این سربازی علیرضا رو خیلی خسته میکنه . نمیدونم به خاطر خستگیه یا چیز دیگس که مدتیه بهم اهمیت نمیده
. یه چند وقتیم هست که کارش تو سربازی یه گره ای خورده آخه میخواست بره یه قسمت دیگه کار کنه . میگه اینجوری بعد از ظهرا میام خونه . اما هی دارن کارشو به امروز فردا میندازن . اونم به خاطر این قضیه حالش گرفتس .
من که نمیتونم زیاد زنگ بزنم بهش . اونم که میاد خونه میگیره میخوابه منم زنگ بزنم بیدار نمیشه ! اگرم شانس بیارم که باهاش حرف بزنم به خاطر این گیرو واگیر سربازیش همش فکرش مشغوله و حوصله حرف زدن با منو نداره .
قبلانا هر وقت با هم حرف میزدیم ، گوشیو که میزاشتم احساس آرامش میکردم . هر دفعه ، یه کم من درد دل میکردم اون آرومم میکرد
یه کم اون درد دل میکرد من دلداری میدادم
.
خلاصه هوای همو داشتیم
.
اما دیگه اینجوری نیست اون انقدر با افسردگی و نا امیدی حرف میزنه که تا آخرش من همش مجبورم بگم اشکال نداره ، درست میشه ، غصه نخور ، دنیا دو روزه ...
تازه این همه باهاش حرف میزنم بازم اثر نداره .بازم وقتی زنگ میزنم روز از نو روزی از نو .
چند روز پیش از دانشگا زنگ زدم بهش .
گفتم آخه تا کی میخوای اینجوری افسرده باشی ؟
گفت تا وقتی کارم درست بشه .
گفتم بابا چرا داری خودتو نابود میکنی ؟ چشم رو هم گذاشتی هفت ماه از سربازیت گذشت بقیشم میگذره . کارتم درست میشه ...
اما بازم تاثیر نداشت .منم عصبانی شدم .
گفتم من با هزار امید و آرزو میام زنگ میزنم بهت . منتظرم گوشیرو برداری مثل قدیما داد بزنی بگی سلام خانومی . اما هر دفعه اینجوری دپرسی . همین که نمیتونیم همدیگرو ببینیم بس نیس ؟ برو یه کم فک کن بلکه بفهمی چقدر رفتارت با من بد شده
.
اونم خیلی خونسرد گفت باشه فک میکنم .
منم دیگه اعصابم خورد شد با لحن بدی گفتم دیگه کاری نداری ؟
گفت دارم .
گفتم چیه ؟
گفت ..... هیچی ... قربونت . خدافظ .
رفتم خونه . انقدر ناراحت و عصبانی بودم که گریم گرفته بود
. به خودم گفتم دیگه باهاش حرف نمیزنم .
عصر که شد دیدم دلم طاقت نمیاره . گفتم یه زنگ کوچولو میزنم فقط حالشو میپرسمو قطع میکنم . همین کارم کردم . گوشیو برداشت . با بی حوصلگی گفتم : خوبی ؟ چی کار میکنی ؟ ( میخواستم بفهمه که ازش دلخورم .)
گفت : خوبم . پیش پسرخالمم . گفتم : باشه دیگه کاری نداری ؟ گفت : نه دیگه !!! خدافظ ...
باورم نمیشد . یعنی صدای گرفته ی من باعث کنجکاوی اون نشد ؟ اینکه انقدر زود میخواستم گوشیو قطع کنم واسش عجیب نبود ؟ چرا انقدر سرد شده بود ؟
ناراحتیم کمتر نشد که بیشترم شد . بازم تصمیم گرفتم قهر کنم .
شب شد . دیدم دوباره دلم آروم نمیگیره . یه اس مس زدم : علی آقا چی کار میکنی ؟ مارو نمیبینی خوشی ؟
جواب داد :میدونی چرا زود قطع کردم ؟ چون وقتی صداتو میشنوم دیوونه میشم نمیتونم طاقت بیارم .
اولش دلم رفت ولی بعد با خودم گفتم : پس چرا وقتی بیکاری و من زنگ میزنم زود قطع نمیکنی ؟ حالا که پیش پسرخالتی زود قطع میکنی ؟ احساس کردم میخواد خرم کنه .
جواب دادم:نه خیر آقا تو زود قطع کردی چون پسرخالت پیشت بود چون با اون بیشتر حال میکنی
.
اونم وسط این دعوا بحثو عوض کرد و یه دعوای دیگه پیش کشید . گفت : اصلا برو به همون پسرخالم اس مس بزن . چرا به من میزنی ؟
( چون من چند بار زنگ زدم به پسرخالش ، فک میکنه من دوسش دارم . بابا من فقط چند بار دیدم علیرضا افسردس ، نیاز به همدم داره ، منم که نمیتونم پیشش باشم ، زنگ زدم به پسرخالش که بگم هوای علی رو داشته باش برو پیشش ورشدار ببر بیرون با هم بگردید یه کم سرحال بشه .
یه بارم که خودم داشتم از دلتنگیه علیرضا داغون میشدم زنگ زدم به پسرخالش یه کم درددل کردم . چون پسرخالش خیلی بهش نزدیکه . مثل دوسته واسش . حالا علیرضا سر این چیزا غیرتی شده . آخه این درسته ؟ )
منم بهش جواب دادم : چرا به اون اس مس بزنم . اونم عین تو ِ . همتون مثل همید . همه پسرا همینجورین . هوسی . 
گفت : میفهمی چی میگی ؟ با این حرفا نمیتونی منو از خودت دور کنی . الان تو عصبانیی تنهات میزارم .
منم گفتم : آره . دیگه نمیخوام ببینمت .
و الان دو روزه که نه من زنگ زدم نه اون . دو روزه دارم فک میکنم انگار اون از اولشم منتظر بود من این حرفو بزنم تا ازم جدا بشه !!!
پ.ن_1 : نمیدونم شاید چون اون طرف مقابلمه من فقط اشتباهای اونو میبینم. شاید منم یه جای کارم غلط بوده . علیرضا واسم عین یه غریبه شده . این همه مدت باهاش بودم اما انگار حتی یه ذره ام نمیشناسمش . نمیدونم عاقبتمون چی میشه.
پ.ن_2 : علیرضا ازت میخوام جواب این پست منو تو بدی . چه اتفاقی داره واسمون می افته ؟