تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  بالهای شکسته .

 

روزهای عشق چقدر زیبایند و رویایش چقدر شیرین است .

در پایان آن هفته ، هنگامی که شراب احساسات و عواطفم ، روحم را سست ساخت ، شبی دوباره به خانه سلما رفتم. معبدی که با زیبایی بنا شده و با عشق تقدیس شده بود .جایی که روحم در آنجا به نیایش زانو میزد .

هنگامی که به در خانه نزدیک شدم ، به اطراف نگریستم و سلما را دیدم که بر روی نیمکتی در زیر بوته های یاسمن نشسته است . درست همان جایی که هفته قبل هر دوی ما آنجا نشسته بودیم .جایی که در ابتدای راه شادمانی و اندوهم ، خداوند برایم انتخاب کرده بود .

بی آنکه سخن بگویم به او نزدیک شدم . او نیز نه سخن گفت نه حرکتی کرد . با اینکه حتی قبل از آنکه من بدانم ، از حضورم با خبر شده بود . هنگامی که کنارش نشستم ، او برای مدتی به چشمانم خیره شد و آهی عمیق کشید .سپس به افق های دوردست خیره گشت . جایی که شکوه شب با آخرین نور های روز می آمیخت .بعد از گذشت مدت کوتاهی که سرشار از سکوتی جادویی بود ، سلما صورتش را به سوی من برگرداند و دستم را در میان دستان سرد و لرزانش گرفت و گفت : " به صورتم بنگر به خوبی مرا ببین خودت را در آن بخوان . به صورتم نگاه کن عزیزم . "

من به چهره اش نگریستم . نگاهی طولانی و عمیق . و پلکهایی را دیدم که تا چند روز قبل چون بال پرندگان میخندید اما امروز گود شده و چنان در تاریکی فرو رفته بود که گویا سرمه ای از دلتنگی به چشم داشت .من به لب هایی نگریستم که به شیرینی گل بابونه بود اما اکنون چون دو گل رز پژمرده ای بودند که خزان برروی یک بوته به جای گذاشته است ...

من همه این تغییرات را در چهره سلما مشاهده کردم اما همه آنها در نظرم چون ابرهایی می آمدند که چهره ماه را پوشانیده اند و حتی آن را زیباتر و رویایی تر جلوه می دادند ...

من فقط دو چشم درشت می دیدم که به عمق درونم خیره شده بود و دستانی سرد و لرزان را حس میکردم که دستانم را در خود فرو برده بود .

من هنوز از بی خبری بیدار نشده بودم تا زمانی که سلما گفت : " بیا بگذار چیزی بگویم . بگذار قبل از اینکه آینده با وحشت هایش به ما حمله ور شود ، آن را به تصویر بکشم . پدرم به خانه مردی رفته است که قرار است تا لب گور همراه همیشگی من باشد . در چنین شبی پدرم و نامزدم قرار است تاریخ عروسیمان را تعیین کنند . که اگر هر چقدر هم دورتر باشد ، باز تاریخ نزدیکی است .

چه لحظه هراس انگیزی است وچقدر پیچیده است ! هفته گذشته در شبی چون امشب در زیر سایه این بوته یاسمن ، عشق برای اولین بار مرا در آغوش کشید ...

اما آیا راه زندگی ما در اینجا از هم جدا میشود ؟ آیا این رویای دوست داشتنی اینجا پایان می یابد ؟ آیا ما عشق را در خواب طوری غافلگیر کردیم که از خواب پرید و دیوانه وار در صدد بر آمد تا مارا تنبیه کند ؟

نه هزاران بار نه ! ما از اطاعت هیچ هشداری امتناع نکردیم . ما هیچ میوه ای نچشیدیم .پس چرا باید آن باغ را ترک کنیم ؟ "

... من دستان یخ زده اش را در دستان تب دارم گرفتم . نوک انگشتانش را ابتدا با پلکهایم و سپس با لب هایم بوسیدم . هنگامی که سعی داشتم او را با واژگان آرامش ببخشم ، دریافتم که خودم بیش از او نیاز به همدردی و دلداری دارم . پس سکوت اختیار کردم و به تماشای احساسات عمیق و سردرگم خود نشستم .

هیچ یک از ما تا واپسین لحظات آن شب هیچ نگفت . زیرا تب و تاب عشق هنگامی که به سکوت میگراید ، عظیمتر به نظر میرسد ...

 

 

 

برگرفته از کتاب بال های  شکسته ازجبران خلیل جبران .

دفعه اولی که این کتابو خوندم ، گریه کردم و این اولین کتابی بود که منو انقدر تحت تاثیر قرار داد . تا حالا 4 بار خوندمش . افتضاح دوسش دارم ! اگه نخوندید حتما بخونید . شما هم عاشقش میشید .

 

پ.نـ۱: این داستان زندگی واقعی جبران خلیل جبرانه ؟؟؟

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:16 روز شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
| لینک ثابت

  پست اضطراری

سلام سلام اومدم تا دیر نشده همه رو از یه سری تحولات با خبر کنم .

و حالا مشروح تحولات این دو سه روز : ( پست قبلیمو همین امروز گذاشتم ولی دو سه روز پیش نوشته بودم )

منو علیرضا تو صلح و صفاییم فعلا . هیچ خصومتیم با هم نداریم . اصلا زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن ( دور از جون شووووما )

آخ ببخشید اشتباه تایپی شد من و علی هنوز زن و شوهر نیستیم . تا ببینیم قسمت چی باشه . فعلا قراره مثل داداشم باشه . تازشم انگده مهربونه ه ه ه انگده منو دوست داره که گفته اگه کسی اومد خواستگاریت خودم میرم تحقیق برات . با اینکه خودشم خواستگارمه .

آهان فهمیدم . ای کلک میخوای به بهانه تحقیق بری دهن خواستگارای منو سرویس کنی که دیگه طرف من نیان ؟ آی آی آی آی دستت رو شد علیرضا .

قربونش برم هوارتا . دوسش دارم . اصلنم خودم دامادش میکنم . چه جوری ؟ کاری نداره که با یه جواب بله که به خودشو مامان باباش میدم .

اِاِاِ ... باز جو گرفت منو . امروز کلا هواشناسی گفته بود جو تهران سنگینه ها . قرار شد دیگه حرفشو نزنم تا وقتی ایشون بیان خواستگاری . منم که هنوز تصمیم نگرفتم . تا اون موقع که فکر کنم یکی دو سال دیگه باشه ، خدا بدجوری بزرگه .

و تا همون موقع ، من به علیرضا میگم داداش علیرضا . اونم بهم میگه آبجی . آخی داداش دار شدیمااا خدا .

خدا خودش میدونسته که من قراره تو 20 سالگی داداش دار بشم که از اول بهم داداش نداد .

حالا دیگه عیدتون خیلی مبارک باشه .

عید توام مبارک داداش علیرضای سرباز ۱۰ ماه خدمت گوگولی ناز خوشل مهربون من . ( الان همه فک میکنن علیرضا تو این دو روز چی کار کرده که اونهمه ناراحتی از دل من اومده بیرون . چی کار کنیم دیگه دوتا مونم دیوونه ایم . دیوونه ی همدیگه . )

اینم عکس علیرضاس :

 

 

 

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 15:23 روز چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
| لینک ثابت

  بهار

 

اشک می ریزم و از درد فراق ،

در دلم آتش حسرت تیز است

بی تو میگون چه صفایی دارد ؟

به خدا سخت ملال انگیز است

با همه تازگی و لطف ، بهار

ماتم انگیزتر از پاییز است

تا حالا همه کم محلیاشو گذاشتم به حساب خسته بودنش . همش به خودم میگم اگه جواب تلفنتو نداد به خاطر اینه که وقتی از پادگان میاد خستس احتیاج به استراحت داره به قول خودش تمام روز با یه اسلحه 4 کیلویی بیدار بوده . راستم میگه منم بودم وقتی میومدم خونه انرژی واسم نمیموند . اما من نمیتونم با این وضع کنار بیام نمیتونم واسه این همه اس ام اسای بی جواب توجیحی پیدا کنم.

علیرضا منو ببخش به جای اینکه اینارو به خودت بگم اومدم اینجا مینویسم .چی کار کنم آخه تو که واسه من وقت نداری بلاخره باید یه جایی حرف دلمو بزنم و کجا بهتر از اینجا که میدونم یه روز میایو میخونیش .  جوابمم که نمیدی . یا گوشیت شارژ نداره یا خوابی . حتما از اینکه حرف جدایی رو زدم ناراحتی آره ؟ به جای  اینکه ناراحت بشی فکر کن ببین چرا فاطمه ای که همیشه دم از عشق به تو میزد حالا اینجوری شده ؟ آخه دلم به چی خوش باشه علیرضا ؟ تا حالام که به پات موندم فقط به خاطر مهربونیات بود به خاطر این بود که یه زمونی سنگ صبورم بودی هیچ وقت سنگینیه غصه ها و مشکلات زندگیمو احساس نکردم چون تو بودی که بیشترشو به دوش میکشیدی . اما انگار تو سربازی بهت یاد دادن که سنگدل باشی . آره حتما همینه وگرنه علیرضای من کسی نبود که بتونه دلمو بشکنه .

میگیم از هم دور شدیم . بعد این دوری رو میندازیم تقصیر فاصله ای که سربازی تو بینمون انداخته .

نه علیرضا ... نه ... اینا همش بهانس . این ماییم که داریم همه چیزو خراب میکنیم . خودمون خواستیم که اینجوری بشه .

تو پست قبل گفتم برا منو علی دعا کنید . علتش این بود که ما تا مرز جدایی پیش رفتیم . هنوزم پا در هواییم چون علیرضا مثل همیشه یا خونه نیست یا جواب تلفن نمیده .

تو این وضعیت خنده داره که حرف جدایی رو بزنم نه ؟ آخه این حال و روز با جدایی فرقی نداره .

نمیدونم شاید تا آخر عید دیگه به وبلاگ سر نزنم . پس پیشاپیش عیدتون مبارک باشه .

خدایا تو سال جدید یه دنیا خوشبختی میخوام برا همه . واسه اونایی که امسال کنکور دارن اونایی که امسال قراره ازدواج کنن ، مامانیایی که قراره نی نی دار بشن به خصوص شیلای مهربونم . آرزوی بهترین ها رو دارم واسه خاطره جونم با عسلی نازش ، واسه مریم ها ، واسه دزیره واسه همه عاشقا به خصوص محمد و مرضیه عزیزم ، دختر 20 ساله و شوشو ، لیلی و مجنون ، گیلاس خانومی و افشین ، سارا خانومی و علیرضا ، علی و فاطمه ، گوبولی جونم با همسریش و همه اونایی که میشناسمو نمیشناسم ( ببخشید اگه اسم کسی از قلم افتاد ) . و برای علیرضای خودم .

آرزو میکنم روزهای سال 1387 از بهترین بهترین روزهای زندگیتون باشن .

نویسنده : فاطمه | ساعت 8:31 روز چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
| لینک ثابت

  بازم درهم برهم ها

ادامه اون نوشته های قاطی پاتی و پراکندمو امروز گذاشتم اینجا . البته همشو ننوشتم . یه چنتاشو که کوتاهتر بود و گویای حال من ، اونارو گذاشتم تو وبلاگ .

دوستای خوبم یه قولی بهم میدین ؟ قول بدین واسه منو علیرضا دعا کنید . فعلا چیزی بیشتر از این نمیتونم بگم ...

 

31/5/86

وای خدا دارم میمیرم . این هفته چرا انقدر دیر میگذره ؟ امروز صبح که پاشدم فکر کردم 5شنبس خوشحال شدم که علیرضا میاد . یهو یادم افتاد که نه بابا حالا تازه 4شنبس !!! دیوونه شدم دارم روزا رو میشمرم که اون بیاد .

علی ! علی جونم دوریت خیلی سخته پس کی تموم میشه این سربازی ؟

... ( بدون تاریخ )

الان تو اتوبوسم . خدارو شکر این دفتر همیشه همراهمه وگرنه الان از فکرو خیال داغون میشدم .

علیرضا داشتم فکر میکردم خدا چه نعمت بزرگی به ما داده . اول اینکه همدیگرو دوست داشته باشیم دوم اینکه بتونیم منتظر هم باشیم . درسته که انتظار سخته اما خیلی قشنگه . اینکه هر هفته منتظرم تا جمعه بشه تو بیای . اینکه وقتی 5شنبه میشه از صبح منتظر اس ام استم ...

۴/۶/۸۶

این روزا تند تند دلم واسش تنگ میشه . الان تو ماشینم . دارم میرم کلاس زبان .وقتی دلم تنگ میشه قیافش میاد جلو چشم . ولی صداشو نمیتونم دقیقا تو ذهنم تجسم کنم . علیرضا کجایی که به داد فاطمت برسی ؟

۱۷/۶/۸۶

من دیروز یه کار بدی کردم . با خودم قرار گذاشته بودم که به علیرضا نگم دلم تنگ شده که راحت بره سربازی و بیاد اما طاقت نیاوردم و گفتم . نتیجه اینکه من دیوونه اونو هواییش کردم و اونم پشت تلفن خیلی گریه کرد و من ناراحت شدم که دلش میخواد بمونه اما مجبوره بره پادگان .

۱۹/۶/۸۶

دیشب یه خوابی دیدم . دیدم که علیرضا با مامان باباش اومده خواستگاریم . و وقتی رفتن ، مامان بابای من گفتن خیلی پسر خوبیه .

24/6/86

تو فقط تنها دلیل بودنمی . تنها دلیل نفس کشیدنم . هیچ وقت نگاهتو از من دریغ نکن . ( اینو علیرضا گفت )

5/8/86

دیشب میخواستم بهش بگم من فکرامو کردم نمیتونم با تو ازدواج کنم . اما نگفتم ! خدا میدونه که چقدر دوسش دارم . میمیرم براش . حاضرم جونمو بدم واسش . اما چی کار کنم نمیتونم چشممو به روی این همه اختلاف ببندم . خانواده ها با هم فرق دارن . تحصیلاتمون ، سنمون ، آرزوهامون واسه آینده هیچ کدوم به هم نمیخوره !

17/8/86

با من غریبگی می کنه . زنگ زدم نمیخواست با من حرف بزنه همش میخواست زود قطع کنه ! یه بهانه اورد و پیچوند !

19/8/86

انگار نه انگار دیشب کلی ضایعت کرد ! مثلا از دستش ناراحت شدی .پس الان که میاد باید باهاش حسابی سر سنگین باشی .

اما.... فاطمه تو دیوونه ای بااینکه اذیتت کرده بازم دلت تنگ شده ! چرا به دوریش عادت نمیکنی ؟

23/8/86

امروز 4شنبس و من قراره شنبه بعد از یه ماه اونو ببینم .از صبح اون تو فکرمه .

الان ساعت 19:20 دقیقس و من یه چند دقیقس که دارم احساسش میکنم . نمیدونم به خاطر دلتنگیه که اینجوری تصور میکنم یا اون واقعا داره الان با من حرف میزنه ! نمیدونم هرچی که هس این احساسو خیلی دوس دارم.

جونم علیرضای من ؟ چی داری میگی الان ؟

... ( بدون تاریخ )

تو عاشقم نبودی خاطرخواهیت دروغ بود احساس حماقت میکنم حالا فهمیدم که واست مثل اسباب بازی بودم از اولشم منو نمیخواستی هر وقت که سرت شلوغه یا هر وقت حوصله نداری منم دیگه فراموش میکنی من احمق فکر میکردم عاشقمی عشق که سهله تو حتی یه ذره ام دوسم نداشتی منو کرده بودی مزحکه دست خودتو دوروبریات منم دیگه دوست ندارم

این اولین باره که احساس میکنم اصلا دوست ندارم

( چیزی نپرسید یادم نیست واسه چی اینارو نوشتم ! )

15/10/86

واسم مهم نیس که دلت برام تنگ میشه یا نه اصلا مهم نیس که مثل قدیما دوسم داری یا نه . من دلم برات تنگ شده .

30/10/86

تو نگفتی که جدایی ها تمومه ؟ تا قیامت دل تو پیشم میمونه ؟؟

آخرین بار که دیدمت تقریبا 2وم 3وم آذر بود امروز چندمه ؟ 30 دی !

حرفی ندارم .

3/11/86

صبح که بابا رفت بیرون به امید اینکه شاید گوشیت روشن باشه و بتونم صدای قشنگتو بشنوم رفتم پای تلفن . از صبح تا شب 1000 بار زنگ میزنم اما هر دفعه این صدا مثل زنگ تو گوشم صدا میکنه : "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد ! The mobil set is off " . اما این بار خاموش نبود . اینقده ذوق کرددددددددددم . گوشی رو برداشتی و صدای آرامش بخشت از پشت خط دلمو لرزوند .

23/11/86

دوروزه مبایلتو خاموش کردی . چی شده ؟ بازم قهری یا تو پادگان مشکل درست شده ؟ دو روز پیش که باهات حرف زدم نمیدونم خودت میفهمیدی یا نه که با حرفات دلم شکست . بهم گفتی دیگه اعتبار واسه مبایلت نمیخری . منم گفتم پس منم دیگه واسه خودم نمیخرم تا مال منم تموم شه . همدیگرو که نمیبینیم حرفم نزنیم تمومش کنیم . توام گفتی آره خوبه . اگه بهت بگم حتما بهم میگی جنبه شوخی ندارم . اما علیرضای من ! _ نه بهتر دیگه اینو نگم همون علیرضا کافیه _

علیرضا ! تو میدونی منم میدونم که ما این قدرتو داریم که از ته دل هم باخبر بشیم . من میدونم ته دلت دارم فراموش میشم . عین یه خاطره که انگار تو حافظه کوتاه مدتت سیوش کرده بودی . نمیخوام خودمو جای یه فرشته جا بزنم و همه چیزو بندازم گردن تو . منم سرد شدم . منم دیگه تو وجودم عشقو احساس نمیکنم . نمیدونم کجایی و چی کار میکنی اما امروز 3شنبس .... ( یادته قرار شد وقتی نیستی 3شنبه ها ساعت 9 با هم حرف بزنیم _ تو فکرمون _ )

هرچی سراغتو میگیرم و هر چی زنگ میزنم پیدات نمیکنم تنها امیدم اینه که این ساعتو یادت نرفته باشه . امروز دلم شور میزد . آخه تو کجایی ؟

بی معرفت از حال ما که خبر نمیگیری حداقل از حال خودت به ما خبر بده .

12/12/86

باز هم دلم گرفت و گریه کردم .

 

پ. ن ـ ۱ : اگه این تاریخا همشون برعکسن به سواد من شک نکنید لطفا . والا ما درست مینویسیم تو وبلاگ اینجوری میاد !!! چرا ؟ باز دوباره بلگفا قاطی کرده ؟

نویسنده : فاطمه | ساعت 21:3 روز پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
| لینک ثابت

  درهم برهم های امسال

یه چیزایی تو دفتر خاطراتم نوشتم . یه چیزایی هم تو کامپیوتر . کلا هر وقت خیلی خوشحالم یا خیلی ناراحت ، یا یه احساس خیلی قوی تو وجودم هست ، مینویسم یا با دوستام دربارش حرف میزنم یا حداقلش اینه که به آهنگای متناسب با اون حالم گوش میکنم .

امروز داشتم نوشته هامو میخوندم و میدیدم که تو این 2 ، 3 سال چقدر احساسات پراکنده و متفاوت بهم هجوم اورده .

حتی در مورد علیرضا هر دفعه یه حسی داشتم !

نمیدونم این طبیعیه ؟ یا من آدم متزلزلی هستم !؟

امروز میخوام یه چنتا از اون نوشته های درهممو بزارم اینجا . شاید از بعضی از نوشته هام سر در نیارید خودمم از بعضیاشون سر در نمیارم . یه احساسی بوده اومده و رفته .خواننده محترم شما خودتو ناراحت نکن .

86/2/23 ( ساعت 23:08 )

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم

آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست

تا فتنه خیال تو برخاست در دلم

خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست

از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم

86/2/24 ( ساعت 12:27 )

نرفتم دانشگاه اصلا حوصلشو نداشتم . زنگ زدم خونشون . باهاش حرف زدم . وقتی باهاش حرف میزنم آرامش میگیرم . امروز با مامانش حرف زدم . میخواست بدونه من واقعا اونو میخوام یا نه . بهش گفتم که واقعا میخوامش . اما همیشه از این میترسم که نتونم سختی هایی که در عوض به دست اوردن اون نصیبم میشه تحمل کنم !

86/2/24

من تنها برای تو مینویسم . تنها به خاطر این لحظه هاست که مینویسم . دلم میخواهد به تو نزدیک شوم و تو دوستم بداری . این است آنچه از بازگفتنش به تو خسته نخواهم شد .

( ساعت 12:03 تو خونه تنهام )

86/2/26 ( ساعت 12:14 )

چند روزیست که حالم دیدنیست . حال من از این و آن پرسیدنیست . گاه بر روی زمین زل میزنم . گاه بر حافظ تفئل میزنم ...

دیشب یه جوری حرف میزد . کاملا مصمم بود که منو به دست بیاره . اونطوری که اون امیدوار بود نمیدونم اگه نشه چه اتفاقی واسش میوفته !

هرچی بیشتر بهم میگه دوسم داره بیشتر از خودم بدم میاد . چرا باید اونو اینطوری به خودم وابسته میکردم ؟ ما زندگیه خیلی سختی رو در پیش خواهیم داشت . هر چقدرم عاشق هم باشیم این عشق نمیتونه تمام سختی های زندگی مارو به دوش بکشه .

86/2/27( این صفحه دفتر خاطراتم خیس اشکه )

میدونستم به هم نمیرسیم فقط میخواستم اونم دیگه به من فکر نکنه . به خاطر همین بهش گفتم استخاره میکنم . به شرط اینکه اگه بد اومد دیگه تا ابد به این قضیه فکر نکنیم .

حالا دیگه همه چی تموم شده استخاره بد اومد .

خدایا کاری کن دختری که نصیبش میشه بتونه خوشبختش کنه . هیچی ازت نمیخوام فقط خوشبختی اونو میخوام .

( چند دقیقه بعد )

خدایا اون نمیخواد حرف منو قبول کنه . میگه مامانش استخاره کرده خوب اومده .

خدایا واقعا تو میخوای اینطوری سردرگم باشم ؟

اشکال نداره من بازم سر حرفم هستم . هر اتفاقی میخواد بیوفته ، بیوفته . من فقط خوشبختی اونو میخوام . چه با من باشه چه بدون من .

86/4/25 = 1 رجب ( تولد من به سال قمری )

محبوب مهربان !

شب هایی که مهمان خانه خلوتت میشوم و غزل امید را در آستانت سر میدهم ، آسمانی ترین شب های من است .

( ساعت 22:00 )

86/4/28

فکر کردن به آیندمون و اینکه چه چیزی در انتظارمونه و چی کار باید بکنیم و خیلی چیزای دیگه داره دیوونم میکنه . این همه احساس این همه فکر ، وقتی همه با هم در یک لحظه رو دوش آدم باشه ، آدمو خورد میکنه .

خدایا دارم خورد میشم .

86/5/24

فردا اگر ز راه نمیرسید . من تا ابد کنار تو میماندم . من تا ابد ترانه عشق را . در آفتاب عشق تو میخواندم . ( اس ام اس روزی که فرداش قرار بود بره پادگان  )

 

ادامه دارد ...

پ.ن ـ ۱: اینجوری خوبه عکس بزارم ؟

پ. ن ـ ۲ : واسه همه نوشته هام عکس گذاشته بودم اما وقتی " ثبت مطالب " رو زدم یهو همه چی پرید . همینارم خودمو کشتم تا دوباره پیدا کردم . بعدا اگه پیدا کردمشون میام تو بقیه نوشته هامم میزارم .

پ.ن ۳ : قالب وبلاگو عوض کردم . خوبه ؟ شاید دوباره نظرم عوض بشه یه قالب دیگه بزارم . فعلا همینو تحمل کنید .

نویسنده : فاطمه | ساعت 16:28 روز چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
| لینک ثابت

  اوخ اوخ ...

 

  قسمت اول

امروز 4شنبه 8 اسفند می باشد . البته الان شب می باشد . یک روز دیگر هم کم کم دارد به لقاء الله میپیوندد . من در حال نوشتن خاطره امروز می باشم .

 

4شنبه 8 اسفند :

امروز تعطیله و من کلی ذوق میکنم که میتونم تا هر وقت که اراده کنم بخوابم . آی حال داد این خواب صبح ، آی کیف کردیم .

اما دیری نپایید که این خوشی از دماغمون در اومد . صبح از خواب پاشدم با چشمای بسته رفتم تو دسشویی . هیچ کس خونه نبود . صورتمو شستم . یهو دیدم چشمام بسته شده باز نمیشه ! نگا کردم به آینه . فکر میکنید چی دیدم ؟

خوب معلومه دیگه چیزی ندیدم ، چون چشمام بسته بود .

چشم راست که به کل بسته بود چشم چپمو باز کردم یه چیزی دیدم تو آیینه اما مطمئنم که اون من نبود . چشمم باد کرده بووود به اندازه یه توپ تنیس . قرمزززز شده بود عین شفتالو . از ترس داشتم همونجا میافتادم زمین .بابا به خدا من دیشب خوابیدنی این شلکی نبودم !

اومدم بیرون سعی کردم تمرکز کنم . هی فچ کردم هی فچ کردم اما نفهمیدم چی کار کنم . پس رفتم چای ریختم واسه خودم اومدم صبحونه خوردم . بعد نشستم پای کامپیوتر . اما نتونستم . چشمم میسوخت همراه با خارش شدید هی دستم میرفت بالا که بخارونمش اما میترسیدم بدتر بشه .

تاحالا شده یه جاییتون بخاره نتونین بخارونینش ؟ چه حسی بهتون دست میده ؟ آره میدونم بدترین شکنجس .من که دیوونه شده بودم دلم میخواست حداقل بتونم صورت خودمو فوت کنم بلکه خارشش کم بشه هی بی اختیار فوت میکردم سرمو تکون میدادم که باد بخوره بهم اما فایده نداشت .

 تا ظهر یه کم بادش خوابید اما هنوزم همونجوری بود .

حالا داشته باشید این صحنه رو . مامانم اومده . با حالت خیلی هیجان زده رفتم جلوش میگم مامان ببین چشمم چی شده ! نگا میکنه میگه چی شده ؟ خشکی زده ؟

بعدش آبجی کوچولو اومده . آلوچه خریده بود . وقتی داشت آلوچه هارو میداد دستم نگاهش افتاد تو صورتم . یهو با لهن جالبی که پر از تعجب بود میگه  اِاِاِ چشمت چی شده ؟! میگم نمیدونم ! بعد شروع میکنه به خندیدن به قیافه یه طرفه من !

بعد علیرضا از پادگان اومد . یه اس مس بهش زدم که توش پر گریه بود . میگم علی کجایی که فاطمت داره کور میشه . میگه خودتو لوس نکن !

البته باز به مرام و معرفت این علیرضا حداقل ازم حال چشممو پرسید .

بعد بابا اومد . اون که دیگه نگو . اصلا نفهمید چی شده !!!

رفتم حموم که چشمم خوب بشه . حالا هی صورتمو میبرم زیر دوش . یه ساعت موندم تو حموم که تو بخار ، باد چشمم بخوابه . بعد از یه ساعت اومدم بیرون میرم جلو آیینه و ... یکی منو بیگیره . چشمم اصلا تغییری نکرده .

یه کرم دورچشم داشتم برداشتم آروم آروم زدم به چشمم . بعد از 4 ، 5 ثانیه داشتم آتیش میگرفتم سوزش چشمم بیشتر شد . بدو بدو رفتم تو دسشویی صورتمو با آب سرد شستم . بابایی تازه فهیده چشم بنده دیگه مث اولش نیس. میخواست منو ببره دکتر که گفتم بزا اگه تا فردا خوب نشد بریم .

شما میدونین این چیه ؟ حساسیته  ؟ یه مرض جدیده ؟

ای خدا من چه مرگمه ؟

 

 

  قسمت دوم

الان شب می باشد ولی با دیشب دارای فرق می باشد . چون امشب 5شنبه می باشد . اما دیشب 4شنبه می باشد . من دیشب خاطره نوشته می باشم . اما وقت نمی باشد که من آن را در وبلاگ بگذارم . من کمی غصه دار می باشم که نمیتوانم به موقع آپ کنم . اما می دانم دوست های خوبم من را به خاطر این تاخیر بخشیده می باشند .

 

5شنبه 9 اسفند :

فچ کنم چشمم زدن . هی بهم گفتن خوشگل شدی خوشگل شدی . الناز میگفت فاطمه موهاتو کجا رنگ کردی ؟!! حالا بیا بهش ثابت کن رنگ نکردم و خودش از اول روشن بوده . میگه نه پس چرا قبلا اینجوری نبود ؟ چی بگم آخه ؟ شاید چشاش ضعیف شده بنده خدا ! شایدم تا حالا منو از اون زاویه ندیده بود . من 7 ، 8 ماهه موهامو کوتاه کردم سمانه هر وقت منو دیده گفته چجوری دلت اومد موهای خوشگلتو کوتاه کنی ؟ اون یکی منو دیده میگه امروز چقد بانمک شدی راستشو بگو با کی قرار داری ؟

امروز انقده گریه کرددددم . چشمام از دیروز بدتر شده بود .

پونصد شونصد بار با چای شستم . به اندازه یه استخر چای مصرف شد . بازم درست نشد که نشد .

قیافم شبیه آدمای شیمیایی شده بود . نکنه شب خوابیده بودیم این شیطان بزرگ شیمیایی زده دم پنجره اتاق من ! تقصیر خودمه انقد 22 بهمن نرفتم بزنم تو دهنش که اینجوری شد .

یه دستمال گذاشتم رو چشم راستم که وضعش خیلی وخیم بود با بابا رفتیم دکتر . دکتر گفت حساسیته و یه سوالای خیلی سختی ازم پرسید مثلا اینکه تو این هفته چی خوردی ؟ یکی نیس بگه  آخه من با این حالم با این شکی که بهم وارد شده همین که اسممو یادم نرفته خیلیه . تو روزای عادیشم من یادم نمیمونه یه ساعت پیش چی خوردم چه برسه به یه هفته پیش .

چطوره بعدا یه دکتر سالمندانم برم بدم آلزایمرمو عمل کنه . آره اینجوری بهتره .

اولین چیزی که یادم اومد ممکنه حساسیت زا باشه برام پیتزایی بود که سه شنبه تو دانشگاه با سمانه خوردیم . اما من تا حالا به پیتزا حساسیت نداشتم . خدا کنه از پیتزا نباشه . حاضرم تو جوب شنا کنم ! حاضرم تا دانشگاه سینه خیز برم ! حاضرم تو آفتابه شیرجه بزنم ! اما از پیتزا خوردن محروم نشم .

دومین موردی که به ذهنم رسید ماکارونی ای بود که روز تولدم خوردیم که پر از فلفل و ادویه بود . جاتون خالی از بس خوشمزه بود ته قابلمه شم لیس می زدیم .

سومیشم غذای سلف دانشگاه بود . خوب به نظر خودم که مذنون اصلی همین غذای سلفه . چون هرچی بگی از توش در میاد . از لنگه کفش رئیس دانشگاه که بعضی وقتا میاد دانشگاه تا یه وقت از وفور غیبت آدرس اتاقشو گم نکنه ، تا پای سوسکای دانشگاهمون که میان اونجا درس بخونن بنده خداها . تازشم قبلا تو غذای سلف کافور میریختن که یه وقت تحریک نشیم بریم پسرای دانشگاهو گاز بگیریم الان نمیدونم میریزن یا نه !

خلاصه دوتا آمپول خوشمزه نوش جان کردم .اوخ اوخ آمپولگاهم درد میکنه تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که تا شب جناحین بدنمو به وسیله مالش دلداری بدم .

چشمام بهتر شده . بادش خوابیده و قرمزی و خارششم کمتر شده. امیدوارم تا شنبه خوبِ خوب بشه . اما آخرشم اون ماده غذایی خاطی ، مجهول الهویه موند .

به نظر شما این حساسیت بی سابقه از چی میتونه باشه ؟؟؟

         

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:30 روز شنبه یازدهم اسفند 1386
| لینک ثابت

  قحطی دختر !
دیروز صبح ساعت ۵ صبح از خواب پاشدم . عین این بچه های مثبت   زودی رفتم دانشگاه که به کلاس ساعت ۸ به موقع برسم . خوابمم میومد بدفرم . تو اتوبوس در حالت خواب و بیداری از خودم میپرسم . پس چرا امروز انقدر خیابونا شلوغه ؟ مردم همه ماشیناشونو اوردن بیرون ! چه خبره ؟

نزدیک دانشگاه تو صف تاکسی .

من با خودم : چقدر امروز اینجا شلوغ پلوقه ! مثلا زود راه افتادیم که زود برسیم ! ساعت هشته و من هنوز نرسیدم !

یه دختر خانومی که پشت سرم بود ازم پرسید : شما هم کنکور دارین ؟

من :  نه !!!

تازه خواب از سرم پرید  .

من با خودم : وای امروز کنکور ارشداس ! پاک یادم رفته بود .

زنگ زدم به سمانه . میگه امروز تعطیله . میگم چرا زودتر به من نگفتی ؟ میگه خوب ازم نپرسیدی( !!! )

خلاصه حواس پرتی همانا و الکی دوتا اتوبوس سوار شدن و پول تاکسی دادن و تا دم در دانشگاه رفتن و خیط شدن همانا .

به قول گیلاسی : این روزا آلزایمرم درد میکنه . 

دیگه از دم در دانشگاه عزممو جزم کردم که برگردم . سعی کردم به روی خودم نیارم که چه سوتی ای دادم . تصمیم گرفتم برم تجریش و از اونجا خونه . میخواستم یه خورده راهو پیاده برم . داشتم میرفتم که یه پژوی سبز از پشت بوق زد . برگشتم دیدم یه آقای خیلی مودب عینکی و دارای مقادیر متنابهی ریش رانندس و پشت هم یه بچه حدودا یکی دو ساله نشسته .گفتم میرم تجریش گفت مسیرم نمی خوره مستقیم میرم تا یه جایی میرسونمتون . سوار شدم . تو اون سرما یه قدمم با ماشین میرفتم غنیمت بود .

داخل ماشین :

آقای راننده : اینجا دانشجویی ؟

من : بله !

آقای راننده : چه رشته ای میخونی ؟ تجریش واسه چی میری ؟ خونت اونجاس یا خوابگاه ؟

من :

آقای راننده : مجردی یا متاهل ؟

من :

آقای راننده : میخوای تا تجریش ببرمت ؟

من : خیلی مرسی من همین جا پیاده میشم .

آقای راننده : میای یه دوری با هم بزنیم ؟

من : من همین بغل کار دارم . همین جا پیاده میشم  .

ماشینو نگه داشت و من پریدم بیرون . باورم نمیشد . آدمی که به قیافش میخورد یه مرد متشخص و با فرهنگی باشه . با اون بچه ای که اون پشت نشسته بود و انگار که بچه خودش بود ! همچین کاری ازش سر بزنه !

و من نتیجه گرفتم که به آدما به خصوص از نوع پسرش نباید اعتماد کرد . تو خیابون تلف شو اما سوار ماشین پسر جماعت نشو .

و قسمت دوم ماجرا همین امروز واسم اتفاق افتاد .

ساعت ۵ صبح از خواب پاشدم . با اطمینان از اینکه امروز تعطیل نیستیم طی طریق کردم به سمت دانشگاه . نزدیک دانشگاه برای اولین بار تصمیم گرفتم با تاکسی نرم پس رفتم تو ایستگاه اتوبوس . به خاطر لطفی که شهردار محترم به دانشجوهای دانشگاه ما دارن هر ۲۰ تا ۲۵ دقیقه از اونجا یه اتوبوس رد میشه .

یهو یه آقا پسر ترگل ورگل با یه پراید مشکی اومد جلو پام نگه داشت ! من رفتم عقبتر . هی اشاره میکرد که برم سوار شم .

حالا اتوبوسم مگه میاد ؟ هی من رفتم این سر ایستگاه اون رفت اون سر . هی من دنبال یه جایی میگردم که قایم شم هی اون ماشینشو عقب جلو میکنه و اشاره میکنه و لبخند میزنه و دست تکون میده !

آخرش اتوبوس اومد .  یه نگاه  پیروز مندانه بهش انداختم و سوار اتوبوس شدم . وقتی اتوبوس از کنار ماشینش رد میشد بهم لبخند زد . با خودم گفتم : حال کردم چه قشنگ ضایع شد .

رسیدم به دانشگاه . از اتوبوس پیاده شدم . داشتم از خیابون رد میشدم که در کمال تعجب و شگفتی چشام ۴تا شد . یه پراید مشکی پشت سر اتوبوس توقف کرده بود !

همون پسره بود . حالا دم دانشگاه تا من برم برسم به در ورودی ده دور این دوربرگردونو به صورت نمایشی دور زد واسم . بعد همینطوری که داشتم میرفتم و با خودم فکر میکردم یعنی آدم چقدر میتونه الاف باشه ! اومد جلوم نگه داشت . از بغل شیشه راننده رد شدم و نگاش نکردم . یه دفعه دیدم صدای آهنگشو بلند کرد ! میخواست ایندفعه با سرصدا راه انداختن جلب توجه کنه.

منم سرعتمو زیاد کردمو زودی رفتم تو دانشگاه .

این روزا چه خبره ؟ قراره قحطی دختر بیاد ؟ دوروز پشت سر هم دوتا اتفاق مشابه واسم افتاد ؟ نکنه قیافه من پسر کش شده خودم خبر ندارم ؟ قیافم که معمولیه آخه تیپمم که خیلی معمولیه . تازه دانشگاه رفتنی ( به خاطر قوانین حراصت ) مانتو بلند میپوشم آرایشم نمیکنم . عین بچه گداها میرم دانشگاه .

 نه به نظرم یه خبرایی هست . احتمالا همون حدس اولم درستتره . قراره دختر قحط بشه !!! 

         

نویسنده : فاطمه | ساعت 16:3 روز یکشنبه پنجم اسفند 1386
| لینک ثابت

  تولد

خیلی خوشحالم . این روزا همش در حال بشکن زدنیم .دیروز تولدم بود و بلاخره این تولد ما بهانه ای شد که من و علیرضا همدیگرو ببینیم .                   

                                                                                                                                                دو ماه و نیم بود ندیده بودمش . واسم عجیب نبود اگه با تعجب بهم میگفت : چقدر بزرگ شدی !

دیروز از دانشگاه رفتم پیشش . کلی ذوق از خودمون در کردیم . رفتیم پارک بعدشم رفتیم بوفالو پیتزا خوردیم . موقع برگشتنم منو تا دم خونمون رسوند و خودش رفت . خیلی بهمون خوش گذشت . یه جا نشسته بودیم رو به روی هم ، همین طوری یه بند داشت نگام می کرد ! می گفت می خوام نگات کنم خیلی وقته ندیدمت دلم برات تنگ شده . خلاصه خیلی رمانتیک شده بود با من .

در مورد قضیه ازدواج باهاش حرف زدم . گفتم جوابم منفیه. عکس العمل جالبی داشت .

گفت : من حرفم یکیه . من دوست دارم و مطمئن باش که یه روز میام خواستگاریت حتی اگه الان بهم بگی نه !

بهش گفتم من از حالا به بعد جوابم منفیه و دیگه نمی تونم تنهایی رو یه مساله به این مهمی فکر کنم . اگر هم قرار باشه یه روز دوباره روش فکر کنم و جواب بدم اون موقع روزیه که با مامان و بابام درموردش مشورت کنم .

در مورد جدا شدنم فکر کردم . فعلا نمی تونم ازش جدا بشم . دوست ندارم رفیق نیمه راه باشم . تو این موقعیتی که داره ، نهایت نامردیه اگه تنهاش بذارم . از طرفی خیلی دوسش دارم . کی رو دیدین کسی رو دوست داشته باشه و بعد ولش کنه ؟ اصلا با عقل جور در نمیاد .

من یکی که تا اطلاع ثانوی خودمو زدم به بی خیالی . می خوام در حال حاضر فقط یه دوست خوب باشم براش . همین ! تا ببینیم قسمت چیه و چی پیش میاد .

                

نویسنده : فاطمه | ساعت 13:56 روز چهارشنبه یکم اسفند 1386
| لینک ثابت