تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  

نویسنده : فاطمه | ساعت 21:11 روز شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  تکه گاه

تکه گاه

آدم اگه یه تکه گاه نداشته باشه بنظرم نمی تونه به زندگی ادامه بده . البته منظورم اینه که توی یه پروژه یا یه کار خاص مثل کار من که می خوام درسمو ادامه بدم پشتوانه مالی ندارم پشتوانه روحی ندارم البته اگه از حق نگذریم خانمی همیشه کنارم ولی مادر پدر آدم یه چیزه دیگه ست.نمیدونم چرا مادر پدر من این کارو با من می کنن صد درصد یه کاری کردم !! اخه مگه میشه مادر پدر آدم جلو دار پیشرفت بچه ش باشن !!!!؟؟؟

من نمی گم پسر خوبی هستم براشون ولی وقتی خودمو با هم سن و سالای خودم مقایسه می کنم می بینم خیلی سرتر از اونام )-:

نویسنده : فاطمه | ساعت 20:38 روز شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  

تو يه خوابي واسه دريا           تو يه رويا واسه فردا

تو بهشت بي مثالي                                                               واسه اين غربت تنها

تو نهايت صدايي                                                                   تو قشنگترين هوايي

مهربوني بي بهونه                                                                  تو جدا از عاشقايي

پاك پاكي مثل شبنم                                                                 مي چكي آروم و نم نم

خيس ميشن رزاي قرمز                                                             زير نور ماه پر غم

تو همه راز سكوتي                                                               كه برام يه غصه بودي

اما وقت آبي عشق                                                                 شيشه غمو شكوندي

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:41 روز سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  
سلام

خانمی خیلی خوشحال شدم که داستان مشروط شدنت حل شد.

درضمن بابت داستان دیروز منو ببخش.

خانمی تمام تلاشمو میکنم تا به هم برسیم.دوست دارم خیلی

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:35 روز سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  

بازم یه شب دیگه

 چند روزی هست که من خانمیمو ندیدم همش دارم خودمو سرزنش میکنم که چرا من عاشق این دختر شدم(اخه من که کف دستمو بو نکرده بودم که این مشکل واسم پیش میاد............)

مشکل من خدمت سربازی بود من یه روز درمیون میومدم خونه ولی انقدر خسته بودم نمی فهمیدم که چه جوری میگذره......

من پاسدار بودم یعنی صبح زود از خونه می زدم بیرون تا فردای صبح دیگه .شبم پادگان بودم. خیلی سخت بود از یه  طرف  دل تنگی خانمی از طرف دیگه بیخوابی . شبا که تنها بودم تو پادگان فقط گریه می کردم چون راه دیگه ای نداشتم تمام گریه هامم برای دوری از عشقم بود

با شعری که خانمی دوست داشت خودمو اروم میکردم .........

چند روز دل دیونه می گیره همش بهنه  این...این دل همیشه گریون مث ابرای بهاره

(شادمهر)

خلاصه که من تا شش ماه همچین شبایی داشتم بعضی وقتام انقدر گریه میکردم که دوستام می فهمیدن...

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:22 روز سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  دانشگاه من

 

پ.ن_1 : ( مگه چیه دلم میخواد پی نوشتو اول بنویسم . چی داداش ؟ کسی چیزی گفت ؟ )

 

گردو غباری که دلم گرفته / حوصله زیر و زبر نداره / ساقه خشکیده بید صبرم / خم شده و نای تبر نداره / یعنی یکی پیدا نمیشه از اون / برای این خسته خبر بیاره ؟ / اگه میاد بهش بگید بجنبه / غصه داره دخل منو میاره.

این آهنگ محسن یگانه رو ( این بالا نوشتم ) از علیرضا گرفتم . خیلی قشنگه . آهنگ آروم و آرامش بخشی داره . تازه استفاده های دیگه ایم داره هر وقت دلتون گرفته بود و احتیاج به گریه کردن داشتید حتما بهش گوش کنید . من 100% تضمین میکنم که به اندازه یه بشکه نفت گریه میکنین .

 

من الان تو یه حالت استثنایی قرار گرفتم. هم انقدر خوشحالم که میخوام بپرم تو بغل برو بچز آموزش کل ، همشونو ماچ کنم ( ای بابا فکر بد نکنید منظورم فقط خانوما هستن ) . هم اونقدر عصبانی که میخوام دیوارای آموزش کل دانشگاهو رو سر همشون خراب کنم.

ترم پیش من یه  (...) خوردم ، یه درس سه واحدی رو حذف پزشکی کردم . و همونطور که در چند پست پیش عرض شد ، شانس با ما یار بود !! و طبق جدیدترین قوانین آموزشی ، برعکس سالهای گذشته که همه حذف پزشکیا رو سه سوته قبول میکردن ، امسال هیچ کدومو قبول نکردن ( به جز اونایی که واسه بیماریشون به درمانگاه خود دانشگاه مراجعه کرده بودن ! و اونایی که پزشک دانشگاه شخصا اونارو در حین رو به قبله شدن مشاهده کرده بوده اند ! ) . دیگه نمیدونید اینا یه حالی از ما گرفتن که ازرائیلو (ز؟ ذ؟ ض؟ ظ؟ ) جلو چشامون رویت کردیم .

 

و نتایج این عمل عدالتمندانه  :

1/ آشنا شدن من با معقوله بسیار بسیار بسیار مهم بروکراسی ( کاغذ بازی ) . ( پیشنهاد میکنم شمام برو آشنا شو باهاش . تو این مملکت به دردت میخوره . خدارو چه دیدی شاید یه روز تو مملکت خارج هم به دردت خورد )

2/ افزایش توان صبر ، کنترل اعصاب ، پاچه خواریو فیلم بازی کردن واسه اینو اون در راستای همون آشنایی با بروکراسی .

3/ بالا رفتن سطح هوشی برای نوشتن نامه های عاشقانه به رئیس رئسای دانشگاه .

4/ تقویت حس انتقام جویی از ننه و بابا و جدو آباد باعث و بانی این بدبختی .

5/ مبتلا شدن به مرض آرتوروز کمر و راشیتیسم حاد ، بازم در راستای همون آشنا شدن با بروکراسی . ( قله اورستو تصور کنید . تصور کردید ؟ خوب حالا بیاید پایین کوهپایه هاشم تصور کنید. حالا یه ساختمونو تصور کنید اون پایینا ، یه ساختمونم رو خود قله .حالا یه نفرو تصور کنید که هی بین این دوتا ساختمون در حال رفت و آمده . اون منم . حالا فهمیدید چرا آرتوروز گرفتم ؟ و چرا آقای ازرائیل محترم بهم لبخند زد ؟ )

6/ آشنا شدن با انواع مختلف تکنیک و تاکتیک های پاسکاری . ایضا در راستای آشنایی با بروکراسی .

 

حالا داشته باشید اینو . همه ( 90% ) بچه ها ( دانشجویانی ) که من میشناختمشون و حذف پزشکی کرده بودن علت نیومدن سر جلسه امتحان رو مسمومیت غذایی ذکر کرده بودن ! ( اِ اِ اِ اِ خوب شب قبل امتحان هممون با هم یه جا شام دعوت بودیم که غذاش مسموم بود . مگه چیه ؟ )

 

یه سوژه طنز دیگه این بود که یکی از پسرا اومده بود با چنگ و دندون آویزون شده بود به آقای ح میگفت : آقا ما غلط کردیم . (...) خوردیم . جوونی کردیم . شما یه کاری کنین حذفمونو قبول کنن . بعد دید آقای ح اهمیت نمیده ، برگشت گفت خوب مسموم شده بودیم دیگه ... به جان اون دومین پسر شوهر خاله مامان بزرگ بابامون که خیلی دوسش داریم راس میگیم .

 

حذف منو که قبول نکردن ، یه صفر خوشگل به علت غیبت در جلسه امتحان ، رفت تو کارنامم . و طبیعتا من مشروط شدم .

کلی غصه خوردم . موهامم عین دندونام سفید شدن . مجبور بودم بیشتر از 14 واحد برندارم . منم به خودم حال دادم 13 واحد برداشتم . یعنی دانشگاه برام شده بود کویت ... 

 

 و اما ...

نتیجه : امروز در کمال نا امیدی گفتم یه سر به آموزش بزنم شاید یه فرجی شده باشه . و بعد در کمال نا باوری شنیدم که بهم گفتن حذفتو قبول کردن !!

واااااای یکی منو بیگیره .

 

حالا نتایج نهایی :

 

خوباش :

1/ دست و پنجول همشون درد نکنه واقعا .عجب آدمای شریفی هستن . اگه منو اینجوری مشروط نمیکردن الان نمیتونستم طعم خوش قبولی رو اینجوری احساس کنم .آخه فک کن یه صفر اونم از یه درس 3 واحدی از کارنامم پاک شد . معدلم چقدر میاد بالا ... ( یعنی مشروط نمیشم )

2/ به مدت یک ترم داشگاه مساوی شد با هتل . اونم از نوع 6 ستارش . آی خوش گذشت .

 

بداش :

1/ کلی از بقیه عقب افتادم . مجبورم ترم تابستونی بردارم . وگرنه به جای 4 سال باید 5 سال برم دانشگاه تا همه واحدای عقب افتاده رو بگذرونم .

2/ به مدت یک ترم تمام ، خودمو یه دانشجوی مشروطی میدونستم .

3/ نامه اومد دم خونمون . روش  همچین گنده نوشته بودن اخطار . محتواشم این بود که حواست باشه دیگه مشروط نشی . میبینی چه جوری با آبروی آدم بازی میکنن ؟ انگار مدرسه ست که مامان بابای آدمو از این چیزا با خبر میکنن . اما خدارو شکر نامه به دست خودم رسید . منم پاره پارش کردم دادمش به باد .( تو پاره کردنش علیرضام کمکم کرد ) . آخه این مامان بابای مام ساده ، همچین نامه ای به دستشون میرسید فکر میکردن من رفتم دانشگاه دنبال یللی تللی... !

 4/ با من بازی میکنی ؟ حذف منو قبول نمیکنی ؟ خواهر مادرتو میارم جلو چشمت . کاری میکنم روزی هزار بار آرزو کنی خدا از این زندگی حذفت کنه .

 

ارزنده هاش :

1/ وقتی تو یه دانشگاه درجه اول  به جای اینکه دغدغه فکریشون فقط ارتقا سطح علمی دانشگاه و دانشجو باشه ، میان دو دستی میچسبن به این مسائل ساده و الکی کشش میدن و با اعصاب دانشجوهاشون  ( یکی از مهمترین اقشار هر کشوری ) اینجوری بازی میکن و هنوز خودشون تکلیف خودشونو نمیدونن و نمیتونن درست تصمیم بگیرن و قادر به حل یه مشکل به این سادگی نیستن  ...

چه توقعی از بقیه میشه داشت ؟ از بقیه چه توقعی میشه داشت ؟ توقعی از بقیه میشه داشت ؟ میشه توقعی از بقیه داشت ؟ از بقیه توقعی میشه داشت ؟ داشت میشه از بقیه توقعی ؟ ...

 

پ.ن_2 : چی بگم خواهر ؟ دلم خونه ؟ منتظر پست های شدید الحن بعدی من باشید . ( از این دسته گلا ما زیاد داریم . ایندفعه شاید درباره شریفترین قشر در دانشگاه نوشتم : حراست زحمت کش ) میخواستم همینجا بنویسم اما دیگه پست طولانی میشه و خوندنش خارج از حوصله منو شما .

پ.ن_3 : امروز یکی از پسرای با غیرت و مهربون دانشگاه دید من برگشتنی خونه تنهام . دل نازکش به حالم سوخت . تا دم در خونه بنده رو مشایعت کرد . ( بعدا به تفسیر مینویسم )

پ.ن_4 : علیرضا داره میشه عضو ثابت وبلاگ . احتمالا از این به بعد با هم وبلاگو آپ میکنیم . 

پ.ن_5 : ( چی داداش ؟ ) 

 

            
نویسنده : فاطمه | ساعت 11:41 روز دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  

 

 آقاییه نازم قربونت برم خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم بازم اومدی بهم سر زدی و یه چیز تازه نوشتی . چقدر تو مهربونی که وقتی فهمیدی اینطوری میتونی منو خوشحال کنی دیگه تند تند سر میزنی و برام پیغام میزاری . علی جان نمیدونم چی بگم . منم خیلی دوست دارم . واسه منم الان جدا شدن از تو یعنی مرگ . اما همیشه سعی کردم تو ازدواج با احساساتم تصمیم نگیرم . علیرضا ما باید واقعیت ها رو ببینیم . من هنوز نمیدونم این علاقه ای که بین ما ایجاد شده میتونه بار اینهمه اختلافو به دوش بکشه یا نه . هر دفعه که اینو بهت گفتم ، جوابت این بوده که ، مگه باید خانواده هامون عین هم باشن ؟ مگه بقیه چه جوری ازدواج میکنن ؟  اما به نظر من این اختلاف یه ذره دو ذره نیست . بهم فرصت بده علی . بزار با یه بزرگتر مشورت کنم . ازت میخوام توام بدون در نظر گرفتن این دوست داشتنی که بینمون ایجاد شده فکر کنی . واسه چند لحظه فقط از روی عقلت تصمیم بگیر . ببین ما با این شرایط واقعا به هم میخوریم ؟ میتونیم یه زندگی بدون دغدغه درست کنیم یا نه ؟

 

پریا جونم منو به یه بازی دعوت کرده . اینطوریه که باید بهترین خاطره زندگیمو بگم . من از علیرضام این سوالو پرسیدم . گفت تمام خاطرات با تو بودن برام بهترین خاطره ها بودن . ( آره دیگه منو علیرضا واسه هم نوشابه باز نکنیم اموراتمون نمیگذره ). اما من قانون بازی رو بهش گفتم اونم یکی از خاطره هامونو انتخاب کرد . حالا میخوام هم مال خودمو بنویسم هم مال علیرضارو .

 

خاطره خودم :

شب بود . دلم گرفته بود . از بس به آینده رابطمون فکر کرده بودم که مغزم هنگ کرده بود . علیرضا میدونست حالم خیلی بده . تا صبح با من بیدار موند . انقدر به هم اس ام اس دادیم ، که صدای اذان صبح اومد . هم من شنیدم هم علیرضا . هم زمان اس ام اس دادیم : پاشو برو نمازتو بخون . با هم نماز خوندیم . بعد با هم جلو پنجره خونه هامون وایسادیم . هوای صبح سوز داشت . چادر نمازمو پیچیده بودم دورم . گریه میکردم . علیرضا آرومم میکرد ...

 

   خاطره علیرضا :

با هم رفته بودیم دربند . اولین بار بود که دوتایی با هم تا اون بالاها رفتیم . یه جا رفتیم که پر از درختای بلند بود . نشستیم یه عالمه با هم حرفای مهم درباره زندگیمون زدیم . بعد علیرضا اول اسممونو روی یه درخت حک کرد ! چندین ساعت با هم بودیم . اون روز با هم خندیدیم با هم بغض کردیم با هم نون پنیر گردو خوردیم . از همدیگه عکس انداختیم ...

 

ما آدما خاطره های خوب و بد زیاد داریم . اما خاطره های بد همیشه عمیقترن . خیلی مردونگی میخواد که خوبیای یه نفرو به یاد بسپریم و بدیاشو از یاد ببریم . کاش هیچ وقت تو دل هیچ کس به یه خاطره بد تبدیل نشیم . کاش وقتی بهمون میگن یه خاطره خوب تعریف کن مجبور نباشیم چند ساعت فکر کنیم .

معجزه عشقم یعنی همین . یعنی هر وقت دیدی از کسی فقط خوبیاشو به یاد میاری ، بدون عاشقش شدی .

 

میشه یه خاطره ام از بچگیم بگم ؟ بامزس.

 اون موقع ها که دندونام شیری بودنو یکی یکی می افتادن . تو اخبار نشون داد که استخونای یه زن و یه مردو تو معدن نمک پیدا کردن . منم بعد از تحقیقات فراوان فهمیدم که استخون توی نمک سالم میمونه . رفتم یه دندونمو که حسابی لق شده بود با دستم کندم ! آوردم گذاشتم تو یه لیوان پر از نمک ! همیشه بهش سر میزدم ببینم سالمه یا نه ! یه روز رفتم دیدم از وسط نصف شده ! ( علاقه به جاودانگی از همون موقع بروز کرده بوده ! )

 

منم میخوام شصتاد نفرو به این بازی دعوت کنم : خاطره ، دزیره ، گوبولی ، لیلی و مجنون ، مریم ، اون یکی مریم ، شیلا و گیلاسی و ...

من اسم 9 نفرو نوشتم . چند نفر دیگه موندن ؟ ببینم شصتاد منهای 9 چند میشه ؟

 

پ.ن_1: این لینک وبلاگ ما خراب شده احتیاج به تعمیر داره . منظورم اینه که من چرا نمیتونم تو پستام لینک بزارم ؟   

        

 

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 11:53 روز شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  جدایی
سلام:

چند وقتی هست که همش من و خانمی سر جدا شدن و رسیدن بحث می کنیم

همش میگه خانواده هامون به هم نمیخورن ! نمیدونم کسایی که امروزه باهم ازدواج میکنن همه باهم فامیلن که خانوادهاشون بهم میخورن؟

خدا میدونه چقدر دوستش دارم به هیچ عنوان نمی تونم ازش جدا بشم 

(خیلی دوستش دارم) اینو دوستایی که به ما لطف دارن بدونن .

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 21:44 روز پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  اینم علیرضای ما
وااااااااااااااااااای باورم نمیشه علی اومده تو وبلاگم نوشته

دستت درد نکنه عزیز دردونه من .  

نویسنده : فاطمه | ساعت 9:52 روز چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  از طرف علیرضا
سلام عزیزم تو خیلی وقت که این وبلاگو ساختی . ولی من وقت نکردم بیام ببینم . منو ببخش . 

از خوانندگان این وبلاگم بخشش میخوام .درضمن از شما ممنونم که نظر میدید .

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:31 روز سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  زندگی نقطه ته خط

_ فکراتو کردی ؟ قرار بود امروز بهم جواب بدی . میخوام تکلیفم معلوم باشه . اگه جوابت آرس میخوام کاری کنم که بهترینت باشم . میرم دنبال کار درسمم میخونم همونطور که تو دوست داری بعد یه جوری میام خواستگاریت که مامان باباتم ازم خوششون بیاد . مامان بابای من که راضین . هر دوشون تورو دوست دارن .

_ چرا ساکتی . چی شد ؟ جوابت دیگه هر چی باشه ... من ... حرفی ... ندارم . نمیخوام مجبورت کنم . بعد از دو سال درست فکر کن و یه جواب عاقلانه بهم بده .

.

.

.

- من فکر میکنم ما به درد هم نمیخورریم . ما با هم خیلی فرق داریم .

_ ....... خوب ... پس ... موافقی جمعه آخرین قرارمون باشه ؟

_ بازم که ساکت شدی ! داری گریه میکنی ؟ تو که منو نمیخوای دیگه گریه کردنت واسه چیه ؟

.

.

_ گریه نکن . خواهش میکنم . ببین من خیلی دوست دارم اندازه همه ستاره ها همه دنیا ... حاضرم جونمو بدم برات به خدا . به اندازه بینهایت تا دوست دارم. به اندازه آخرین عددی که درست شده !

- ( با گریه و خنده میگویم ) دیوونه !!!

_ آره یه دیوونه عاشقت شده داره واست میمیره تو میخوای ازش جدا بشی . ببین تو فقط اجازه بده بیام خواستگاریت . اصلا اگه شک داری که زندگیمون خوب میشه یا نه ، من همون روز یه چیز مینویسم امضا میکنم که اگه زندگیمون بد شد تو منو بکشی اصلا خودم خودمو میکشم .

- ( اشک روی گونه هایم موج میزند . میخندم . یعنی شوخی میکنی ! و با شیطنت میگویم ) حاضری خونتم به نام من کنی ؟

_ تو الان داری جدی حرف میزنی ؟ من دارم میگم جونمو میدم واست . تو میگی خونه ؟؟ اصلا من هرچی دارم مال تو .تو فقط مال من باش . میریم با هم یه جفت حلقه میخریم واسه نشون بعد که من سربازیم تموم شد میام خواستگاریت . چطوره ؟

.

.

_ باز که ساکت شدی ! بازم که داری گریه میکنی ! الان این گریت از چیه ؟ من که دارم خبر به این خوبی بهت میدم ! ( میدانم طاقت گریه ام را ندارد . برای خنداندنم هر کاری میکرد .خودش بغض کرده بود و برای من لطیفه میگفت ! )

.

.

.

- تا خانوادم ندونن من سرخود کاری نمیکنم .

_ میخوای مامانم زنگ بزنه به مامانت بگه ؟

- چی بگه ؟ بگه پسر ما یه سربازه آس و پاس که عاشق دختر شما شده ؟

_ تو اگه واسه من بمونی من به همه چیز میرسم . فقط کافیه بدونم تو پشتمی . قبول ؟

- نمیتونم ...

_ ( بغض میکند . نفس عمیقی میکشد ) پس همون جواب اولت دیگه ؟ پس جدا میشیم .

.

.

.

_ گریه نکن بلاخره کاریه که اول و آخر باید بکنیم . چون تو راضی نیستی به هم برسیم .

دوست دارم .دوست دارم . دوست دارم .

- من نمیتونم جدا بشم .

_ حرف تو چیه نه میخوای ازدواج کنی نه میخوای جدا بشی !

- ( مغزم قفل شده بود ای کاش انقدر سوال و جوابم نکند . او راست میگفت اگر مال هم نیستیم باید زودتر از هم جدا شویم . باید زودتر این وابستگی لعنتی را دور بریزیم .این عادت با هم بودن . این عشق بی نتیجه ... )

.

.

.

انقدر او گفت و من شنیدم ، من گفتم و او شنید ... تا اینکه مادرم از راه رسید و مثل همیشه یک خداحافظی با عجله و یک مشت حرف های بی نتیجه ، فقط به خاطر اینکه هیچ کدام هنوز باور نمیکنیم که جدایی پایان کار ماست ...

- مامانم اومد من باید برم

_ باشه برو . مواظب خودت باش.

_خداحافظ

 

نمیدانم در کدام روز نفرین شده قرار است برای آخرین بار صورتت را ببینم . کدام خداحافظی اسمش میشود آخرین خداحافظی . اما آنقدر از آن روز میترسم که دیوانه وار آن را به عقب میاندازم .

ای کاش او واقعا بهترین من باشد . تا هیچ وقت زندگیم رنگ جدایی نگیرد .

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 7:24 روز چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  بدون عنوان
سلاملکم . چطورید یا نه ؟

ما که خیلی اوضاع احوالمون خوبه . البته نمیدونم چرا این زندگی n بعدی من تبدیل شده به یه دوبعدی کوچولو موچولو .  یه بعد کاملا خوشگل و پروانه ای که مربوط میشه به روابط با علیرضا و یه بعد بدگل و غیر پروانه ای که مربوط میشه به امتحانای نیم ترم و پایان ترم .

انگده حرف قلبه شده تو این دلللللللم که خدا میدونه .

حالا از کجا شروع کنم خواهر ؟ اوهوووووم ...

خوب علی جان ما که این روزا خیلی فری تایمه و مارو شرمنده کرده از بس بهمون سر میزنه ( عرق شرم ! ) چند روز پیش با هم رفتیم دربند . نمیدونید یه هوایی بود .... یه هوایی بود ... اکسیژن خالص ... بعد همچین خوچل زندگی جریان پیدا کرده بود . این جوجوها همشون جیک جیک میکردن.نرا در حال خودنمایی بودن واسه اینکه ماده هارو به طرف خودشون بکشن . خلاصه یه عالمه مراسم خواستگاری جوجوهارو دیدیم . از اون طرف این درخت های بی هیا هی جلو چشم ما گرده افشانی میکردن . منم که حسااااااااس آب دماخم جاری شده بود مردم از بس فین کردم تو دستمال . این وسط یه مساله واسم واسم مبهم موند ! اون روز منو علی همه دسشویی های دربندو ملاقات کردیم بس که همش من میرفتم دسشویی علی میرفت دسشویی . نمیدونم لابد کلیه هامون به اون هوای خوب عادت نداشتن بیچاره ها تعجب کرده بودن هی ابراز احساسات میکردن . یه جایی رفتیم نشستیم چایی خوردیم و گلاب به روی مبارکتون علی آقا قلیون میل فرمودن ( به قول یه بنده خدای طنز پردازی ـ قلیدون ـ و به قول یکی دیگه ـ قیلون ـ ) اونجارو که دیگه نگو آقاهه فک کنم رفتنی با ما پول دسشویی رم حساب کرد انقد که ما از دسشویی اونجا استفاده که چه عرض کنم سوء استفاده کردیم . ( قضای حاجت دیگه وقتی میاد کاریش نمیشه کرد شعور نداره دیگه ) . ( آخرشم هرچی من به این علی گفتم تو بیشتر از من رفتی دسشویی قبول نکرد . )

بعدم کباب نوش جان کردیم که چیز قابل عرضی نداره فقط از همون قاشق اول یه دوست مهربون وایساد انقد به ما خیره شد که غذا از گلومون پایین نرفت . باز علی از من سخاوتمندتر بود یه چنتا تیکه از کبابش پرت کرد این دوستمون گشنه نمونه. بنده خدا یه پیشی تپلی بود . من به این علی آقا میگم مهربونیت گل نکنه کباب ننداز واسش پررو میشه میاد سر سفره . گفت نه . یهو دیدیم خانم گربه دوتا دستشو گذاشته بالای تختی که ما روش نشستیم داره میاد بالا . من انقدر شجاعم که خودمو کشیدم عقب گفتم بفرمایید غذای من تقدیم به شما . اما علی پیشتش کرد . همون لحظه بود که من توانایی های آقاییمو ( به خصوص در زمینه پیشت کردن گربه ) از ته دل درک کردم و فهمیدم این همون تکیه گاه زندگیه مشترکمونه . ( لازم به ذکر است که من مطمئنم این گربه خانوم بود چون که به علی چشمک زد . بی تربیت خودشون پدر برادر ندارن که به ناموس مردم چشمک میزنن ؟ )

دیگه .... دیگه .... دیگه بگم که اگه بشه این ۵شنبه جمعه قراره منو علی پیش هم باشیم . من که خیلی دوست دارم این اتفاق بیفته . دوست دارم تجربه کنم . ( نترسید قول میدم سالم برگردم )

راستی باز من سوتی دادم نصف شب مامانم اومد داشتم به علی شب به خیر میگفتم که مبایلو دستم دید گرفت ازم گفت خاک تو سرت که فرهنگ استفاده از مبایلو نداری . الان مبایلم دو سه روزه که توقیفه مامانم فرستادتش انفرادی از اونجام میخواد بفرستتش کالبد شکافی ته توشو در بیاره که من اون شب به کی شب به خیر گفتم . آب از سر ما گذشته دیگه چه یک وجب چه دو وجب چه سه وجب چه ۴ وجب چه... من که میدونم مامانم احتیاجی به چک کردن مبایلم نداره خودش از قیافم میفهمه چه مرگمه . اما خودمونیما یکی نیس بگه دختر خوب نونت نبود آبت نبود شب به خیر گفتنت چی بود ؟ بگیر بخواب دیگه . اه ...

حالا از بعد دیگه زندگیم بگم که واویلایی شده واسه ما . ترم پیش من در نهایت ندونم کاری و حماقت ۳واحدو حذف کردم از نوع حذف پزشکی . اونم درسی که سر همه کلاساش رفته بودم ! و از اونجایی که من لب دریا میرم آبش خشک میشه . دقیقا ترم پیش یه بخشنامه ای تصویب شد مبنی بر اینکه این حذف پزشکیارو قبول نکنید و اینجوری شد که ما صفر رفت تو کارناممون هنوزم دارم خودمو به در و دیفال میکوبم که یکی به دادم برسه اما گاهی آدم گردنش از مو باریکتر میشه وقتی زورش کم باشه . حالا نکه بقیه نمره هامم حسابی تاپ بود اینه که به خوبی و خوشی و سلامتی مشروط شدم . این ترم بدجوری چشم ترسیده و میخوام واسه امتاحانا حسابی بخونم . میخوام معدلم A بشه که به همه ثابت کنم مشروط شدنم یه سوء تفاهمی بیش نبوده .

در راستای این هدف خطیری که اتخاذ کرده ام ممکنه یه مدت به وبلاگ سر نزنم .

پ.ن ـ۱ : چرا من نمیتونم لینک بزارم تو پستم ؟ ای خدا بگم این بلگفارو چی کارش کنه !

فعلا بای . 

راستی من افتادم تو خط قالب عوض کردن . گفتم که دوست دارم تجربه کنم . این بهتره یا قالب قبلیه یا قبلی تره ؟ رودرواسی نکنید بگید پلیز .

 

 

 

         

نویسنده : فاطمه | ساعت 13:45 روز دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت