا همش اصرار میکردن . هی مامان باباشو میفرستاد دم خونه مادر بزرگ من . آخرش ما جلوشون کم آوردیم و قبول کردیم که بیان .
اونا قبلا همسایه مادر بزرگمینا ( مادر بابام ) بودن و یه شناخت کلی ازشون داشتیم .
خوب منم به علیرضا گفتم اونا قراره بیان خونمون .
حتی دلش نمی خواست من تو خواستگاری با پسره حرف بزنم اما نمیتونست کاری بکنه . ناراحت شد اما بهم گفت اگه فکر کردی میتونه خوشبختت کنه ، به خاطر من ردش نکن !!! ( البته معلوم بود حرف دلش یه چیز دیگس . معلوم بود که دلش میخواد بگه :

با چوب بزن تو سر پسره از خونه بندازش بیرون )
قرار شد جمعه 27ام مادر و خواهر پسره (رضا) بیان خونه مادر بزرگم ما ام بریم .

از این به بعد مینویسم که لحظه به لحظه چه اتفاقاتی واسه من و علیرضا افتاد :
جمعه ۲۷/۷/۸۶( وصف حال خودم )
رفتیم خونه مادر بزرگم اونام اومدن . اولین باره که تو یه مهمونی من مرکز توجهم به خاطر همین یه کم عصبی ام .
درمورد درسم بهشون توضیح میدم .مامانم میگه : فاطمه، به جز دانشگاه کلاس زبانم میره . خواهر رضا میگه : آره تا میتونی الان از فرصتات استفاده کن چون وقتی بچه بیاد تو زندگی دیگه وقت نمیکنی .
من از این حرفش خیلی عصبانی شدم . صبر نکرد من بله رو بدم بعد از این حرفا بزنه .
به جز این حرفش در مجموع آدمای خوبی بودن . قرار شد 4شنبه بیان خونه ما .  
جمعه۲۷ /۷/۸۶ (  اینارو خودم تو خاطرات علیرضا خوندم ) 
امروز فاطمه میخواد بره مهمونی خونه مادر بزرگش . یه نفر اونجاس که دشمن منه و منم ازش بدم میاد . خدا کنه مشکلی پیش نیاد .

4شنبه ۲/۸/۸۶        
ساعت 4 اومدن خونمون . مادر رضا گفت بهتره برن با هم حرف بزنن . به طرف اتاقم راهنماییش کردم .
جالب بود . منو رضا تو یه اتاق بودیم و راجع به شروع یه زندگی با هم حرف میزدیم و مینای عزیزمم از رو دیوار داشت بهمون نگا میکرد . مینا عروسکیه که علیرضا واسم خریده و خیلی دوسش دارم .
بالاخره رفتن . علیرضا همش اس مس میزد که بفهمه چی شد ؟
بهش گفتم : به نظر میرسه رضا پسر خوبی باشه .فعلا باید فکر کنم !
اول فکر کرد دارم باهاش شوخی میکنم . اما وقتی فهمید همه چیز جدیه خیلی ناراحت شد .
بهم اس مس زد که : خوشبخت بشید . مواظب خودت باش و خداحافظ .
بهش گفتم هنوز که اتفاقی نیوفتاده . من هنوز پیشتم . ( اما واقعا آدم بعضی وقتا تو دوراهی های وحشتناکی قرار میگیره . یکیش همین قضیه انتخاب همسر .همش میگی : میخوامش ؟ نمیخوامش ؟ خوشبخت میشیم ؟ فرصت خوبیه یا باید صبر کنم منتظر یکی دیگه باشم ؟ و به جز اینها سوالاتی که واسه من پیش اومده بود اینا بودن : اگه الان بگم "نه" به علیرضا میرسم ؟ با اون خوشبخت میشم ؟ این عاقلانس که دست رد به همه موقعیتهای خوبی که واسم پیش میاد بزنم و بشینم منتظر روزی که علیرضا بیاد دنبالم ؟ روزی که معلوم نیست اصلا میرسه یا نه . )
آخر شب علیرضا اس مس زد که : " فاطمه تنهام نذار "
دیگه بگذریم از اینکه تو اون چند روز چی بر من و علیرضا گذشت . اما بالاخره من تصمیم گرفتم جواب " نه " بدم
نمیدونم چی شد به سرم زد اون حرفارو به آقایی بزنم . نمیدونم چطوری میخواستم به رضا جواب مثبت بدم !!!
هرچی بود گذشت من میخوام رضارو ردش کنم ( پسر بدی نبود اما من نمیخوامش )
به آقایی خوشگلمم میگم تا خوشحال بشه و بفهمه دوسش دارم .

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 11:26 روز دوشنبه هفتم آبان 1386
| لینک ثابت