تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  پایان رویای ازدواج
خیییییییییلی وقته دارم در مورد ازدواج با علیرضا فکر میکنم . خیلی جالبه تا حالا جواب همه خواستگارارو یه روزه دادم اما واسه این یکی چند ماهه دارم فکر میکنم . بسوزه پدر عاشقی . همینه دیگه آدم وقتی یکی رو دوست داره تصمیم گیری هم در مورد اون واسش سخت میشه .

روزای اول که حرفش شده بود خیلی مشتاق بودم که باهاش زندگی کنم . خیلی دوسش داشتم . حتی بهش گفتم بریم حلقه بخریم .

اما یه مدت که گذشت یه خرده که اون شورو حال از سرم افتاد ، تازه شروع کردم به فکر کردن . چشم باز کردم دیدم من و علیرضا به جز عشق هیچی نداریم .

بهش گفتم : ببین ما واسه شروع هیچی نداریم . آخه تو با چی میخوای بیای جلو مامان بابای من ؟ می خوای بگی من چه تضمینی واسه آینده دخترتون دارم ؟

گفت ما همدیگرو داریم  ما عاشق همیم . همین کافیه واسه اینکه زندگیمونو با هم بسازیم .

گفتم : آره . دوست داشتن واسه شروع لازمه اما کافی نیست . چند وقت دیگه که همه چی واسمون عادی شد میخوای چی کار کنی ؟ از کجا نون میاری میذاری سر سفرمون ؟ عشق که نون نمیشه ؟

گفت : تو قبول کن که منتظرم میمونی ، من قول میدم همه آرزوهاتو برآورده کنم .

و من انقدر دوسش داشتم که همین یه جمله کافی بود واسه اینکه قبول کنم منتظرش بمونم .

اون رفت سربازی . دیگه بیشتر وقتمو تنها بودم . اولش شبا از دلتنگی گریه میکردم . وقتی باهاش تلفنی حرف میزدم تا چند روز انقدر انرژی داشتم که خودمم باورم نمیشد . زیادی بهش وابسته شده بودم . یواش یواش اون گوشه گیریام کم شد کمتر بیقراری میکردم . زندگیم دوباره تو جریان عادی خودش افتاد اما این بار بدون علیرضا . هر چند وقت یه بار تلفنی حرف میزدیم اما هر بار که گوشیرو میذاشتم حالم بد بود چون دوباره اون دلتنگیا برمیگشتن و دوباره بغض میکردم .

هنوز دوسش داشتم یا بهتره بگم دارم . اولای آشناییمون دقیقا میفهمیدم شدم برده دلم . این دلم بود که در مورد عشقم نظر میداد و تصمیم میگرفت . اما مدتی که از علیرضا دور بودم فرصت خوبی بود که عقلمو به کار بندازم . و حالا احساس میکنم خیلی عاقلتر از قبل شدم .

من دیگه اون دختر کوچولویی نیستم که هر کی میومد بهش میگفت دوسش داره قلبش شروع میکرد به تند زدن .

مدته زیادیه که دارم در مورد علیرضا فکر میکنم ...

احساس میکنم نمیتونم اونو به عنوان همسر خودم بدونم .

میدونم هر کی اینو بشنوه یه عالمه تعجب میکنه .

اما عزیزای دلم که تعجب کردین ! من به خودم و به انتخابم ایمان دارم . اگه مطمئن بودم که میتونیم همدیگرو خوشبخت کنیم ، یه لحظه ام صبر نمیکردم . اما حتی اگه یک درصد احتمال بدم که نمیتونم با کسی زندگی خوبی داشته باشم ، از لیست شاهزاده سوار بر اسب رویاهام خطش میزنم .

 

 پ.ن _ 1 : هنوز در مورد تصمیمی که گرفتم با علیرضا حرف نزدم . تازه اینم نمیدونم که این تصمیم به این معناست که ما باید از هم جدا بشیم یا نه ! هنوز دوسش دارم . جدا شدن واسه هر دومون سخته . پس چی کار باید کرد ؟ اونقدر با هم بمونیم که یکیمون ازدواج کنه ؟ واقعا نمیدونم !

چی کار باید بکنیم ؟؟؟؟؟

پ.ن _2 : خیلیا تو کامنتاشون واسم نوشته بودن که رو پیشنهاد پسر عمم بیشتر فکر کنم . دوستای خوبم من اونو به خاطر اینکه با علیرضا ازدواج کنم رد نکردم . اگه علیرضام نبود ردش میکردم . چون از بچگی یه احساس بدی نسبت بهش داشتم که هنوزم اون احساسو دارم . درضمن پسر عمم اصلا در حد من نیس . پس مطمئن باشین که من لگد به بخت خودم نمیزنم .

پ.ن ـ۳ : وای که چقدر سخته . تو روز ولنتاین تو خیابون راه میری بعد هی دلت قیلی ویلی میره که اونی که دوسش داری پیشت باشه . اما تنهایی و باید تا یک ساعت دیگه خونه باشی .

آخی علیرضا الان سر پسته ...  

پ.ن ۴ : رویای روز ولنتاین من :                                   

نویسنده : فاطمه | ساعت 17:10 روز پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
| لینک ثابت

  از احوالات کتابخونه من

امروز کتاب " حکایت دولت و فرزانگی " رو خوندم . معرکه بود . هرکی نخونه عمرش بر فناست . البته کسایی که اهل کتابن احتمالا این کتابو یه قرن پیش خوندن . خوب ببخشید سعی میکنم از این به بعد دیگه کتاب خوندنم رو بورس باشه .

نویسندش یه میلیونره به نام مارک فیشر .

یه چنتا جمله به نظرم خیلی قشنگ اومد ، یادداشت کردم :

_ همیشه به یاد داشته باش در ارتفاعی معین هیچ ابری وجود ندارد پس اگر در زندگیت ابری وجود دارد به این دلیل است که روحت به اندازه کافی اوج نگرفته است .

_ مسائل فقط همانقدر اهمیت دارند که ذهن به آنها اهمیت بدهد . مشکل فقط وقتی مشکل است که تو آن را به مشکل تبدیل کنی .

_ زندگی دقیقا همان چیزی را به ما میدهد که از آن توقع داریم . نه بیشتر ، نه کمتر . با وجود این فراموش میکنیم که زندگی معمولا آماده است که بسیار بیشتر از آنچه تصورش را میکنیم به ما ببخشد .

 

 

پ.ن _ 1 : مدتیه شروع کردم به خوندن کتاب صد سال تنهایی ( از گابریل گارسیا مارکز ) کتاب قشنگیه ها اما شونصدتا شخصیت داره که اسم همشون خوزه آرکادیو ِ . بعد اونوقت کتابو که میخونی یادت میره که این خوزه آرکادیو کدوم خوزه آرکادیو بود باز باید برگردی از اول بخونی ! این کار نویسنده رو بهش میگن خواننده آزاری .

پ.ن _ 2 : ولنتاین خوبی داشته باشین . واسه ما که قراره تو تنهایی بگذره . من اینجا اون تو پادگان .

نویسنده : فاطمه | ساعت 8:52 روز سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
| لینک ثابت

  کی منت کشی کرد ؟

چند روز پیش با هم حرف زدیم . بعد از یک هفته البته .

برای اولین بار داشتیم از هم شکایت میکردیم .

بازم مریض شده بود . این دفعه خیلی بدتر از قبل . سرفه هاش قطع نمیشد . با اینکه از دستش عصبانی بودم اما هر دفعه که از پشت تلفن صدای سرفه هاشو میشنیدم دلم میخواست پیشش باشم و با جون و دل ازش پرستاری کنم .

من که انقدر ازش عصبانی بودم که حاضر نبودم یه کلمه باهاش حرف بزنم وقتی فهمیدم اینجوری حالش بده همش با خودم میگفتم چرا تنهاش گذاشتم . آقایی من تو نمازخونه پادگان از حال رفته اونموقع من عین این آدمای کینه ای اینجا نشسته بودم و غصه خودمو میخوردم .

البته پای تلفن به روی خودم نیاوردم . اصلنم قربون صدقش نرفتم . ترسیدم اگه این کارو بکنم اوضاع از اینی که هست بدتر بشه و اون بیشتر از قبل تنهام بزاره .

یه کم ازش شکایت کردم که هیچ وقت پیشم نیستی و از وقتی رفتی سربازی تنهام گذاشتی . فکر کنم قبول کرد که اشتباه کرده . ازم معذرت خواهی کرد و گفت دوسم داره . منم بهش گفتم تا وقتی که روابطمون مثل قبل درست نشه ، نمیبخشمت و این حرفاتم که میگی دوسم داری و اینارو باور نمیکنم ( خیلی من بدم نه ؟ ) خوب دلم میخواد همه چیزو مثل قبلش کنم . حالا چه با خشونت چه هر مدل دیگه . اگه بدونید چقدر دلم واسه علیرضا تنگ شده ، علیرضایی که قبل از سربازی باهاش دوست بودمو میگم . اونموقع که هنوز اخلاقش عوض نشده بود و عین یه بچه صادقانه دوسم داشت . الانم دارم از هر راهی استفاده میکنم که اون علیرضارو برگردونم .

خلاصه آخرش آشتی کردیم اما نفهمیدیم این وسط کی منت کشی کرد !

 

 پ.ن_1 : قبلا، یه کم که بچه تر بودم هرکی بهم میگفت " دوست دارم " زودی باورم میشد . خودم هیچ وقت نمیتونستم به دروغ از این جمله استفاده کنم به خاطر همینم فکر میکردم بقیه ام اینطورین . چوب ِ این سادگیمم خوردم . کم کم این دنیا طوری بارم آورد که یاد بگیرم به چشمای خودمم اعتماد نکنم .

گاهی میشینم به این چیزا فکر میکنم و از دنیایی که توش زندگی میکنم متنفر میشم . دنیایی که توش قانون جنگل حکم فرما شده و همه بهت میگن اگه گرگ نباشی خورده میشی .

هرچی بزرگتر میشم بی اعتمادیم بیشتر میشه . حالا دیگه حرفای علیرضارم به سختی باور میکنم .

نویسنده : فاطمه | ساعت 11:13 روز دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
| لینک ثابت

  قاراشمیش

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم ،

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم !

چه خوش لحظه هایی که " میخواهمت " را

به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم!

 

دلم گرفته ...

آقایی من ، همون علیرضایی که زندگیم با اومدنش رنگ و بوی تازه ای گرفته بود ، حالا داره با دست خودش هرچی ساخته بود خراب میکنه ، 5 روزه که باهام یک کلمه حرف نزده . حتی یه زنگ نزده حداقل حالمو از اینو اون بپرسه . نمیدونم با این کارش میخواد چی رو به من ثابت کنه .

از وقتی گفتم دیگه نمیخوام ببینمت ، رفته و پشت سرشم نگا نکرده .

حتی تا دیشب باورم نمیشد اون همچین کاری بکنه . به خاطر همین نگرانش شدم . گفتم نکنه یه اتفاقی واسش افتاده . دوبار زنگ زدم به گوشیش جواب نداد . زنگ زدم به پسرخالش . گفت علی حالش خوبه . خوب چرا خودت زنگ نمیزنی بهش . منم گفتم ما دیگه از چشم علی آقا افتادیم ...

حالا دیگه مطمئن بودم که علیرضا قهره و این چند روز از قصد با من حرف نزده . البته منم قهر بودم و واقعا نمیخواستم باهاش حرف بزنم و احساس میکردم حق با من بوده و علیرضا باید خودش اینو زودتر می فهمید و پیش قدم میشد .

حتی من دیشب 2تا اس مس زدم بهش که جواب اونارم نداد .

دیگه با این کارش بدجوری دلم شکست .

امروز رو تختم دراز کشیده بودم هزار جور فکر به سرم زد :

" چرا این کارو میکنه ؟ شاید از همون موقع ها که زنگ میزدم و با بی حوصلگی جواب میداد ، دلش نمیخواسته باهام حرف بزنه و به زور حرف میزده ... شاید همون موقع هم دلش میخواسته بهم بگه اه بسه دیگه فاطمه چقدر حرف میزنی ولم کن برم به زندگیم برسم ... شاید خیلی وقته که میخواد ازم جدا بشه اما نمیگه ... شاید یکی دیگرو دوست داره ... شاید ... شاید ... شاید ... "

اما بازم جوابی واسه توجیح این کاراش پیدا نکردم .

حالا تو این هیری ویری واسه ما خواستگار پیدا شده !!!

پسر عمم که اصلا به ذهنم خطور نمیکرد کوچکترین احساسی نسبت به من داشته باشه ، اومده و میگه فاطمه من چند ساله دوستت دارم !!!

قضیه از این قرار بود که یه مدت پسر عمم زنگ میزد خونمون ، یه بار به بهانه اینکه آب گرمکنشون خراب شده با بابام کار داشت و قبلش یه ساعت با من حرف میزد .

( لازم به ذکر است که بابای من همیشه تو خونه آچار به دسته . هرچی خراب بشه میدوئه میره باز میکنه 4 تا پیچشو که اضافه بوده میندازه بیرون و بعد به طرز معجزه آسایی درستش میکنه .سر این کاراش تا حالا همش دو بار آبگرمکن از جاش کنده شد تالاپی افتاده زمین . تا حالا که خدارو شکر تلفات جانی نداشتیم . از این به بعدشم خدا بزرگه )

یه بارم به بهانه اینکه با مامانم کار داره زنگید . یه بارم که من خونه تنها بودم زنگ زد 60 دقیقه یه بند واسم حرف زد اما وسط حرفاش مامانش ( عمه من ) صداش کرد که مجبور شد قطع کنه ( خدا خیرش بده عمه رو . مخم داشت میترکید ) اما بعد بازم زنگ زدو نیم ساعت حرف زد تااااااااااا مامانم اومد و قطع کردیم . ( اونوقت میگن فک خانوما گرمه )

همه این اتفاقات تو دو روز افتاد و تو این مدت اون همش میگفت یه کاری دارم باهات اینجوری نمیشه باید حضورا بگم . خلاصه امروز با ماشین عموم اومد جلو کلاس زبان . تو ماشین حرفامو باهاش زدم گفتم خیلی اشتباه کردی که اول به عمه نگفتی بالاخره اونا بزرگترن احترامشون واجبه . گفت آخه نمیخواستم اگه جوابت نه بود تو فامیل پخش بشه . و ....

آخرشم گفتم : با ازدواج فامیلی مخالفم . طفلکی بغض کرده بود . گفت : تو داری کاخ آرزوهای منو که این همه مدت ساختم خراب میکنی .

خوب چی کار کنم اصلا دوسش ندارم . زور که نیس . با اینکه خیلی حرفای رمانتیک باهام زدو خیلی سعی کرد نظرمو مثبت کنه اما بازم هیچ احساسی نسبت بهش پیدا نکردم . جدیدا مثل سنگ شدم - بی احساس ، سرد - سنگ که چه عرض کنم ، با حرفایی که پسر عمه به من زد دل سنگم بود آب میشد . دست خودم نیست نسبت به همه بی اعتماد شدم !!!!!!

وقتی میخواستم از ماشین پیاده بشم پسر عمه گفت: فاطمه ... دختر دایی ... من چی کار کنم ؟ هر شرطی بزاری قبول میکنم . یعنی هیچ روزنه امیدی نیس ؟

گفتم من جوابمو بهت گفتم . حالا اگه میخوای برو به عمه اینا بگو که اونا بیان به مامان بابای من بگن . وگرنه همینجا تمومش کن.

گفت یعنی اون موقع ممکنه نظرت برگرده ؟

گفتم : نه .

گفت : پس چه فایده . بگم یا نگم فرقی نمیکنه .

بعد از ماشین پیاده شدم و به درخواست پسر عمه قرار شد به کسی در این مورد چیزی نگم که تو فامیل پخش نشه . البته خودمم دلم نمیخواد به کسی بگم ( به جز مامانم ) چون اونوقت تو همه مهمونیا همه میخوان چپ چپ به منو پسر عمم نگا کنن و بعدشم کلی حرف و حدیث .

 

 

پ.ن_ 1 : خودمم میدونم که تازگیا قلبمو به روی همه چیزو همه کس بستم . قبل از علیرضا تو عالم بچگی با یه قلب پاک و صادق و بی تجربه دل به عشق کسی بستم که بعد از مدت کوتاهی خیلی راحت ترکم کرد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده .مهمون دو روزه قلبم بود بعد قلب کوچولومو شکست و رفت با یکی دیگه .

تو اوج تنهاییهام علیرضا به دادم رسید . اما الان علیرضا هم پیشم نیست .

توقع نداشته باشید که با این وضعیت بازم بتونم به کسی اجازه بدم که وارد قلبم بشه .

نویسنده : فاطمه | ساعت 13:45 روز سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
| لینک ثابت

  از دل برود هر آنکه ...

روز اولی که با تو آشنا شدم خوب یادم هست . به رسم همیشگی با نیت نام تو ، دیوان حافظ را باز کردم . آمد :

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هرچه آغاز ندارد ، نپذیرد انجام

دیشب در عمق تنهایی هایم ، در سکوت پایان ناپذیر اتاقم ، به یادش بودم . کسی که مدت ها فکر میکردم سهم من است . فکر میکردم خدا او را فقط و فقط برای من آفریده . کسی که نگاه هایش ، خنده هایش ، حرف زدنش ، حتی راه رفتنش مرا مست میکرد .

اما ، او ، بهانه دوست داشتنی زندگی ام ، با من غریبی کرد .

نمیدانم به راستی این " عشق " است که اینگونه در مقابل چشمانمان پر پر میشود ؟ گاهی از خودم میپرسم : من واقعا عاشق بودم ؟

شاید هنوز معنای عشق حقیقی را نمیدانیم . شاید تمام عشقی که بین من و تو بود تنها یک دوست داشتن کودکانه بود و بس .

اگر اینطور نیست ، پس چرا دیگر وجودت را حس نمیکنم ؟ چرا برایم غریبه شدی ؟ چرا چند ماه دوری ، روح مارا فرسنگ ها از هم دور کرده است ؟

فکر میکردم با وجود تو دیگر تنها نیستم . تو آمدی و خلا زندگیم را با گرمای عشق پر کردی . اما چه زود تو هم تنهایم گذاشتی . حالا از روز اول هم تنهاتر شده ام .

نمیدانم شاید من هم اشتباه کردم . وقتی مرا گذاشتی و رفتی . من هم آرام آرام از تو دور شدم . حالا دیگر نمیدانم دنیایی که برای هم ساختیم خیالی بود یا .....

نویسنده : فاطمه | ساعت 15:59 روز شنبه سیزدهم بهمن 1386
| لینک ثابت

  تو را من چشم در راهم ...

این سربازی علیرضا رو خیلی خسته میکنه . نمیدونم به خاطر خستگیه یا چیز دیگس که مدتیه بهم اهمیت نمیده . یه چند وقتیم هست که کارش تو سربازی یه گره ای خورده آخه میخواست بره یه قسمت دیگه کار کنه . میگه اینجوری بعد از ظهرا میام خونه . اما هی دارن کارشو به امروز فردا میندازن . اونم به خاطر این قضیه حالش گرفتس .

من که نمیتونم زیاد زنگ بزنم بهش . اونم که میاد خونه میگیره میخوابه منم زنگ بزنم بیدار نمیشه ! اگرم شانس بیارم که باهاش حرف بزنم به خاطر این گیرو واگیر سربازیش همش فکرش مشغوله و حوصله حرف زدن با منو نداره .

قبلانا هر وقت با هم حرف میزدیم ، گوشیو که میزاشتم احساس آرامش میکردم . هر دفعه ، یه کم من درد دل میکردم اون آرومم میکرد یه کم اون درد دل میکرد من دلداری میدادم .

خلاصه هوای همو داشتیم .

اما دیگه اینجوری نیست اون انقدر با افسردگی و نا امیدی حرف میزنه که تا آخرش من همش مجبورم بگم اشکال نداره ، درست میشه ، غصه نخور ، دنیا دو روزه ...

تازه این همه باهاش حرف میزنم بازم اثر نداره .بازم وقتی زنگ میزنم روز از نو روزی از نو .

چند روز پیش از دانشگا زنگ زدم بهش .

گفتم آخه تا کی میخوای اینجوری افسرده باشی ؟

گفت تا وقتی کارم درست بشه .

گفتم بابا چرا داری خودتو نابود میکنی ؟ چشم رو هم گذاشتی هفت ماه از سربازیت گذشت بقیشم میگذره . کارتم درست میشه ...

اما بازم تاثیر نداشت .منم عصبانی شدم .

گفتم من با هزار امید و آرزو میام زنگ میزنم بهت . منتظرم گوشیرو برداری مثل قدیما داد بزنی بگی سلام خانومی . اما هر دفعه اینجوری دپرسی . همین که نمیتونیم همدیگرو ببینیم بس نیس ؟ برو یه کم فک کن بلکه بفهمی چقدر رفتارت با من بد شده .

اونم خیلی خونسرد گفت باشه فک میکنم .

منم دیگه اعصابم خورد شد با لحن بدی گفتم دیگه کاری نداری ؟

گفت دارم .

گفتم چیه ؟

گفت ..... هیچی ... قربونت . خدافظ .

رفتم خونه . انقدر ناراحت و عصبانی بودم که گریم گرفته بود . به خودم گفتم دیگه باهاش حرف نمیزنم .

عصر که شد دیدم دلم طاقت نمیاره . گفتم یه زنگ کوچولو میزنم فقط حالشو میپرسمو قطع میکنم . همین کارم کردم . گوشیو برداشت . با بی حوصلگی گفتم : خوبی ؟ چی کار میکنی ؟ ( میخواستم بفهمه که ازش دلخورم .)

گفت : خوبم . پیش پسرخالمم . گفتم : باشه دیگه کاری نداری ؟ گفت : نه دیگه !!! خدافظ ...

باورم نمیشد . یعنی صدای گرفته ی من باعث کنجکاوی اون نشد ؟ اینکه انقدر زود میخواستم گوشیو قطع کنم واسش عجیب نبود ؟ چرا انقدر سرد شده بود ؟

ناراحتیم کمتر نشد که بیشترم شد . بازم تصمیم گرفتم قهر کنم .

شب شد . دیدم دوباره دلم آروم نمیگیره . یه اس مس زدم : علی آقا چی کار میکنی ؟ مارو نمیبینی خوشی ؟

جواب داد :میدونی چرا زود قطع کردم ؟ چون وقتی صداتو میشنوم دیوونه میشم نمیتونم طاقت بیارم .

اولش دلم رفت ولی بعد با خودم گفتم : پس چرا وقتی بیکاری و من زنگ میزنم زود قطع نمیکنی ؟ حالا که پیش پسرخالتی زود قطع میکنی ؟ احساس کردم میخواد خرم کنه .

جواب دادم:نه خیر آقا تو زود قطع کردی چون پسرخالت پیشت بود چون با اون بیشتر حال میکنی .

اونم وسط این دعوا بحثو عوض کرد و یه دعوای دیگه پیش کشید . گفت : اصلا برو به همون پسرخالم اس مس بزن . چرا به من میزنی ؟ ( چون من چند بار زنگ زدم به پسرخالش ، فک میکنه من دوسش دارم . بابا من فقط چند بار دیدم علیرضا افسردس ، نیاز به همدم داره ، منم که نمیتونم پیشش باشم ، زنگ زدم به پسرخالش که بگم هوای علی رو داشته باش برو پیشش ورشدار ببر بیرون با هم بگردید یه کم سرحال بشه .

یه بارم که خودم داشتم از دلتنگیه علیرضا داغون میشدم زنگ زدم به پسرخالش یه کم درددل کردم . چون پسرخالش خیلی بهش نزدیکه . مثل دوسته واسش . حالا علیرضا سر این چیزا غیرتی شده . آخه این درسته ؟ )

منم بهش جواب دادم : چرا به اون اس مس بزنم . اونم عین تو ِ . همتون مثل همید . همه پسرا همینجورین . هوسی .

گفت : میفهمی چی میگی ؟ با این حرفا نمیتونی منو از خودت دور کنی . الان تو عصبانیی تنهات میزارم .

منم گفتم : آره . دیگه نمیخوام ببینمت .

و الان دو روزه که نه من زنگ زدم نه اون . دو روزه دارم فک میکنم انگار اون از اولشم منتظر بود من این حرفو بزنم تا ازم جدا بشه !!!

 

پ.ن_1 : نمیدونم شاید چون اون طرف مقابلمه من فقط اشتباهای اونو میبینم. شاید منم یه جای کارم غلط بوده . علیرضا واسم عین یه غریبه شده . این همه مدت باهاش بودم اما انگار حتی یه ذره ام نمیشناسمش . نمیدونم عاقبتمون چی میشه.

پ.ن_2 : علیرضا ازت میخوام جواب این پست منو تو بدی . چه اتفاقی داره واسمون می افته ؟

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 7:53 روز شنبه سیزدهم بهمن 1386
| لینک ثابت

  تابلو میشویم

سلام. خوبید دوست جونای من ؟ دلم تنگ شده بوداااااااااااا ...

گفته بودم میام بلا ملا هایی که سرمون اومدرو تعریف میکنم ... یادتونه ؟ حالا الوعده وفا .

چند وقت پیش دایی کوچیکم اتفاقی شماره علیرضارو تو گوشیم دید . شمارشو تو گوشی با اسم " همسری " save کرده بودم . اینجوری هر وقت زنگ یا اس مس میزد ، اسم همسری می افتاد رو صفحه گوشی و من کلی با خودم ذوق میکردم . خوب دل دیگه چی کارش کنم ؟ دیگه دلمون به اینم خوش نباشه به چی خوش باشه ؟؟

خلاصه این دایی ِ مام از اون هفت خطاس . خودش کلی تجربه -دوست دختر داری- داره . اما الان که به سن ازدواج رسیده زده تو خط بچه مثبتی و به آغوش گرم خانوادش پناه آورده و از مامانش خواسته که واسش زن پیدا کنه و هر دفعه هم میشینه واسه ما سخنرانی میکنه که : " آره ، زن پیدا کردنو باید سپرد دست مامان و بابا . اصلا چیه این جوونا میرن تو خیابون دنبال دخترا . بعدم الکی عاشق میشن ؟! "

خوب همچین کسی وقتی بفهمه خواهرزادش با یه پسر دوسته چی کار میکنه ؟ طبعاً با خودش فکر میکنه که تا دیر نشده باید یه اقدامی کرد و خواهر زاده ی گمراه شده رو به راه آورد . در نتیجه اولین اقدام ناجوانمردانه دایی ما این بود که فی الفور زنگ زده به بابای بنده و سیر تا پیاز ماجرارو گذاشته کف دستش !

راهنمایی که بودم یکی از دوستام دوست پسر داشت ، یه روز باباش فهمیده بود و با کمربند افتاده بود به جونش . واقعا چرا بعضی پدر مادرا اینجورین ؟ به جای اینکه آب بریزن رو آتیش بدتر شعله ورش میکنن .

اما بابای من : یه بار مامان بابام سر یه چیز بحثشون شده بود یهو بابایی وسط دعوا خیلی بی مقدمه داد زد : " فاطمه خانوم اگه بگیرنتون من حوصله پاسگاه اومدن ندارم . هرکی هست یا ولش کن یا بگو عین بچه آدم بیاد خواستگاری ! " منم از زور تعجب زبونم بند اومده بود . از خجالت تا شب از اتاق بیرون نرفتم .

البته ماجرای ما به اینجا ختم نشد بابام از اون به بعد دائم نصیحتم میکنه . اما حداقل خوبیش اینه که مثل اون دوستم کتک نخوردم .

تو خانواده ما ، چند نفر اسمشون "خاله خان باجیه" از اونا که سرعت خبر رسونیشون از ایسنام بالاتره . یکیشونم همین داییمه . به خاطر همین احتمالا الان همه میدونن من با علیرضا دوستم .

این دایی خان جان ما هنوز دست از سر من بر نداشته . هر وقت منو میبینه یه تیکه بارم میکنه . ( حساب داییم دیگه واسه من از حساب بقیه جداس . حالشو میگیرم . کارشو بی جواب نمیزارم . با بد کسی طرف شده )

اولش خیلی ناراحت و عصبانی بودم که رازم فاش شده . اما یه مدته دیگه زدم تو فاز بی خیالی .دیگه آبی که ریخته که دیگه نمیشه جمش کرد . میشه ؟

علیرضا وقتی فهمید گفت : " آخیش حالا باباتم دیگه میدونه ما همدیگرو میخوایم . راحت شدیم . "

آقاییه دیگه روش دلداری دادنش اینجوریه .

اینم از ماجرای افشا شدن راز ما .

 

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید                 همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

 

پ.ن_ 1:با آقایی یه دعوای بدی شده .ازش دلخورم . تا حالا اینجوری دعوا نکرده بودیم . دو روزه باهاش حرف نزدم . چشممون زدن .

نویسنده : فاطمه | ساعت 7:56 روز چهارشنبه دهم بهمن 1386
| لینک ثابت