|
با هم رفته بودیم بیرون ، بهم گفت الا و بلا امروز باید جواب آره یا نه رو بدی !!! اگه بدونم که منتظرم میمونی درسمو میخونم وگرنه اگه تو پشتم نباشی نه میخوام دیگه زن بگیرم نه درس میخونم نه عاشق میشم. اصلا میخوام برم ریاضت کش بشم میخوام تارک دنیا بشم میخوام برم خرکاری کنم !!!
این توقع زیاذی نیست ؟ که من به یه آینده نامعلوم جواب بله بدم ؟ اما اون پاشو کرده بود تو یه کفش که از بلاتکلیفی خسته شدم . یا همین الان جدا شیم یا تا ابد با هم باشیم .
البته نه میشه از اون ایراد گرفت ، نه میشه از من توقع جواب قطعی داشت .
از یه طرف خودمو سرزنش میکنم که چرا بهش جواب نمیدمو حتما عاشقش نیستمو ... از یه طرف میگم آخه اون باید حداقل یه اپسیلون آینده منو تضمین کنه تا بتونم با اطمینان جواب بدم .
خلاصه منم دیدم بگم نه بهتر از اینه که بگم آره و قولی بدم که ازش مطمئن نیستم .
از همون لحظه که جواب نه بهش دادم ، همین که فکر میکردم این آخرین باریه که میبینمش . گریم میگرفت . تو یه لحظه تمام خاطرات خوبمون اومد جلو چشمم . چه جوری میتونم از این به بعد صورتشو نبینم ؟ چه جوری میتونم نشنیدن صداشو ، نگرفتن دستاشو ، تحمل کنم ؟ چه طور پاهام این قدرتو پیدا میکنه که از روی این نیمکت پاشمو راهمو از راه اون جدا کنم ؟
احساس ضعف کردم . اشکام بی اختیار جاری شدن . اما اون روح بزرگی داره . تو چشاش اشک جمع شده بود . اما بغضشو قورت میداد و به اشکاش اجازه نمیداد که خودشونو به من نشون بدن ! باورت میشه ؟ میخندید تا منم بخندم !
توی اون پارک جلوی اون همه آدم ... بدون توجه به اطرافم فقط اشک ریختم .
یه دفعه نمیدونم چرا شروع کرد به زمزمه کردن یه آهنگ : اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم ، واست میمیرم جواب دنیا رو میدم ، با تو میمونم واسه همیشه ....
ناخوداگاه بلند شدم و از اونجا دور شدم . رفتم چند قدم اونطرف تر جلوی حوض وایسادم شروع کردم به هق هق گریه کردن ... اومد پیشم وایساد . با هم رفتیم روی یه نیمکت دیگه نشستیم . آخه اونجای قبلی چند نفر توجهشون به ما جلب شده بود .
حرفای بامزه میزد که من گریه رو تموم کنم . اما نمیدونست که تو اون لحظه با هر حرفش منو دیوونه تر میکرد و هق هق گریمو بلندتر ...
خیلی جالب شده بود من گریه میکردم گریه میکردم ... بعد آروم که میشدم علی یه حرف خنده دار میزد که من بخندم منم میخندیدم بعد در حین خندیدن یادم میافتاد که میخوام ازش جدا بشم و دیگه این کاراشو نمیبینم دوباره گریم میگرفت . یه جوری که هم زمان هم میخندیدم هم گریه میکردم !!! علی میگفت چه بلایی سرت اومده ؟ داری گریه میکنی یا میخندی ؟ والا ما دیگه اینجوریشو ندیده بودیم !
دیدین بعضیا که به ته خط میرسن هر کاری میکنن و هیچی براشون مهم نیست ؟ منم یه همچین حالتی بهم دست داده بود . دیگه بی خیال گشت ارشاد و مامورای پارک و بقیه مردم شده بودم . کنار علی که نشسته بودم سرمو گذاشتم رو پاهاش شر شر اشک ریختم . تو اون لحظه یه آرامشی پیدا کرددددددم ... انقد حس خوبی داشتم . علی میگفت بسه انقد گریه نکن اشکاشو نگا داره میریزه رو شلوارم . الان پامیشم مردم فکر میکنن تو شلوارم یه کارایی کردماا .
وقتی که علی با دستمالش اشکامو پاک میکرد .انقدر آروم میشدددم . احساس میکردم خیلی دوسم داره . دلم میخواست بغلش کنم .
خلاصه منی که اینهمه دم از جدایی میزدمو هی چپ و راس به علی میگفتم ما باید جدا بشیم ، وقتی موقع عملش رسید کم اوردم .
گفتم ببین من نمیتونم جدا بشم . گفت من که از خدامه یه برگه بهم بده ! با تعجب بهش ورق و خودکار دادم .
نوشت : من همین جا قول میدم که خوشبختت میکنم . اگر خلاف این بهت ثابت شد من جونمو میدم .
بعد زیرشو امضا کرد .گفت اینو بگیر بعد بهم قول بده منتظرم بمونی !
نمیدونم کار درستی بود یا نه . اما یه لحظه دیدم واقعا راه دیگه ای ندارم اصلا فکرشم نمیکردم که اون روز بخوام از علی جدا بشم. اون برگه رو ازش گرفتم . و اینطوری قول دادم که بازم منتظرش بمونم .
یه سال بهش فرصت دادم که یه تکونی به خودش بده و به حدی برسه که بتونه بیاد خواستگاری . اونم قبول کرد .
یه آن نشسته بودم داشتم نگاش میکردم احساس کردم که الان باید یه جوری احساساتمو تخلیه کنم . برگشتم به پشت سرمون نگا کردم دیدم هیچ کس نیست فوری لپشو بوس کردم . اونم تعجب کرده بود .از یه طرفم خندش گرفته بود . گفت مطمئنی که کسی ندید ؟ گفتم آره دیگه پشتمون کسی نبود . گفت اِ اِ اِ ؟ الان 1000 تا چشم این صحنه رو دیدن الانم نشستن منتظرن دومیشو ببینن .
یه پیرزن با کمر خمیده و چادر مشکی و یه جفت دمپایی جلو بسته مشکی و یه زنبیل پارچه ای از جلومون رد شد علی میگفت ببین این آینده توئه !
انقدر با هم خندیدیم . 
( خدایا خودت آخر عاقبت همه رو به خیر کن )
|