تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  پایان ...................... !

باز هم من ماندم و خودم

باز هم من ماندم و جاده ای که حاکی از گذر توست

باز هم من ماندم و قصه ای که انگار دنباله ای ندارد

باز هم من ماندم و این همه واژه نانوشته

باز هم من ماندم و حسرت دیدنت

باز هم من ماندم و بغض نشکفته در گلویم

به گمانم همه چیز تمام شده است

به گمانم دیگر کار از کار گذشته است

به گمانم باید باور کنم که قصه تمام شده است

جدایی ، تنهایی ، اشک ...

سهم من و تو از هم همین حروف ساده ایست که وسعتی بی انتها دارد

باورت میشود که قصه عشقمان تمام شده باشد و ما مانده باشیم و یک دنیا هیچ ؟

باورم شود

باورت شود .

همه چیز تمام شد به سادگی خواب به سادگی لبخندهای پاکمان به سادگی رقصیدن قاصدکی در باد...

یکشنبه 20 مرداد 1387

sms :

_سلام علیرضا چرا دیشب جواب آخرین اس ام اسمو ندادی ؟ که گفتم باید زودتر جدا بشیم . گفتم شنبه میام که از صبح پیشت باشم واسه آخرین قرار .

- سلام . خوابم برد ! فاطمه من نمیتونم به این زودی ازت جدا بشم . تا سربازیم تموم بشه بیا با هم باشیم .

_ نه . واسه چی الکی کشش بدیم ؟ به خدا واسه منم سخته اما هرچی زودتر قال قضیه رو بکنیم به نفعمونه .

- ول کن دیگه انقدر حرف جدایی رو نزن .

_ باشه امروز حرفشو نمیزنم اما رو حرفم فکر کن . راستی علی جونم اصلا میدونی امروز چه روزیه ؟

- بله گلم سالگرد دوستیمونه .

_ آره ... دوسال تمام ...

....

...

..

.

ساعت 5 بعد از ظهر . زنگ زدم به علیرضا .

_ سلام کجایی ؟

- خونه دوستمم . فاطمه تو واقعا میخوای شنبه جدا بشی ؟

_ آره

- من اگه ببینمت ولت نمیکنم . من نمیتونم . اگه ببینمت نمیتونم جدا بشم ازت !

_ خوب چی کار کنیم یعنی نمیخوای منو ببینی ؟

-نه . اگه واقعا میخوای جدا شی همین امروز ...

_ ........

-موافقی ؟

_ باشه اگه نمیخوای همدیگرو ببینیم قبوله .

- فاطمه ... انقدر گیر نده دیگه . بیا تا آخر سربازیم با هم باشیم . شیرنیه پایان خدمتمو میخوام بهت بدما ...

_ نه من نمیتونم .

_ علی حالم اصلا خوب نیست اصلا پاشو بیا اینجا .

- من الان کجا بیام با لباس سربازی ؟ گیر میدن بهمون .

_ اشکال نداره بیا .

- باشه گلم من الان میام اما زود باید برم .

..

.

.

.

پارک دانشجو . همونجا که همیشه وقتی قرار میزاریم وایمیستم تا بیاد . نشستم . اومد با همون لباسای سربازیش .

- سلام

_ سلام

- خوبی ؟

_ مرسی . علی قبول میکنی که شنبه همو ببینیم واسه آخرین بار ؟

- فاطمه گفتم که نمیتونم .

_ بالاخره چی کار کنیم ؟

- فاطمه انقدر دستمو فشار نده اینجوری نمیتونم ازت جدا بشم !

_ ( یه لبخند تلخ از طرف من ! ) باشه پس تو فکراتو بکن . اما من جداً تصمیم خودمو گرفتم .

- باشه . من دیگه باید برم اون پلیساام دارن میان اینطرف . خدافظ .

_ خدافظ .

( همینطور که دستامون تو دست هم بود از رو نیمکت بلند شدیم . دستامون از هم جدا نشد تا وقتی که انقدر فاصلمون زیاد شد که مجبور بودم دستشو ول کنم . آخرین لحظه محکم دستشو فشار دادم. نمیدونم چه حسی بود . اما وحشتناک بود . وحشتناک ... )

ساعت 8 دارم از کلاس زبان بر میگردم . بازم زنگ میزنم بهش .

- باشه فاطمه من قبول میکنم جدا بشیم . اما نمیتونم دیگه ببینمت . خواهش میکنم همین امشب تمومش کن .

_ باشه اگه نمیخوای همدیگرو ببینیم اشکالی نداره . با اینکه خیلی دوست دارم شنبه ببینمت ...

- پس ... مواظب خودت باش . دوستت دارم .

_ توام مواظب خودت باش . همیشه دوستت داشتم و دارم .

- برو دیگه الان مزاحمت میشن .

_ نه ... با این حال و روز من ، کی میخواد مزاحمم بشه ؟

- خوشبخت بشی عزیزم .

...

.

.

..

..

..

و ...

تموم شد .

و ما دقیقا تو سالگردمون از هم جدا شدیم .

دوسال تمام ...

دوسال زندگی . دوسال عشق ورزیدن . دوسال هم نوا شدن با دردها و شادی های هم . به همین راحتی تمام شد .

... تمام شد .

نمی دونم حال و روز علیرضام حتما بهتر از من نبود . گوشی رو گذاشتم و با گریه رفتم خونه . صدای علی تو گوشم میپیچید : نبینم اشکتو فاطمه خانوم !!

 

من همش واسه علیرضا دردسر بودم . نه تعارف نمیکنم . اگه من نبودم ، یا اگه همون موقع که میخواست بره سربازی ازش جدا میشدم و بی خودی با گریه هام دلشو به دست نمیاوردم اینجوری نمیشد . منو ببخش بهترینم . اگه اومدی و وبلاگو خوندی بدون فقط ازت دوتا چیز میخوام : منو ببخش و ... خوشبخت شو . همین .

مطمئن باش محاله فراموشت کنم . تا آخرین لحظه عمرم به یادت هستم .

پ . ن : از روی نفرت از هم جدا نشدیم . به خاطر دوست داشتن زیادی بود !

ما دوتا آدم کاملا متفاوت بودیم که عاشق هم شدیم . دوستای خوبی بودیم اما شاید نمیتونستیم همخونه خوبی واسه هم باشیم !

واسه همینم زمانی که واقعا دوستت داشتمو دوستم داشتی ، ازت جدا شدم .

تا قلبتو هرچه زودتر از عشق من پاک کنی !

تا جا واسه اونی که قراره بیاد خونه قلبتو واسه همیشه بگیره ، باز بشه !

پ . ن : قراره وبلاگو حذف کنم . چند روز دیگه میام حذفش میکنم .

برامون دعا کنین . فکرشم نمیکردم زخم جدایی انقدر عمیق و دردناک باشه .

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:57 روز شنبه دوم شهریور 1387
| لینک ثابت