|
قسمت اول
امروز 4شنبه 8 اسفند می باشد . البته الان شب می باشد . یک روز دیگر هم کم کم دارد به لقاء الله میپیوندد . من در حال نوشتن خاطره امروز می باشم . 
4شنبه 8 اسفند :
امروز تعطیله و من کلی ذوق میکنم که میتونم تا هر وقت که اراده کنم بخوابم . آی حال داد این خواب صبح ، آی کیف کردیم .
اما دیری نپایید که این خوشی از دماغمون در اومد . صبح از خواب پاشدم با چشمای بسته رفتم تو دسشویی . هیچ کس خونه نبود . صورتمو شستم . یهو دیدم چشمام بسته شده باز نمیشه ! نگا کردم به آینه . فکر میکنید چی دیدم ؟
خوب معلومه دیگه چیزی ندیدم ، چون چشمام بسته بود .
چشم راست که به کل بسته بود چشم چپمو باز کردم یه چیزی دیدم تو آیینه اما مطمئنم که اون من نبود . چشمم باد کرده بووود به اندازه یه توپ تنیس . قرمزززز شده بود عین شفتالو . از ترس داشتم همونجا میافتادم زمین .بابا به خدا من دیشب خوابیدنی این شلکی نبودم !
اومدم بیرون سعی کردم تمرکز کنم . هی فچ کردم هی فچ کردم اما نفهمیدم چی کار کنم . پس رفتم چای ریختم واسه خودم اومدم صبحونه خوردم . بعد نشستم پای کامپیوتر . اما نتونستم . چشمم میسوخت همراه با خارش شدید هی دستم میرفت بالا که بخارونمش اما میترسیدم بدتر بشه .
تاحالا شده یه جاییتون بخاره نتونین بخارونینش ؟ چه حسی بهتون دست میده ؟ آره میدونم بدترین شکنجس .من که دیوونه شده بودم دلم میخواست حداقل بتونم صورت خودمو فوت کنم بلکه خارشش کم بشه هی بی اختیار فوت میکردم سرمو تکون میدادم که باد بخوره بهم اما فایده نداشت .
تا ظهر یه کم بادش خوابید اما هنوزم همونجوری بود .
حالا داشته باشید این صحنه رو . مامانم اومده . با حالت خیلی هیجان زده رفتم جلوش میگم مامان ببین چشمم چی شده ! نگا میکنه میگه چی شده ؟ خشکی زده ؟
بعدش آبجی کوچولو اومده . آلوچه خریده بود . وقتی داشت آلوچه هارو میداد دستم نگاهش افتاد تو صورتم . یهو با لهن جالبی که پر از تعجب بود میگه اِاِاِ چشمت چی شده ؟! میگم نمیدونم ! بعد شروع میکنه به خندیدن به قیافه یه طرفه من !
بعد علیرضا از پادگان اومد . یه اس مس بهش زدم که توش پر گریه بود . میگم علی کجایی که فاطمت داره کور میشه . میگه خودتو لوس نکن !
البته باز به مرام و معرفت این علیرضا حداقل ازم حال چشممو پرسید .
بعد بابا اومد . اون که دیگه نگو . اصلا نفهمید چی شده !!! 
رفتم حموم که چشمم خوب بشه . حالا هی صورتمو میبرم زیر دوش . یه ساعت موندم تو حموم که تو بخار ، باد چشمم بخوابه . بعد از یه ساعت اومدم بیرون میرم جلو آیینه و ... یکی منو بیگیره . چشمم اصلا تغییری نکرده . 
یه کرم دورچشم داشتم برداشتم آروم آروم زدم به چشمم . بعد از 4 ، 5 ثانیه داشتم آتیش میگرفتم سوزش چشمم بیشتر شد . بدو بدو رفتم تو دسشویی صورتمو با آب سرد شستم . بابایی تازه فهیده چشم بنده دیگه مث اولش نیس. میخواست منو ببره دکتر که گفتم بزا اگه تا فردا خوب نشد بریم .
شما میدونین این چیه ؟ حساسیته ؟ یه مرض جدیده ؟
ای خدا من چه مرگمه ؟
قسمت دوم
الان شب می باشد ولی با دیشب دارای فرق می باشد . چون امشب 5شنبه می باشد . اما دیشب 4شنبه می باشد . من دیشب خاطره نوشته می باشم . اما وقت نمی باشد که من آن را در وبلاگ بگذارم . من کمی غصه دار می باشم که نمیتوانم به موقع آپ کنم . اما می دانم دوست های خوبم من را به خاطر این تاخیر بخشیده می باشند . 
5شنبه 9 اسفند :
فچ کنم چشمم زدن . هی بهم گفتن خوشگل شدی خوشگل شدی . الناز میگفت فاطمه موهاتو کجا رنگ کردی ؟!! حالا بیا بهش ثابت کن رنگ نکردم و خودش از اول روشن بوده . میگه نه پس چرا قبلا اینجوری نبود ؟ چی بگم آخه ؟ شاید چشاش ضعیف شده بنده خدا ! شایدم تا حالا منو از اون زاویه ندیده بود . من 7 ، 8 ماهه موهامو کوتاه کردم سمانه هر وقت منو دیده گفته چجوری دلت اومد موهای خوشگلتو کوتاه کنی ؟ اون یکی منو دیده میگه امروز چقد بانمک شدی راستشو بگو با کی قرار داری ؟
امروز انقده گریه کرددددم . چشمام از دیروز بدتر شده بود .
پونصد شونصد بار با چای شستم . به اندازه یه استخر چای مصرف شد . بازم درست نشد که نشد .
قیافم شبیه آدمای شیمیایی شده بود . نکنه شب خوابیده بودیم این شیطان بزرگ شیمیایی زده دم پنجره اتاق من ! تقصیر خودمه انقد 22 بهمن نرفتم بزنم تو دهنش که اینجوری شد .
یه دستمال گذاشتم رو چشم راستم که وضعش خیلی وخیم بود با بابا رفتیم دکتر . دکتر گفت حساسیته و یه سوالای خیلی سختی ازم پرسید مثلا اینکه تو این هفته چی خوردی ؟ یکی نیس بگه آخه من با این حالم با این شکی که بهم وارد شده همین که اسممو یادم نرفته خیلیه . تو روزای عادیشم من یادم نمیمونه یه ساعت پیش چی خوردم چه برسه به یه هفته پیش .
چطوره بعدا یه دکتر سالمندانم برم بدم آلزایمرمو عمل کنه . آره اینجوری بهتره . 
اولین چیزی که یادم اومد ممکنه حساسیت زا باشه برام پیتزایی بود که سه شنبه تو دانشگاه با سمانه خوردیم . اما من تا حالا به پیتزا حساسیت نداشتم . خدا کنه از پیتزا نباشه . حاضرم تو جوب شنا کنم ! حاضرم تا دانشگاه سینه خیز برم ! حاضرم تو آفتابه شیرجه بزنم ! اما از پیتزا خوردن محروم نشم .
دومین موردی که به ذهنم رسید ماکارونی ای بود که روز تولدم خوردیم که پر از فلفل و ادویه بود . جاتون خالی از بس خوشمزه بود ته قابلمه شم لیس می زدیم .
سومیشم غذای سلف دانشگاه بود . خوب به نظر خودم که مذنون اصلی همین غذای سلفه . چون هرچی بگی از توش در میاد . از لنگه کفش رئیس دانشگاه که بعضی وقتا میاد دانشگاه تا یه وقت از وفور غیبت آدرس اتاقشو گم نکنه ، تا پای سوسکای دانشگاهمون که میان اونجا درس بخونن بنده خداها . تازشم قبلا تو غذای سلف کافور میریختن که یه وقت تحریک نشیم بریم پسرای دانشگاهو گاز بگیریم الان نمیدونم میریزن یا نه !
خلاصه دوتا آمپول خوشمزه نوش جان کردم .اوخ اوخ آمپولگاهم درد میکنه تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که تا شب جناحین بدنمو به وسیله مالش دلداری بدم . 
چشمام بهتر شده . بادش خوابیده و قرمزی و خارششم کمتر شده. امیدوارم تا شنبه خوبِ خوب بشه . اما آخرشم اون ماده غذایی خاطی ، مجهول الهویه موند .
به نظر شما این حساسیت بی سابقه از چی میتونه باشه ؟؟؟
|