تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  

من چقدر ساده بودم که دل به تو باخته بودم


تو خيالم واسه تو فرشته اي ساخته بودم


تو رو بهتر از همه گلاي سرخ ديده بودم


واسه ظلمت دلم ستاره اي چيده بودم


اون که عاشقت نبود چرا قلبتو ربود


ما که عاشقت شديم اين جوري کار ما بود


حالا که با دگري هستي و غافل از مني


چرا به اين دل من زخم زبون هم مي زني


بعد تو عاشقي از يادم مي ره


ديگه اين ترانه ها منو عذابم نمي ده


اون که عاشقت نبود چرا قلبتو ربود


ما که عاشقت شديم اين جوري کار ما بود


وقتي که عطر تنت ميشه همه خواهشم


مي بينم گناه تو اما باز چشم مي پوشم


امون از کار اين دل که بازم تو رو مي خواد


مي بينه حال اما دنبالت مياد


اون که عاشقت نبود تو رو تنها مي زاره


ولي عاشقت هنوز ميگه دوست داره


 


 


سروده ي پيام شريعت پناهي

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:23 روز سه شنبه نهم تیر 1388
| لینک ثابت

  


يه دختر کوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميکرد .اين دختره يه دوست

 پسري داشت که عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمام

و داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يکي پيدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتي که دختره بينا شد ديد که دوست پسرش

 کوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت

 و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش!!!!!!

من علی رضا ;)

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:43 روز چهارشنبه سوم تیر 1388
| لینک ثابت

  
اومدم اینجا و دیدم علی چی نوشته .

کلی حرف دلمو نوشتم اینجا که بذاارمش . اما همه رو پاک کردم . دلم نمیخواد به خاطر چیزی که تموم شده بیام اینجا یه چیزایی بنویسم که اشک همه از جمله تورو در بیارم .

بذار همینجوری بگذره . چون اینجوری واسه تو بهتره . بهتره فکر کنی دروغ بود . من دروغگو باشمو تو با این خیال که از یه دروغگو جدا شدی زندگی کنی بهتر از اینه که من هنوز همون فرشته تو قلبت باشم و بخوای عذاب جدا شدنمونو بکشی .

نویسنده : فاطمه | ساعت 16:43 روز یکشنبه بیست و نهم دی 1387
| لینک ثابت

  پایان ...................... !

باز هم من ماندم و خودم

باز هم من ماندم و جاده ای که حاکی از گذر توست

باز هم من ماندم و قصه ای که انگار دنباله ای ندارد

باز هم من ماندم و این همه واژه نانوشته

باز هم من ماندم و حسرت دیدنت

باز هم من ماندم و بغض نشکفته در گلویم

به گمانم همه چیز تمام شده است

به گمانم دیگر کار از کار گذشته است

به گمانم باید باور کنم که قصه تمام شده است

جدایی ، تنهایی ، اشک ...

سهم من و تو از هم همین حروف ساده ایست که وسعتی بی انتها دارد

باورت میشود که قصه عشقمان تمام شده باشد و ما مانده باشیم و یک دنیا هیچ ؟

باورم شود

باورت شود .

همه چیز تمام شد به سادگی خواب به سادگی لبخندهای پاکمان به سادگی رقصیدن قاصدکی در باد...

یکشنبه 20 مرداد 1387

sms :

_سلام علیرضا چرا دیشب جواب آخرین اس ام اسمو ندادی ؟ که گفتم باید زودتر جدا بشیم . گفتم شنبه میام که از صبح پیشت باشم واسه آخرین قرار .

- سلام . خوابم برد ! فاطمه من نمیتونم به این زودی ازت جدا بشم . تا سربازیم تموم بشه بیا با هم باشیم .

_ نه . واسه چی الکی کشش بدیم ؟ به خدا واسه منم سخته اما هرچی زودتر قال قضیه رو بکنیم به نفعمونه .

- ول کن دیگه انقدر حرف جدایی رو نزن .

_ باشه امروز حرفشو نمیزنم اما رو حرفم فکر کن . راستی علی جونم اصلا میدونی امروز چه روزیه ؟

- بله گلم سالگرد دوستیمونه .

_ آره ... دوسال تمام ...

....

...

..

.

ساعت 5 بعد از ظهر . زنگ زدم به علیرضا .

_ سلام کجایی ؟

- خونه دوستمم . فاطمه تو واقعا میخوای شنبه جدا بشی ؟

_ آره

- من اگه ببینمت ولت نمیکنم . من نمیتونم . اگه ببینمت نمیتونم جدا بشم ازت !

_ خوب چی کار کنیم یعنی نمیخوای منو ببینی ؟

-نه . اگه واقعا میخوای جدا شی همین امروز ...

_ ........

-موافقی ؟

_ باشه اگه نمیخوای همدیگرو ببینیم قبوله .

- فاطمه ... انقدر گیر نده دیگه . بیا تا آخر سربازیم با هم باشیم . شیرنیه پایان خدمتمو میخوام بهت بدما ...

_ نه من نمیتونم .

_ علی حالم اصلا خوب نیست اصلا پاشو بیا اینجا .

- من الان کجا بیام با لباس سربازی ؟ گیر میدن بهمون .

_ اشکال نداره بیا .

- باشه گلم من الان میام اما زود باید برم .

..

.

.

.

پارک دانشجو . همونجا که همیشه وقتی قرار میزاریم وایمیستم تا بیاد . نشستم . اومد با همون لباسای سربازیش .

- سلام

_ سلام

- خوبی ؟

_ مرسی . علی قبول میکنی که شنبه همو ببینیم واسه آخرین بار ؟

- فاطمه گفتم که نمیتونم .

_ بالاخره چی کار کنیم ؟

- فاطمه انقدر دستمو فشار نده اینجوری نمیتونم ازت جدا بشم !

_ ( یه لبخند تلخ از طرف من ! ) باشه پس تو فکراتو بکن . اما من جداً تصمیم خودمو گرفتم .

- باشه . من دیگه باید برم اون پلیساام دارن میان اینطرف . خدافظ .

_ خدافظ .

( همینطور که دستامون تو دست هم بود از رو نیمکت بلند شدیم . دستامون از هم جدا نشد تا وقتی که انقدر فاصلمون زیاد شد که مجبور بودم دستشو ول کنم . آخرین لحظه محکم دستشو فشار دادم. نمیدونم چه حسی بود . اما وحشتناک بود . وحشتناک ... )

ساعت 8 دارم از کلاس زبان بر میگردم . بازم زنگ میزنم بهش .

- باشه فاطمه من قبول میکنم جدا بشیم . اما نمیتونم دیگه ببینمت . خواهش میکنم همین امشب تمومش کن .

_ باشه اگه نمیخوای همدیگرو ببینیم اشکالی نداره . با اینکه خیلی دوست دارم شنبه ببینمت ...

- پس ... مواظب خودت باش . دوستت دارم .

_ توام مواظب خودت باش . همیشه دوستت داشتم و دارم .

- برو دیگه الان مزاحمت میشن .

_ نه ... با این حال و روز من ، کی میخواد مزاحمم بشه ؟

- خوشبخت بشی عزیزم .

...

.

.

..

..

..

و ...

تموم شد .

و ما دقیقا تو سالگردمون از هم جدا شدیم .

دوسال تمام ...

دوسال زندگی . دوسال عشق ورزیدن . دوسال هم نوا شدن با دردها و شادی های هم . به همین راحتی تمام شد .

... تمام شد .

نمی دونم حال و روز علیرضام حتما بهتر از من نبود . گوشی رو گذاشتم و با گریه رفتم خونه . صدای علی تو گوشم میپیچید : نبینم اشکتو فاطمه خانوم !!

 

من همش واسه علیرضا دردسر بودم . نه تعارف نمیکنم . اگه من نبودم ، یا اگه همون موقع که میخواست بره سربازی ازش جدا میشدم و بی خودی با گریه هام دلشو به دست نمیاوردم اینجوری نمیشد . منو ببخش بهترینم . اگه اومدی و وبلاگو خوندی بدون فقط ازت دوتا چیز میخوام : منو ببخش و ... خوشبخت شو . همین .

مطمئن باش محاله فراموشت کنم . تا آخرین لحظه عمرم به یادت هستم .

پ . ن : از روی نفرت از هم جدا نشدیم . به خاطر دوست داشتن زیادی بود !

ما دوتا آدم کاملا متفاوت بودیم که عاشق هم شدیم . دوستای خوبی بودیم اما شاید نمیتونستیم همخونه خوبی واسه هم باشیم !

واسه همینم زمانی که واقعا دوستت داشتمو دوستم داشتی ، ازت جدا شدم .

تا قلبتو هرچه زودتر از عشق من پاک کنی !

تا جا واسه اونی که قراره بیاد خونه قلبتو واسه همیشه بگیره ، باز بشه !

پ . ن : قراره وبلاگو حذف کنم . چند روز دیگه میام حذفش میکنم .

برامون دعا کنین . فکرشم نمیکردم زخم جدایی انقدر عمیق و دردناک باشه .

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:57 روز شنبه دوم شهریور 1387
| لینک ثابت

  ...
۱- سلام

۲- فقط میخوام بشینم گریه کنم . حالام از این دانشگاه به هم می خوره . واقعا انقدر حالام بده که نمیتونم چیزی بگم . لعنت به این مملکتی که دانشگاه خوب خوبشم هیچ گهی نیست .

۳- سحر خانوم کاش یه نشونی چیزی میذاشتی که جواب کامنتتو میدادم . اما حالا عیبی نداره همین جا جواب میدم .

کامنت سحر : salam mazerat az inke in nazaro raje be webet midam vali inke u adame motezalzeli hasti chetor in pesaro dost dari vali hazerai azash begzari ye roz dava ye roz ghahr yeroz eshgholaneh ye roz ................. bemanad khastam begam az on avalin bari ke in tasmimo gerefte bodi ke shomaha beham nemikhorin bayad tamomesh mikardi nemizashti kar be injaha berese bazammazerat bye

جواب من : چی بگم شاید تو درست بگی . اما اینم در نظر داشته باش که من علیرضا رو دوست داشتم ( و دارم ) و هر بار که من خواستم ازش جدا بشم یه اشاره اون کافی بود که دوباره قلبم و احساسم جلوی عقلمو بگیره و دوباره دوستی رو ادامه بدم . و واقعا هر بارم همین جوری میشد . میگفتم میخوام جدا بشم و گوشی رو قط میکردم ( بر خلاف احساساتی که نسبت بهش داشتم ) اما میدیدم اون نمیتونه و خودشو به آب و آتیش میزد که دوباره با هم باشیم . مگه دل یه دختری که عاشق شده چقدر طاقت داره ؟ چقدر طاقت داره بشنوه " دوستت دارم توروخدا تنهام نزار " و روشو برگردونه . یه بارم علیرضا خواست جدا بشیم اون موقع هم من انقدر گریه کردم که ایندفعه اون دلش نرم شد . آخه ما چی کار میکردیم ؟ نمیتونستیم باور کنیم که دیگه همدیگرو نمیبینیم . نمیتونستیم تحمل کنیم دوری رو . هردومون میدونستیم به هم نمیخوریم اما انگار مسخ شده بودیم . 

راستشو بخوای با اینکه ۱۰۰٪ مطمئن بودم که باید ازش جدا بشم اما هر بار که بهش میگفتم خداحافظ برای همیشه . همش تو دلم خدا خدا میکردم که زنگ بزنه و بازم ادامه بدیم .

تا اینکه قضیه ازدواج جدی شد و پدر مادرا با خبر شدن و بقیه ماجرا ...

دیگه همه چیز رسمی شده بود . باید تصمیم میگرفتیم . یا ازدواج یا جدایی . هر دومون واقعا تلاش کردیم . به هر دری زدیم بسته بود . هرچی نقشه کشیدیم دیدیم یه جاش میلنگه .

و ...

فقط یه راه موند . که جدا شیم . با اس ام اس خدافظی کردیم چون حتی طاقت شنیدن صدای همو نداشتیم . بعد یه اتفاقایی افتاد که علیرضا راضی نیست بنویسم . خلاصه اون اتفاقات باعث شد که به علی پیشنهاد بدم که کم کم رابطمونو کم کنیم و جدا شیم . اونم یه جورایی قبول کرد . اگرچه بازم گاهی بهانه میاره اما دیگه کاری نمیتونم بکنم .

من خودم مطمئنم که کاری نبوده که بخوام انجام بدم و علیرضارو توش در نظر نگیرم . الانم که باهاش موندم به خاطر اینه که میدونم موقعیتش واسه جدا شدن خوب نیس . ما باید به هم فرصت بدیم . راه دیگه ای وجود نداره .

اگر بازم حرفو حدیثی باشه حتما حاضرم جوابگوی همش باشم .

 

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 11:29 روز شنبه پنجم مرداد 1387
| لینک ثابت

  تصمیم آخر

خیلی قاطعانه تصمیم گرفتیم تمومش کنیم . میخوایم بعد از یک سال و 11 ماه از هم جدا بشیم . البته نه به این سرعت و ناگهانی . فعلا داریم ارتباطو کم میکنیم تا خودش یواش یواش محو بشه .

این دفعه نه پشت تلفن واسش گریه کردم نه خواب و خوراکم به هم خورد . اونم همینطور . اتفاقا خوشحالم که تونستیم بلاخره احساساتو بذاریم کنار و یه تصمیم قطعی بگیریم . هرچقدرم همدیگرو دوست داشته باشیم وقتی میدونیم واسه ازدواج به درد هم نمیخوریم چه فایده داره ؟

من خیلی راحت تر از علیرضا اینو قبول کردم که ما باید جدا شیم پس باید رابطمونو کمرنگ کنیم . اما واسه اون یکم سخته . همش باید بهش یاداوری کنم که کمتر اس ام اس بده . یه مدت که هر شب بهم شب بخیر میگفت . دو روزه این عادتو ترک کرده .

بعد از 3 ماه 3شنبه میخواستم بهش دوربین بدم . همدیگرو دیدیم . خیلی رفته بود تو فکر . احساس کردم کم مونده نظرش عوض بشه و دوباره بگه نمیتونم ازت جدا بشم . به خودم قول دادم خیلی کمتر ببینمش و ملاقات هامونم به یک ساعت و نیم ساعت برسونم .

اگه فامیلاش کارو خراب نکنن اون خودش داره عادت میکنه . میگفت " خالم بهم میگفت نامزدت چطوره ؟!! " آخه چرا اینجوری میگین وقتی از هیچی خبر ندارین ؟ نمیدونم اینا یعنی نمیدونن چه ضربه ای دارن به علیرضا میزنن ؟

خلاصه راه ما دوتا داره از هم جدا میشه .

تقصیر خودمونم هست از همون اول خشت های زندگیمونو کج گذاشتیم . البته دیگه الان داریم از اینکه دیوارمون تا ثریا کج بره پیشگیری میکنیم .

 

پ.ن : دیوانه بازی ( کریستین بوبن ) انتشارات چشمه و ربکا ( دافنه دوموریه ) انتشارات سمین رو خوندم . اگه بگم عالی بودن در حقشون ظلم کردم . حتما بخونید . دارم غرور و تعصب ( جین اوستین ) رو میخونم . قبل از اینکه این کتابو بخونم فیلم زندگی جین اوستین رو دیدم . زندگی خودشم مثل رمان میمونه : عاشق میشه ، به علت مخالفت خانواده با عشقش فرار میکنه بعد یه اتفاقی میفته که با همه علاقه ای که به اون داشته خودش از عشقش جدا میشه .

نویسنده : فاطمه | ساعت 10:42 روز جمعه بیست و هشتم تیر 1387
| لینک ثابت

  
من نمی تونم ازت جدا بشم دوست دارم تا آخر عمرم

نویسنده : فاطمه | ساعت 21:49 روز پنجشنبه بیستم تیر 1387
| لینک ثابت

  برای عشقم

میخواستم بگم از : اون روز ِ چهار شنبه ، 14 فروردین . از 12 خرداد روز تولدت . از اون جمعه قشنگمون ، 17 خرداد .

فکر میکردم قراره بیام اینجا بنویسم که دست پختت چقدر خوشمزس ، که اون لباسی که واست خریدم چقدر بهت میاد ، که چشمات چقدر قشنگ و مهربونن ، که آغوشت چقدر گرم و آرامش بخشه ، که ... که دیگه جدا شدن از تو برام محاله !

به مامانم گفتم دوستت دارم و میخوای بیای خواستگاریم . گفت خوب چی داره ؟ چی کارس ؟ سرمو انداختم پایین گفتم هیچی .

مامانم مسخرم کرد گفت پس حتما بگو بیاد دستتو بگیره ببره .

مامانم حتی حاضر نشد با تو یا مامانت حرف بزنه ! بهم گفت به بابات میگم اون خودش میدونه چی کار کنه . یه هفته گذشته هنوز به بابام نگفته . یعنی دیگه نمیخواد بگه . میخواد این قضیه رو همین جا خفه کنه .

خوب توام نباید توقع داشته باشی عکس العمل مامانم بهتر از این باشه . هرکی جای اون بود همین کارو میکرد . میخواستی به پسری که هیچی نداره بگه بفرمایید بیاید خواستگاری دخترمون ؟ تو فکر میکنی مامان من دنبال اینه که دخترشو بده به یه پسر پولدار فکر میکنی مامانم خیلی مادی فکر میکنه . اما اینطوری نیست . اونم مثل بقیه مادرا خوشبختیه دخترشو میخواد . تو اگه درستو میخوندی من خیلی راحت میتونستم جلو همه وایسم . اما الان حرفی واسه گفتن ندارم . بگذریم اینا همش حرفای تکراریه که تا حالا هزار بار بهت گفتم .

آره گفتن این قضیه به مامانم هیچ نتیجه ای نداشت جز اینکه فهمید کسی که تلفنی باهاش حرف میزنم ، شبا یواشکی بهش اس ام اس میدم ، اگه یه هفته نبینمش واسش قشو ضعف میکنم ، توئی . همون عاشق دلباخته ای که میخواد بیاد خواستگاریم .

بعد از اون دیگه به بن بست رسیدم . دیدم بهترین راه واسمون اینه که جدا بشیم . بهت گفتم که باید جدا بشیم . اگه اینجوری ادامه بدیم آخرش زندگیه جفتمون خراب میشه . اس ام اس دادی : " تو منو دوست نداری اگه داشتی منتظرم میموندی ."

علی نمیدونم تو چرا خودتو میزنی به اون راه . اختلاف بین ما خیلی زیاده . به خدا من دوستت دارم . اما ما دوتا آدم مختلفیم که اشتباهی عاشق هم شدیم .

میگم جدا بشیم بعد تو هروقت تونستی بیا خواستگاری . قبول نمیکنی . میگم رابطمونو کم کنیم قبول نمیکنی .

خوب دیگه چی کار کنم ؟

به خدا نه پای کس دیگه ای در میونه نه من از تو بدم اومده . اگرم میخوام ازت جدا بشم به خاطر خودته به خاطر خودمه . اگه باهات بمونمو به هم نرسیم دیوونه میشیم . اگه از اول دوتا دوست معمولی بودیم ، اگه سرنوشتت واسم مهم نبود ، اگه عاشقت نمیشدم ، الانم ازت جدا نمی شدم چون میدونستم هروقت ازت جدا بشم دو روز بعدش فراموشم میکنی . اما الان وضعیت ما فرق داره . تو داری تمام عشقتو دو دستی به من تقدیم میکنی . تو این وضعیت اگه به هم نرسیم دیگه نمیتونیم عاشق کسی بشیم . علی من نمیخوام کاری کنم که تمام وجودتو تسخیر کنم . می فهمی ؟

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:26 روز چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
| لینک ثابت

  یه سلام بعد از n روز دوری
سلام .

الان باید برم عجله ای اومدم اینجا یه سر بزنم .

دارم نمره هامو میبینم . یعنی من سایت دانشگاهو باز کردم هنوز بالا نیومده . ) وای من چقدر مضطربم اوا خاک عالم ....

خلاصه اینکه من یه مدت امتحان داشتم . بعدشم باز کامپیوترم ضد حال زدو خراب شد . اینجوری شد که نیومدم . علیرضام که سربازه همون یه پستم که گذاشت خیلی بود .

امروز اومدم حضورمو اعلام کنم . یعنی بگم منم هستم . حتما به همتون سر میزنم . تازه نمی دونی خواهر انقده خبرا دارم ... انقد اتفاقات هیجان انگیز افتاده واسمون . همرو سر فرصت میام مینویسم .

فعلا ...

نویسنده : فاطمه | ساعت 20:6 روز پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
| لینک ثابت

  سر گرم
سلام  

 اين جند روز سر من و خانمي شلوغه خانمي سخت مشغول درس منم مشغول ثبت نامه مدرسه شبانم واسه ادامه تحصيلم واسمون دعا كنيد

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:10 روز دوشنبه بیستم خرداد 1387
| لینک ثابت

  دل به دریا

ü     ۸/۳/۸۶

امروز روزی که من برای اولین بار جلوی خانمی گریه کردم_خیلی سخت بود برام ولی دیگه نمی تونستم نگرانیم پنهان کنم......

به بهونه  آهنگ شروع کردم به گریه کردن.نمیدونم کارم درست بود یا نه ؟؟!!!

امروز دقیقا یکسال گذشته و هنوز ما باهم هستیم ولی خدا میدونه چه آینده ای منتظر ماست خدا کنه خوب باشه.

نویسنده : فاطمه | ساعت 22:15 روز چهارشنبه هشتم خرداد 1387
| لینک ثابت

  یه جمعه

_ آقایی جان وبلاگو رسما تسخیر کرده ! ( علی آقا این خانومه که عکسشو گذاشتی اسمش چیه ؟ من قبلا افتخار آشنایی نداشتم )

_ درباره نوشته قبلی علیرضا ، که یه مقدار شاکیانه حرف زده بود ، بگم که میخواستم بیام یدونه از اون پستای شدید اللحنم بزارم اینجا که درس عبرتی باشه برای دیگران . داشتم مینوشتم که برقا رفت . منم که حسااااااس دیگه هیچی ننوشتم . رفتم همه رو رودر رو بهش گفتم . همین .

_ این علی آقا یه بار به من گفت خوشم میاد صورتی بپوشی . منم از اونجایی که اصلا نظر دیگران روم تاثیر نمیذاره ، همه لباس صورتیامو گذاشتم دم دست . رنگ وبلاگم صورتی کردم . تابستونم میخوام رنگ اتاقمو صورتی کنم . ( آخرش انقدر صورتی صورتی میکنم که علی خودش از حرفش پشیمون میشه )

_ اما این وبلاگه یه اشکالایی هم داره . اگه یه قالب خوشگلتر دیدم عوضش میکنم . از اون عکس بالاش خوشم میاد اون دوتا خیلی قشنگ همدیگرو بغل کردن .

_ یه مدته که حس مادر شدنم گل کرده . و از آنجایی که در حال حاضر ، این مهم مقدور نمیباشد ، تصمیم به خرید یک حیوان خانگی گرفتیم که فعلا مامان اون باشیم . چنتا کاندیدا داشتم : سگ ، گربه ، همستر ، جوجو .

تحقیق کردیم دیدیم واسه خریدن سگ به قول علیرضا باید کلیه هامونو بفروشیم . پس به همه گفتیم پیف پیف سگ چیه ؟ کثیف شپش داره اه اه اه ...

گربه کمی ارزونتره . ولی نه که مامان جان ما ، مارو تو پر قو بزرگ کرده ، به خاطر همین چون شنیده این حیوون طفلکی مریضی میاره . عمرا نمیزاره ما گربه بخریم . و ایضا سگ.

جوجو هم دیدیم دو روزه میخواد مرغ و خروس بشه . مرغ و خروسا هم فرهنگ آپارتمان نشینی ندارن . پس اینم نشد بخریم .

موند همستر . که قراره علی جونم بخره . انقده خوشحاللللللللللللم .

آره دیگه اینارو گفتم که بگم من دارم مامان میشم .

_ علی رفته کوه . منم الان از تنهایی یه عالمه غصه دارم . کلی احساسات گریه آلود تو دلم هس . به خصوص وقتی فکر میکنم الان منم میتونستم پیشش باشم .

( پست قبلی هم جدید است . آره )

اینم همستر کوچولوی خوشگلی که میخوام مامانش بشم. 

نویسنده : فاطمه | ساعت 9:48 روز جمعه سوم خرداد 1387
| لینک ثابت

  که عشق آسان نمود اول ... ولی ...

با هم رفته بودیم بیرون ، بهم گفت الا و بلا امروز باید جواب آره یا نه رو بدی !!! اگه بدونم که منتظرم میمونی درسمو میخونم وگرنه اگه تو پشتم نباشی نه میخوام دیگه زن بگیرم نه درس میخونم نه عاشق میشم. اصلا میخوام برم ریاضت کش بشم میخوام تارک دنیا بشم میخوام برم خرکاری کنم !!!

این توقع زیاذی نیست ؟ که من به یه آینده نامعلوم جواب بله بدم ؟ اما اون پاشو کرده بود تو یه کفش که از بلاتکلیفی خسته شدم . یا همین الان جدا شیم یا تا ابد با هم باشیم .

البته نه میشه از اون ایراد گرفت ، نه میشه از من توقع جواب قطعی داشت .

از یه طرف خودمو سرزنش میکنم که چرا بهش جواب نمیدمو حتما عاشقش نیستمو ... از یه طرف میگم آخه اون باید حداقل یه اپسیلون آینده منو تضمین کنه تا بتونم با اطمینان جواب بدم .

خلاصه منم دیدم بگم نه بهتر از اینه که بگم آره و قولی بدم که ازش مطمئن نیستم .

از همون لحظه که جواب نه بهش دادم ، همین که فکر میکردم این آخرین باریه که میبینمش . گریم میگرفت . تو یه لحظه تمام خاطرات خوبمون اومد جلو چشمم . چه جوری میتونم از این به بعد صورتشو نبینم ؟ چه جوری میتونم نشنیدن صداشو ، نگرفتن دستاشو ، تحمل کنم ؟ چه طور پاهام این قدرتو پیدا میکنه که از روی این نیمکت پاشمو راهمو از راه اون جدا کنم ؟

احساس ضعف کردم . اشکام بی اختیار جاری شدن . اما اون روح بزرگی داره . تو چشاش اشک جمع شده بود . اما بغضشو قورت میداد و به اشکاش اجازه نمیداد که خودشونو به من نشون بدن ! باورت میشه ؟ میخندید تا منم بخندم !

توی اون پارک جلوی اون همه آدم ... بدون توجه به اطرافم فقط اشک ریختم .

یه دفعه نمیدونم چرا شروع کرد به زمزمه کردن یه آهنگ : اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم ، واست میمیرم جواب دنیا رو میدم ، با تو میمونم واسه همیشه ....

ناخوداگاه بلند شدم و از اونجا دور شدم . رفتم چند قدم اونطرف تر جلوی حوض وایسادم شروع کردم به هق هق گریه کردن ... اومد پیشم وایساد . با هم رفتیم روی یه نیمکت دیگه نشستیم . آخه اونجای قبلی چند نفر توجهشون به ما جلب شده بود .

حرفای بامزه میزد که من گریه رو تموم کنم . اما نمیدونست که تو اون لحظه با هر حرفش منو دیوونه تر میکرد و هق هق گریمو بلندتر ...

خیلی جالب شده بود من گریه میکردم گریه میکردم ... بعد آروم که میشدم علی یه حرف خنده دار میزد که من بخندم منم میخندیدم بعد در حین خندیدن یادم میافتاد که میخوام ازش جدا بشم و دیگه این کاراشو نمیبینم دوباره گریم میگرفت . یه جوری که هم زمان هم میخندیدم هم گریه میکردم !!! علی میگفت چه بلایی سرت اومده ؟ داری گریه میکنی یا میخندی ؟ والا ما دیگه اینجوریشو ندیده بودیم !

دیدین بعضیا که به ته خط میرسن هر کاری میکنن و هیچی براشون مهم نیست ؟ منم یه همچین حالتی بهم دست داده بود . دیگه بی خیال گشت ارشاد و مامورای پارک و بقیه مردم شده بودم . کنار علی که نشسته بودم سرمو گذاشتم رو پاهاش شر شر اشک ریختم . تو اون لحظه یه آرامشی پیدا کرددددددم ... انقد حس خوبی داشتم . علی میگفت بسه انقد گریه نکن اشکاشو نگا داره میریزه رو شلوارم . الان پامیشم مردم فکر میکنن تو شلوارم یه کارایی کردماا .

وقتی که علی با دستمالش اشکامو پاک میکرد .انقدر آروم میشدددم . احساس میکردم خیلی دوسم داره . دلم میخواست بغلش کنم .

خلاصه منی که اینهمه دم از جدایی میزدمو هی چپ و راس به علی میگفتم ما باید جدا بشیم ، وقتی موقع عملش رسید کم اوردم .

گفتم ببین من نمیتونم جدا بشم . گفت من که از خدامه یه برگه بهم بده ! با تعجب بهش ورق و خودکار دادم .

نوشت : من همین جا قول میدم که خوشبختت میکنم . اگر خلاف این بهت ثابت شد من جونمو میدم .

بعد زیرشو امضا کرد .گفت اینو بگیر بعد بهم قول بده منتظرم بمونی !

نمیدونم کار درستی بود یا نه . اما یه لحظه دیدم واقعا راه دیگه ای ندارم اصلا فکرشم نمیکردم که اون روز بخوام از علی جدا بشم. اون برگه رو ازش گرفتم . و اینطوری قول دادم که بازم منتظرش بمونم .

یه سال بهش فرصت دادم که یه تکونی به خودش بده و به حدی برسه که بتونه بیاد خواستگاری . اونم قبول کرد .

یه آن نشسته بودم داشتم نگاش میکردم احساس کردم که الان باید یه جوری احساساتمو تخلیه کنم . برگشتم به پشت سرمون نگا کردم دیدم هیچ کس نیست فوری لپشو بوس کردم . اونم تعجب کرده بود .از یه طرفم خندش گرفته بود . گفت مطمئنی که کسی ندید ؟ گفتم آره دیگه پشتمون کسی نبود . گفت اِ اِ اِ ؟ الان 1000 تا چشم این صحنه رو دیدن الانم نشستن منتظرن دومیشو ببینن .

یه پیرزن با کمر خمیده و چادر مشکی و یه جفت دمپایی جلو بسته مشکی و یه زنبیل پارچه ای از جلومون رد شد علی میگفت ببین این آینده توئه !

انقدر با هم خندیدیم .

( خدایا خودت آخر عاقبت همه رو به خیر کن )

نویسنده : فاطمه | ساعت 9:41 روز جمعه سوم خرداد 1387
| لینک ثابت

  

نویسنده : فاطمه | ساعت 21:11 روز شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  تکه گاه

تکه گاه

آدم اگه یه تکه گاه نداشته باشه بنظرم نمی تونه به زندگی ادامه بده . البته منظورم اینه که توی یه پروژه یا یه کار خاص مثل کار من که می خوام درسمو ادامه بدم پشتوانه مالی ندارم پشتوانه روحی ندارم البته اگه از حق نگذریم خانمی همیشه کنارم ولی مادر پدر آدم یه چیزه دیگه ست.نمیدونم چرا مادر پدر من این کارو با من می کنن صد درصد یه کاری کردم !! اخه مگه میشه مادر پدر آدم جلو دار پیشرفت بچه ش باشن !!!!؟؟؟

من نمی گم پسر خوبی هستم براشون ولی وقتی خودمو با هم سن و سالای خودم مقایسه می کنم می بینم خیلی سرتر از اونام )-:

نویسنده : فاطمه | ساعت 20:38 روز شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  

تو يه خوابي واسه دريا           تو يه رويا واسه فردا

تو بهشت بي مثالي                                                               واسه اين غربت تنها

تو نهايت صدايي                                                                   تو قشنگترين هوايي

مهربوني بي بهونه                                                                  تو جدا از عاشقايي

پاك پاكي مثل شبنم                                                                 مي چكي آروم و نم نم

خيس ميشن رزاي قرمز                                                             زير نور ماه پر غم

تو همه راز سكوتي                                                               كه برام يه غصه بودي

اما وقت آبي عشق                                                                 شيشه غمو شكوندي

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:41 روز سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  
سلام

خانمی خیلی خوشحال شدم که داستان مشروط شدنت حل شد.

درضمن بابت داستان دیروز منو ببخش.

خانمی تمام تلاشمو میکنم تا به هم برسیم.دوست دارم خیلی

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:35 روز سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  

بازم یه شب دیگه

 چند روزی هست که من خانمیمو ندیدم همش دارم خودمو سرزنش میکنم که چرا من عاشق این دختر شدم(اخه من که کف دستمو بو نکرده بودم که این مشکل واسم پیش میاد............)

مشکل من خدمت سربازی بود من یه روز درمیون میومدم خونه ولی انقدر خسته بودم نمی فهمیدم که چه جوری میگذره......

من پاسدار بودم یعنی صبح زود از خونه می زدم بیرون تا فردای صبح دیگه .شبم پادگان بودم. خیلی سخت بود از یه  طرف  دل تنگی خانمی از طرف دیگه بیخوابی . شبا که تنها بودم تو پادگان فقط گریه می کردم چون راه دیگه ای نداشتم تمام گریه هامم برای دوری از عشقم بود

با شعری که خانمی دوست داشت خودمو اروم میکردم .........

چند روز دل دیونه می گیره همش بهنه  این...این دل همیشه گریون مث ابرای بهاره

(شادمهر)

خلاصه که من تا شش ماه همچین شبایی داشتم بعضی وقتام انقدر گریه میکردم که دوستام می فهمیدن...

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:22 روز سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  دانشگاه من

 

پ.ن_1 : ( مگه چیه دلم میخواد پی نوشتو اول بنویسم . چی داداش ؟ کسی چیزی گفت ؟ )

 

گردو غباری که دلم گرفته / حوصله زیر و زبر نداره / ساقه خشکیده بید صبرم / خم شده و نای تبر نداره / یعنی یکی پیدا نمیشه از اون / برای این خسته خبر بیاره ؟ / اگه میاد بهش بگید بجنبه / غصه داره دخل منو میاره.

این آهنگ محسن یگانه رو ( این بالا نوشتم ) از علیرضا گرفتم . خیلی قشنگه . آهنگ آروم و آرامش بخشی داره . تازه استفاده های دیگه ایم داره هر وقت دلتون گرفته بود و احتیاج به گریه کردن داشتید حتما بهش گوش کنید . من 100% تضمین میکنم که به اندازه یه بشکه نفت گریه میکنین .

 

من الان تو یه حالت استثنایی قرار گرفتم. هم انقدر خوشحالم که میخوام بپرم تو بغل برو بچز آموزش کل ، همشونو ماچ کنم ( ای بابا فکر بد نکنید منظورم فقط خانوما هستن ) . هم اونقدر عصبانی که میخوام دیوارای آموزش کل دانشگاهو رو سر همشون خراب کنم.

ترم پیش من یه  (...) خوردم ، یه درس سه واحدی رو حذف پزشکی کردم . و همونطور که در چند پست پیش عرض شد ، شانس با ما یار بود !! و طبق جدیدترین قوانین آموزشی ، برعکس سالهای گذشته که همه حذف پزشکیا رو سه سوته قبول میکردن ، امسال هیچ کدومو قبول نکردن ( به جز اونایی که واسه بیماریشون به درمانگاه خود دانشگاه مراجعه کرده بودن ! و اونایی که پزشک دانشگاه شخصا اونارو در حین رو به قبله شدن مشاهده کرده بوده اند ! ) . دیگه نمیدونید اینا یه حالی از ما گرفتن که ازرائیلو (ز؟ ذ؟ ض؟ ظ؟ ) جلو چشامون رویت کردیم .

 

و نتایج این عمل عدالتمندانه  :

1/ آشنا شدن من با معقوله بسیار بسیار بسیار مهم بروکراسی ( کاغذ بازی ) . ( پیشنهاد میکنم شمام برو آشنا شو باهاش . تو این مملکت به دردت میخوره . خدارو چه دیدی شاید یه روز تو مملکت خارج هم به دردت خورد )

2/ افزایش توان صبر ، کنترل اعصاب ، پاچه خواریو فیلم بازی کردن واسه اینو اون در راستای همون آشنایی با بروکراسی .

3/ بالا رفتن سطح هوشی برای نوشتن نامه های عاشقانه به رئیس رئسای دانشگاه .

4/ تقویت حس انتقام جویی از ننه و بابا و جدو آباد باعث و بانی این بدبختی .

5/ مبتلا شدن به مرض آرتوروز کمر و راشیتیسم حاد ، بازم در راستای همون آشنا شدن با بروکراسی . ( قله اورستو تصور کنید . تصور کردید ؟ خوب حالا بیاید پایین کوهپایه هاشم تصور کنید. حالا یه ساختمونو تصور کنید اون پایینا ، یه ساختمونم رو خود قله .حالا یه نفرو تصور کنید که هی بین این دوتا ساختمون در حال رفت و آمده . اون منم . حالا فهمیدید چرا آرتوروز گرفتم ؟ و چرا آقای ازرائیل محترم بهم لبخند زد ؟ )

6/ آشنا شدن با انواع مختلف تکنیک و تاکتیک های پاسکاری . ایضا در راستای آشنایی با بروکراسی .

 

حالا داشته باشید اینو . همه ( 90% ) بچه ها ( دانشجویانی ) که من میشناختمشون و حذف پزشکی کرده بودن علت نیومدن سر جلسه امتحان رو مسمومیت غذایی ذکر کرده بودن ! ( اِ اِ اِ اِ خوب شب قبل امتحان هممون با هم یه جا شام دعوت بودیم که غذاش مسموم بود . مگه چیه ؟ )

 

یه سوژه طنز دیگه این بود که یکی از پسرا اومده بود با چنگ و دندون آویزون شده بود به آقای ح میگفت : آقا ما غلط کردیم . (...) خوردیم . جوونی کردیم . شما یه کاری کنین حذفمونو قبول کنن . بعد دید آقای ح اهمیت نمیده ، برگشت گفت خوب مسموم شده بودیم دیگه ... به جان اون دومین پسر شوهر خاله مامان بزرگ بابامون که خیلی دوسش داریم راس میگیم .

 

حذف منو که قبول نکردن ، یه صفر خوشگل به علت غیبت در جلسه امتحان ، رفت تو کارنامم . و طبیعتا من مشروط شدم .

کلی غصه خوردم . موهامم عین دندونام سفید شدن . مجبور بودم بیشتر از 14 واحد برندارم . منم به خودم حال دادم 13 واحد برداشتم . یعنی دانشگاه برام شده بود کویت ... 

 

 و اما ...

نتیجه : امروز در کمال نا امیدی گفتم یه سر به آموزش بزنم شاید یه فرجی شده باشه . و بعد در کمال نا باوری شنیدم که بهم گفتن حذفتو قبول کردن !!

واااااای یکی منو بیگیره .

 

حالا نتایج نهایی :

 

خوباش :

1/ دست و پنجول همشون درد نکنه واقعا .عجب آدمای شریفی هستن . اگه منو اینجوری مشروط نمیکردن الان نمیتونستم طعم خوش قبولی رو اینجوری احساس کنم .آخه فک کن یه صفر اونم از یه درس 3 واحدی از کارنامم پاک شد . معدلم چقدر میاد بالا ... ( یعنی مشروط نمیشم )

2/ به مدت یک ترم داشگاه مساوی شد با هتل . اونم از نوع 6 ستارش . آی خوش گذشت .

 

بداش :

1/ کلی از بقیه عقب افتادم . مجبورم ترم تابستونی بردارم . وگرنه به جای 4 سال باید 5 سال برم دانشگاه تا همه واحدای عقب افتاده رو بگذرونم .

2/ به مدت یک ترم تمام ، خودمو یه دانشجوی مشروطی میدونستم .

3/ نامه اومد دم خونمون . روش  همچین گنده نوشته بودن اخطار . محتواشم این بود که حواست باشه دیگه مشروط نشی . میبینی چه جوری با آبروی آدم بازی میکنن ؟ انگار مدرسه ست که مامان بابای آدمو از این چیزا با خبر میکنن . اما خدارو شکر نامه به دست خودم رسید . منم پاره پارش کردم دادمش به باد .( تو پاره کردنش علیرضام کمکم کرد ) . آخه این مامان بابای مام ساده ، همچین نامه ای به دستشون میرسید فکر میکردن من رفتم دانشگاه دنبال یللی تللی... !

 4/ با من بازی میکنی ؟ حذف منو قبول نمیکنی ؟ خواهر مادرتو میارم جلو چشمت . کاری میکنم روزی هزار بار آرزو کنی خدا از این زندگی حذفت کنه .

 

ارزنده هاش :

1/ وقتی تو یه دانشگاه درجه اول  به جای اینکه دغدغه فکریشون فقط ارتقا سطح علمی دانشگاه و دانشجو باشه ، میان دو دستی میچسبن به این مسائل ساده و الکی کشش میدن و با اعصاب دانشجوهاشون  ( یکی از مهمترین اقشار هر کشوری ) اینجوری بازی میکن و هنوز خودشون تکلیف خودشونو نمیدونن و نمیتونن درست تصمیم بگیرن و قادر به حل یه مشکل به این سادگی نیستن  ...

چه توقعی از بقیه میشه داشت ؟ از بقیه چه توقعی میشه داشت ؟ توقعی از بقیه میشه داشت ؟ میشه توقعی از بقیه داشت ؟ از بقیه توقعی میشه داشت ؟ داشت میشه از بقیه توقعی ؟ ...

 

پ.ن_2 : چی بگم خواهر ؟ دلم خونه ؟ منتظر پست های شدید الحن بعدی من باشید . ( از این دسته گلا ما زیاد داریم . ایندفعه شاید درباره شریفترین قشر در دانشگاه نوشتم : حراست زحمت کش ) میخواستم همینجا بنویسم اما دیگه پست طولانی میشه و خوندنش خارج از حوصله منو شما .

پ.ن_3 : امروز یکی از پسرای با غیرت و مهربون دانشگاه دید من برگشتنی خونه تنهام . دل نازکش به حالم سوخت . تا دم در خونه بنده رو مشایعت کرد . ( بعدا به تفسیر مینویسم )

پ.ن_4 : علیرضا داره میشه عضو ثابت وبلاگ . احتمالا از این به بعد با هم وبلاگو آپ میکنیم . 

پ.ن_5 : ( چی داداش ؟ ) 

 

            
نویسنده : فاطمه | ساعت 11:41 روز دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  

 

 آقاییه نازم قربونت برم خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم بازم اومدی بهم سر زدی و یه چیز تازه نوشتی . چقدر تو مهربونی که وقتی فهمیدی اینطوری میتونی منو خوشحال کنی دیگه تند تند سر میزنی و برام پیغام میزاری . علی جان نمیدونم چی بگم . منم خیلی دوست دارم . واسه منم الان جدا شدن از تو یعنی مرگ . اما همیشه سعی کردم تو ازدواج با احساساتم تصمیم نگیرم . علیرضا ما باید واقعیت ها رو ببینیم . من هنوز نمیدونم این علاقه ای که بین ما ایجاد شده میتونه بار اینهمه اختلافو به دوش بکشه یا نه . هر دفعه که اینو بهت گفتم ، جوابت این بوده که ، مگه باید خانواده هامون عین هم باشن ؟ مگه بقیه چه جوری ازدواج میکنن ؟  اما به نظر من این اختلاف یه ذره دو ذره نیست . بهم فرصت بده علی . بزار با یه بزرگتر مشورت کنم . ازت میخوام توام بدون در نظر گرفتن این دوست داشتنی که بینمون ایجاد شده فکر کنی . واسه چند لحظه فقط از روی عقلت تصمیم بگیر . ببین ما با این شرایط واقعا به هم میخوریم ؟ میتونیم یه زندگی بدون دغدغه درست کنیم یا نه ؟

 

پریا جونم منو به یه بازی دعوت کرده . اینطوریه که باید بهترین خاطره زندگیمو بگم . من از علیرضام این سوالو پرسیدم . گفت تمام خاطرات با تو بودن برام بهترین خاطره ها بودن . ( آره دیگه منو علیرضا واسه هم نوشابه باز نکنیم اموراتمون نمیگذره ). اما من قانون بازی رو بهش گفتم اونم یکی از خاطره هامونو انتخاب کرد . حالا میخوام هم مال خودمو بنویسم هم مال علیرضارو .

 

خاطره خودم :

شب بود . دلم گرفته بود . از بس به آینده رابطمون فکر کرده بودم که مغزم هنگ کرده بود . علیرضا میدونست حالم خیلی بده . تا صبح با من بیدار موند . انقدر به هم اس ام اس دادیم ، که صدای اذان صبح اومد . هم من شنیدم هم علیرضا . هم زمان اس ام اس دادیم : پاشو برو نمازتو بخون . با هم نماز خوندیم . بعد با هم جلو پنجره خونه هامون وایسادیم . هوای صبح سوز داشت . چادر نمازمو پیچیده بودم دورم . گریه میکردم . علیرضا آرومم میکرد ...

 

   خاطره علیرضا :

با هم رفته بودیم دربند . اولین بار بود که دوتایی با هم تا اون بالاها رفتیم . یه جا رفتیم که پر از درختای بلند بود . نشستیم یه عالمه با هم حرفای مهم درباره زندگیمون زدیم . بعد علیرضا اول اسممونو روی یه درخت حک کرد ! چندین ساعت با هم بودیم . اون روز با هم خندیدیم با هم بغض کردیم با هم نون پنیر گردو خوردیم . از همدیگه عکس انداختیم ...

 

ما آدما خاطره های خوب و بد زیاد داریم . اما خاطره های بد همیشه عمیقترن . خیلی مردونگی میخواد که خوبیای یه نفرو به یاد بسپریم و بدیاشو از یاد ببریم . کاش هیچ وقت تو دل هیچ کس به یه خاطره بد تبدیل نشیم . کاش وقتی بهمون میگن یه خاطره خوب تعریف کن مجبور نباشیم چند ساعت فکر کنیم .

معجزه عشقم یعنی همین . یعنی هر وقت دیدی از کسی فقط خوبیاشو به یاد میاری ، بدون عاشقش شدی .

 

میشه یه خاطره ام از بچگیم بگم ؟ بامزس.

 اون موقع ها که دندونام شیری بودنو یکی یکی می افتادن . تو اخبار نشون داد که استخونای یه زن و یه مردو تو معدن نمک پیدا کردن . منم بعد از تحقیقات فراوان فهمیدم که استخون توی نمک سالم میمونه . رفتم یه دندونمو که حسابی لق شده بود با دستم کندم ! آوردم گذاشتم تو یه لیوان پر از نمک ! همیشه بهش سر میزدم ببینم سالمه یا نه ! یه روز رفتم دیدم از وسط نصف شده ! ( علاقه به جاودانگی از همون موقع بروز کرده بوده ! )

 

منم میخوام شصتاد نفرو به این بازی دعوت کنم : خاطره ، دزیره ، گوبولی ، لیلی و مجنون ، مریم ، اون یکی مریم ، شیلا و گیلاسی و ...

من اسم 9 نفرو نوشتم . چند نفر دیگه موندن ؟ ببینم شصتاد منهای 9 چند میشه ؟

 

پ.ن_1: این لینک وبلاگ ما خراب شده احتیاج به تعمیر داره . منظورم اینه که من چرا نمیتونم تو پستام لینک بزارم ؟   

        

 

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 11:53 روز شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  جدایی
سلام:

چند وقتی هست که همش من و خانمی سر جدا شدن و رسیدن بحث می کنیم

همش میگه خانواده هامون به هم نمیخورن ! نمیدونم کسایی که امروزه باهم ازدواج میکنن همه باهم فامیلن که خانوادهاشون بهم میخورن؟

خدا میدونه چقدر دوستش دارم به هیچ عنوان نمی تونم ازش جدا بشم 

(خیلی دوستش دارم) اینو دوستایی که به ما لطف دارن بدونن .

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 21:44 روز پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  اینم علیرضای ما
وااااااااااااااااااای باورم نمیشه علی اومده تو وبلاگم نوشته

دستت درد نکنه عزیز دردونه من .  

نویسنده : فاطمه | ساعت 9:52 روز چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  از طرف علیرضا
سلام عزیزم تو خیلی وقت که این وبلاگو ساختی . ولی من وقت نکردم بیام ببینم . منو ببخش . 

از خوانندگان این وبلاگم بخشش میخوام .درضمن از شما ممنونم که نظر میدید .

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 19:31 روز سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  زندگی نقطه ته خط

_ فکراتو کردی ؟ قرار بود امروز بهم جواب بدی . میخوام تکلیفم معلوم باشه . اگه جوابت آرس میخوام کاری کنم که بهترینت باشم . میرم دنبال کار درسمم میخونم همونطور که تو دوست داری بعد یه جوری میام خواستگاریت که مامان باباتم ازم خوششون بیاد . مامان بابای من که راضین . هر دوشون تورو دوست دارن .

_ چرا ساکتی . چی شد ؟ جوابت دیگه هر چی باشه ... من ... حرفی ... ندارم . نمیخوام مجبورت کنم . بعد از دو سال درست فکر کن و یه جواب عاقلانه بهم بده .

.

.

.

- من فکر میکنم ما به درد هم نمیخورریم . ما با هم خیلی فرق داریم .

_ ....... خوب ... پس ... موافقی جمعه آخرین قرارمون باشه ؟

_ بازم که ساکت شدی ! داری گریه میکنی ؟ تو که منو نمیخوای دیگه گریه کردنت واسه چیه ؟

.

.

_ گریه نکن . خواهش میکنم . ببین من خیلی دوست دارم اندازه همه ستاره ها همه دنیا ... حاضرم جونمو بدم برات به خدا . به اندازه بینهایت تا دوست دارم. به اندازه آخرین عددی که درست شده !

- ( با گریه و خنده میگویم ) دیوونه !!!

_ آره یه دیوونه عاشقت شده داره واست میمیره تو میخوای ازش جدا بشی . ببین تو فقط اجازه بده بیام خواستگاریت . اصلا اگه شک داری که زندگیمون خوب میشه یا نه ، من همون روز یه چیز مینویسم امضا میکنم که اگه زندگیمون بد شد تو منو بکشی اصلا خودم خودمو میکشم .

- ( اشک روی گونه هایم موج میزند . میخندم . یعنی شوخی میکنی ! و با شیطنت میگویم ) حاضری خونتم به نام من کنی ؟

_ تو الان داری جدی حرف میزنی ؟ من دارم میگم جونمو میدم واست . تو میگی خونه ؟؟ اصلا من هرچی دارم مال تو .تو فقط مال من باش . میریم با هم یه جفت حلقه میخریم واسه نشون بعد که من سربازیم تموم شد میام خواستگاریت . چطوره ؟

.

.

_ باز که ساکت شدی ! بازم که داری گریه میکنی ! الان این گریت از چیه ؟ من که دارم خبر به این خوبی بهت میدم ! ( میدانم طاقت گریه ام را ندارد . برای خنداندنم هر کاری میکرد .خودش بغض کرده بود و برای من لطیفه میگفت ! )

.

.

.

- تا خانوادم ندونن من سرخود کاری نمیکنم .

_ میخوای مامانم زنگ بزنه به مامانت بگه ؟

- چی بگه ؟ بگه پسر ما یه سربازه آس و پاس که عاشق دختر شما شده ؟

_ تو اگه واسه من بمونی من به همه چیز میرسم . فقط کافیه بدونم تو پشتمی . قبول ؟

- نمیتونم ...

_ ( بغض میکند . نفس عمیقی میکشد ) پس همون جواب اولت دیگه ؟ پس جدا میشیم .

.

.

.

_ گریه نکن بلاخره کاریه که اول و آخر باید بکنیم . چون تو راضی نیستی به هم برسیم .

دوست دارم .دوست دارم . دوست دارم .

- من نمیتونم جدا بشم .

_ حرف تو چیه نه میخوای ازدواج کنی نه میخوای جدا بشی !

- ( مغزم قفل شده بود ای کاش انقدر سوال و جوابم نکند . او راست میگفت اگر مال هم نیستیم باید زودتر از هم جدا شویم . باید زودتر این وابستگی لعنتی را دور بریزیم .این عادت با هم بودن . این عشق بی نتیجه ... )

.

.

.

انقدر او گفت و من شنیدم ، من گفتم و او شنید ... تا اینکه مادرم از راه رسید و مثل همیشه یک خداحافظی با عجله و یک مشت حرف های بی نتیجه ، فقط به خاطر اینکه هیچ کدام هنوز باور نمیکنیم که جدایی پایان کار ماست ...

- مامانم اومد من باید برم

_ باشه برو . مواظب خودت باش.

_خداحافظ

 

نمیدانم در کدام روز نفرین شده قرار است برای آخرین بار صورتت را ببینم . کدام خداحافظی اسمش میشود آخرین خداحافظی . اما آنقدر از آن روز میترسم که دیوانه وار آن را به عقب میاندازم .

ای کاش او واقعا بهترین من باشد . تا هیچ وقت زندگیم رنگ جدایی نگیرد .

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 7:24 روز چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  بدون عنوان
سلاملکم . چطورید یا نه ؟

ما که خیلی اوضاع احوالمون خوبه . البته نمیدونم چرا این زندگی n بعدی من تبدیل شده به یه دوبعدی کوچولو موچولو .  یه بعد کاملا خوشگل و پروانه ای که مربوط میشه به روابط با علیرضا و یه بعد بدگل و غیر پروانه ای که مربوط میشه به امتحانای نیم ترم و پایان ترم .

انگده حرف قلبه شده تو این دلللللللم که خدا میدونه .

حالا از کجا شروع کنم خواهر ؟ اوهوووووم ...

خوب علی جان ما که این روزا خیلی فری تایمه و مارو شرمنده کرده از بس بهمون سر میزنه ( عرق شرم ! ) چند روز پیش با هم رفتیم دربند . نمیدونید یه هوایی بود .... یه هوایی بود ... اکسیژن خالص ... بعد همچین خوچل زندگی جریان پیدا کرده بود . این جوجوها همشون جیک جیک میکردن.نرا در حال خودنمایی بودن واسه اینکه ماده هارو به طرف خودشون بکشن . خلاصه یه عالمه مراسم خواستگاری جوجوهارو دیدیم . از اون طرف این درخت های بی هیا هی جلو چشم ما گرده افشانی میکردن . منم که حسااااااااس آب دماخم جاری شده بود مردم از بس فین کردم تو دستمال . این وسط یه مساله واسم واسم مبهم موند ! اون روز منو علی همه دسشویی های دربندو ملاقات کردیم بس که همش من میرفتم دسشویی علی میرفت دسشویی . نمیدونم لابد کلیه هامون به اون هوای خوب عادت نداشتن بیچاره ها تعجب کرده بودن هی ابراز احساسات میکردن . یه جایی رفتیم نشستیم چایی خوردیم و گلاب به روی مبارکتون علی آقا قلیون میل فرمودن ( به قول یه بنده خدای طنز پردازی ـ قلیدون ـ و به قول یکی دیگه ـ قیلون ـ ) اونجارو که دیگه نگو آقاهه فک کنم رفتنی با ما پول دسشویی رم حساب کرد انقد که ما از دسشویی اونجا استفاده که چه عرض کنم سوء استفاده کردیم . ( قضای حاجت دیگه وقتی میاد کاریش نمیشه کرد شعور نداره دیگه ) . ( آخرشم هرچی من به این علی گفتم تو بیشتر از من رفتی دسشویی قبول نکرد . )

بعدم کباب نوش جان کردیم که چیز قابل عرضی نداره فقط از همون قاشق اول یه دوست مهربون وایساد انقد به ما خیره شد که غذا از گلومون پایین نرفت . باز علی از من سخاوتمندتر بود یه چنتا تیکه از کبابش پرت کرد این دوستمون گشنه نمونه. بنده خدا یه پیشی تپلی بود . من به این علی آقا میگم مهربونیت گل نکنه کباب ننداز واسش پررو میشه میاد سر سفره . گفت نه . یهو دیدیم خانم گربه دوتا دستشو گذاشته بالای تختی که ما روش نشستیم داره میاد بالا . من انقدر شجاعم که خودمو کشیدم عقب گفتم بفرمایید غذای من تقدیم به شما . اما علی پیشتش کرد . همون لحظه بود که من توانایی های آقاییمو ( به خصوص در زمینه پیشت کردن گربه ) از ته دل درک کردم و فهمیدم این همون تکیه گاه زندگیه مشترکمونه . ( لازم به ذکر است که من مطمئنم این گربه خانوم بود چون که به علی چشمک زد . بی تربیت خودشون پدر برادر ندارن که به ناموس مردم چشمک میزنن ؟ )

دیگه .... دیگه .... دیگه بگم که اگه بشه این ۵شنبه جمعه قراره منو علی پیش هم باشیم . من که خیلی دوست دارم این اتفاق بیفته . دوست دارم تجربه کنم . ( نترسید قول میدم سالم برگردم )

راستی باز من سوتی دادم نصف شب مامانم اومد داشتم به علی شب به خیر میگفتم که مبایلو دستم دید گرفت ازم گفت خاک تو سرت که فرهنگ استفاده از مبایلو نداری . الان مبایلم دو سه روزه که توقیفه مامانم فرستادتش انفرادی از اونجام میخواد بفرستتش کالبد شکافی ته توشو در بیاره که من اون شب به کی شب به خیر گفتم . آب از سر ما گذشته دیگه چه یک وجب چه دو وجب چه سه وجب چه ۴ وجب چه... من که میدونم مامانم احتیاجی به چک کردن مبایلم نداره خودش از قیافم میفهمه چه مرگمه . اما خودمونیما یکی نیس بگه دختر خوب نونت نبود آبت نبود شب به خیر گفتنت چی بود ؟ بگیر بخواب دیگه . اه ...

حالا از بعد دیگه زندگیم بگم که واویلایی شده واسه ما . ترم پیش من در نهایت ندونم کاری و حماقت ۳واحدو حذف کردم از نوع حذف پزشکی . اونم درسی که سر همه کلاساش رفته بودم ! و از اونجایی که من لب دریا میرم آبش خشک میشه . دقیقا ترم پیش یه بخشنامه ای تصویب شد مبنی بر اینکه این حذف پزشکیارو قبول نکنید و اینجوری شد که ما صفر رفت تو کارناممون هنوزم دارم خودمو به در و دیفال میکوبم که یکی به دادم برسه اما گاهی آدم گردنش از مو باریکتر میشه وقتی زورش کم باشه . حالا نکه بقیه نمره هامم حسابی تاپ بود اینه که به خوبی و خوشی و سلامتی مشروط شدم . این ترم بدجوری چشم ترسیده و میخوام واسه امتاحانا حسابی بخونم . میخوام معدلم A بشه که به همه ثابت کنم مشروط شدنم یه سوء تفاهمی بیش نبوده .

در راستای این هدف خطیری که اتخاذ کرده ام ممکنه یه مدت به وبلاگ سر نزنم .

پ.ن ـ۱ : چرا من نمیتونم لینک بزارم تو پستم ؟ ای خدا بگم این بلگفارو چی کارش کنه !

فعلا بای . 

راستی من افتادم تو خط قالب عوض کردن . گفتم که دوست دارم تجربه کنم . این بهتره یا قالب قبلیه یا قبلی تره ؟ رودرواسی نکنید بگید پلیز .

 

 

 

         

نویسنده : فاطمه | ساعت 13:45 روز دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت

  مادر شوهر خوب من

3 شنبه 27 فروردین 1387

امروز بعد از مدت ها دارم وبلاگو می آپم !

نوشتنم نمی اومد دیگه نمیدونم چرا ذوق نوشتاریم کور شده ! اما امروز یه اتفاق خیلی مهم افتاد که نمیشد ازش گذشت . منم الان به زور دارم مینویسم اصلا کلمه ها تو ذهنم مرتب نمیشن . فک کنم باید برم آلزایمرمو عمل کنم !

امروز یک روز فراموش نشدنی در تمام عمرم بود . من امروز واسه اولین بار با مادرشوهر جان حرف زدم .

امروز زنگ زدم خونه علیرضااینا با مادرش دوست شدم !

نمیدونید این علیرضا با مادرش زمین تا آسمون فرق داره . هر چقدر این علیرضا بی فرهنگِ بی ادب ِ عوضش مامانش یه خانووم محترم ، با فرهنگ ، با شخصیت . ( علیرضا یاد بگیر از مامانت )

انقد خوشم اومد ازش اونم از من خوشش اومد دوس داره زودتر من عروسش بشم . منم دوس دارم زودتر عروس اونا بشم . میبینید چقدر با مامانش تفاهم دارم ؟ اما من که به این راحتیا دم به تله نمیدم !

من زنگ زدم که شرایطمو به مامانشم بگم که اونم مطلع باشه بالاخره بزرگتره مادرشه حق داره بدونه . میخواستم ببینم نظر اون راجع به من و علیرضا چیه . گفت من راضیم . این یعنی اینکه 50% قضیه حله میمونه 50% بقیه که خودم باید بله بدم بعد به مامانمینا بگم و اونارو راضی کنیم . در واقع اگه من کاملا راضی باشم 40% هم از اون 50% حل میشه و میمونه 10% رضایت خانواده من . اینارو با درصد گفتم که دقیقا بفهمید الان ما تو چه موقعیتی هستیم . اگه خواستید کامنت بزارید که بیشتر توضیح بدم .

حالا من کمر همت بستم که علیرضارو هلش بدم که زودتر شرایط منو عملی کنه. میخوام از این به بعد حسابی در مورد علیرضا سخت گیر باشم . دو راه بیشتر که نداریم یا علیرضا انقدر دوسم داره که خودشو به آب و آتیش بزنه که شرایط منو عملی کنه یا اینکه باید خودشو به آب و آتیش بزنه که بازم شرایط منو عملی کنه . همین . اره داداش ما شمشیرمونو از رو بستیم .

مامانشم با من کاملا موافقه . پس مادر شوهر جان بریم که رفتیم .

انقد از این مادر شوهرا خوشم میاد که میشینن با عروسشون بر علیه پسرشون توطئه میکنن . منو مامان علیرضاام الان واسه علیرضا یه آشی پختیم که یه وجب روش روغن داره الان از پادگان بیاد میدم بخوره که حسابی خستگیش در بره .

از این به بعد میخوام بیشتر ایراداشو ببینم . اون دوران عاشقتم دوست دارم میمیرم برات تموم شد . چون من الان قصد ازدواج دارم و باید از همه نظر شوهرمو امتحان کنم .

یه درخواست جدی ازتون دارم خواهش میکنم بهش پاسخ بدین دوستان :

کسایی که میدونن چه جوری باید یه پسرو امتحان کرد یه جوری که بفهمیم شوهر خوبی هست یا نه . حتما منو باخبر کنن و خسیس بازی در نیارنو روش های مختلف امتحان کردنو بم بگن چون خیلی احتیاج دارم . مسئله یه زندگی در میونه پس سوال امتحانیاتنو از من دریغ نکنید .

قربونتون برم . فعلا بای بای

نویسنده : فاطمه | ساعت 13:15 روز سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
| لینک ثابت

  بالهای شکسته .

 

روزهای عشق چقدر زیبایند و رویایش چقدر شیرین است .

در پایان آن هفته ، هنگامی که شراب احساسات و عواطفم ، روحم را سست ساخت ، شبی دوباره به خانه سلما رفتم. معبدی که با زیبایی بنا شده و با عشق تقدیس شده بود .جایی که روحم در آنجا به نیایش زانو میزد .

هنگامی که به در خانه نزدیک شدم ، به اطراف نگریستم و سلما را دیدم که بر روی نیمکتی در زیر بوته های یاسمن نشسته است . درست همان جایی که هفته قبل هر دوی ما آنجا نشسته بودیم .جایی که در ابتدای راه شادمانی و اندوهم ، خداوند برایم انتخاب کرده بود .

بی آنکه سخن بگویم به او نزدیک شدم . او نیز نه سخن گفت نه حرکتی کرد . با اینکه حتی قبل از آنکه من بدانم ، از حضورم با خبر شده بود . هنگامی که کنارش نشستم ، او برای مدتی به چشمانم خیره شد و آهی عمیق کشید .سپس به افق های دوردست خیره گشت . جایی که شکوه شب با آخرین نور های روز می آمیخت .بعد از گذشت مدت کوتاهی که سرشار از سکوتی جادویی بود ، سلما صورتش را به سوی من برگرداند و دستم را در میان دستان سرد و لرزانش گرفت و گفت : " به صورتم بنگر به خوبی مرا ببین خودت را در آن بخوان . به صورتم نگاه کن عزیزم . "

من به چهره اش نگریستم . نگاهی طولانی و عمیق . و پلکهایی را دیدم که تا چند روز قبل چون بال پرندگان میخندید اما امروز گود شده و چنان در تاریکی فرو رفته بود که گویا سرمه ای از دلتنگی به چشم داشت .من به لب هایی نگریستم که به شیرینی گل بابونه بود اما اکنون چون دو گل رز پژمرده ای بودند که خزان برروی یک بوته به جای گذاشته است ...

من همه این تغییرات را در چهره سلما مشاهده کردم اما همه آنها در نظرم چون ابرهایی می آمدند که چهره ماه را پوشانیده اند و حتی آن را زیباتر و رویایی تر جلوه می دادند ...

من فقط دو چشم درشت می دیدم که به عمق درونم خیره شده بود و دستانی سرد و لرزان را حس میکردم که دستانم را در خود فرو برده بود .

من هنوز از بی خبری بیدار نشده بودم تا زمانی که سلما گفت : " بیا بگذار چیزی بگویم . بگذار قبل از اینکه آینده با وحشت هایش به ما حمله ور شود ، آن را به تصویر بکشم . پدرم به خانه مردی رفته است که قرار است تا لب گور همراه همیشگی من باشد . در چنین شبی پدرم و نامزدم قرار است تاریخ عروسیمان را تعیین کنند . که اگر هر چقدر هم دورتر باشد ، باز تاریخ نزدیکی است .

چه لحظه هراس انگیزی است وچقدر پیچیده است ! هفته گذشته در شبی چون امشب در زیر سایه این بوته یاسمن ، عشق برای اولین بار مرا در آغوش کشید ...

اما آیا راه زندگی ما در اینجا از هم جدا میشود ؟ آیا این رویای دوست داشتنی اینجا پایان می یابد ؟ آیا ما عشق را در خواب طوری غافلگیر کردیم که از خواب پرید و دیوانه وار در صدد بر آمد تا مارا تنبیه کند ؟

نه هزاران بار نه ! ما از اطاعت هیچ هشداری امتناع نکردیم . ما هیچ میوه ای نچشیدیم .پس چرا باید آن باغ را ترک کنیم ؟ "

... من دستان یخ زده اش را در دستان تب دارم گرفتم . نوک انگشتانش را ابتدا با پلکهایم و سپس با لب هایم بوسیدم . هنگامی که سعی داشتم او را با واژگان آرامش ببخشم ، دریافتم که خودم بیش از او نیاز به همدردی و دلداری دارم . پس سکوت اختیار کردم و به تماشای احساسات عمیق و سردرگم خود نشستم .

هیچ یک از ما تا واپسین لحظات آن شب هیچ نگفت . زیرا تب و تاب عشق هنگامی که به سکوت میگراید ، عظیمتر به نظر میرسد ...

 

 

 

برگرفته از کتاب بال های  شکسته ازجبران خلیل جبران .

دفعه اولی که این کتابو خوندم ، گریه کردم و این اولین کتابی بود که منو انقدر تحت تاثیر قرار داد . تا حالا 4 بار خوندمش . افتضاح دوسش دارم ! اگه نخوندید حتما بخونید . شما هم عاشقش میشید .

 

پ.نـ۱: این داستان زندگی واقعی جبران خلیل جبرانه ؟؟؟

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:16 روز شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
| لینک ثابت

  پست اضطراری

سلام سلام اومدم تا دیر نشده همه رو از یه سری تحولات با خبر کنم .

و حالا مشروح تحولات این دو سه روز : ( پست قبلیمو همین امروز گذاشتم ولی دو سه روز پیش نوشته بودم )

منو علیرضا تو صلح و صفاییم فعلا . هیچ خصومتیم با هم نداریم . اصلا زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن ( دور از جون شووووما )

آخ ببخشید اشتباه تایپی شد من و علی هنوز زن و شوهر نیستیم . تا ببینیم قسمت چی باشه . فعلا قراره مثل داداشم باشه . تازشم انگده مهربونه ه ه ه انگده منو دوست داره که گفته اگه کسی اومد خواستگاریت خودم میرم تحقیق برات . با اینکه خودشم خواستگارمه .

آهان فهمیدم . ای کلک میخوای به بهانه تحقیق بری دهن خواستگارای منو سرویس کنی که دیگه طرف من نیان ؟ آی آی آی آی دستت رو شد علیرضا .

قربونش برم هوارتا . دوسش دارم . اصلنم خودم دامادش میکنم . چه جوری ؟ کاری نداره که با یه جواب بله که به خودشو مامان باباش میدم .

اِاِاِ ... باز جو گرفت منو . امروز کلا هواشناسی گفته بود جو تهران سنگینه ها . قرار شد دیگه حرفشو نزنم تا وقتی ایشون بیان خواستگاری . منم که هنوز تصمیم نگرفتم . تا اون موقع که فکر کنم یکی دو سال دیگه باشه ، خدا بدجوری بزرگه .

و تا همون موقع ، من به علیرضا میگم داداش علیرضا . اونم بهم میگه آبجی . آخی داداش دار شدیمااا خدا .

خدا خودش میدونسته که من قراره تو 20 سالگی داداش دار بشم که از اول بهم داداش نداد .

حالا دیگه عیدتون خیلی مبارک باشه .

عید توام مبارک داداش علیرضای سرباز ۱۰ ماه خدمت گوگولی ناز خوشل مهربون من . ( الان همه فک میکنن علیرضا تو این دو روز چی کار کرده که اونهمه ناراحتی از دل من اومده بیرون . چی کار کنیم دیگه دوتا مونم دیوونه ایم . دیوونه ی همدیگه . )

اینم عکس علیرضاس :

 

 

 

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 15:23 روز چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
| لینک ثابت

  بهار

 

اشک می ریزم و از درد فراق ،

در دلم آتش حسرت تیز است

بی تو میگون چه صفایی دارد ؟

به خدا سخت ملال انگیز است

با همه تازگی و لطف ، بهار

ماتم انگیزتر از پاییز است

تا حالا همه کم محلیاشو گذاشتم به حساب خسته بودنش . همش به خودم میگم اگه جواب تلفنتو نداد به خاطر اینه که وقتی از پادگان میاد خستس احتیاج به استراحت داره به قول خودش تمام روز با یه اسلحه 4 کیلویی بیدار بوده . راستم میگه منم بودم وقتی میومدم خونه انرژی واسم نمیموند . اما من نمیتونم با این وضع کنار بیام نمیتونم واسه این همه اس ام اسای بی جواب توجیحی پیدا کنم.

علیرضا منو ببخش به جای اینکه اینارو به خودت بگم اومدم اینجا مینویسم .چی کار کنم آخه تو که واسه من وقت نداری بلاخره باید یه جایی حرف دلمو بزنم و کجا بهتر از اینجا که میدونم یه روز میایو میخونیش .  جوابمم که نمیدی . یا گوشیت شارژ نداره یا خوابی . حتما از اینکه حرف جدایی رو زدم ناراحتی آره ؟ به جای  اینکه ناراحت بشی فکر کن ببین چرا فاطمه ای که همیشه دم از عشق به تو میزد حالا اینجوری شده ؟ آخه دلم به چی خوش باشه علیرضا ؟ تا حالام که به پات موندم فقط به خاطر مهربونیات بود به خاطر این بود که یه زمونی سنگ صبورم بودی هیچ وقت سنگینیه غصه ها و مشکلات زندگیمو احساس نکردم چون تو بودی که بیشترشو به دوش میکشیدی . اما انگار تو سربازی بهت یاد دادن که سنگدل باشی . آره حتما همینه وگرنه علیرضای من کسی نبود که بتونه دلمو بشکنه .

میگیم از هم دور شدیم . بعد این دوری رو میندازیم تقصیر فاصله ای که سربازی تو بینمون انداخته .

نه علیرضا ... نه ... اینا همش بهانس . این ماییم که داریم همه چیزو خراب میکنیم . خودمون خواستیم که اینجوری بشه .

تو پست قبل گفتم برا منو علی دعا کنید . علتش این بود که ما تا مرز جدایی پیش رفتیم . هنوزم پا در هواییم چون علیرضا مثل همیشه یا خونه نیست یا جواب تلفن نمیده .

تو این وضعیت خنده داره که حرف جدایی رو بزنم نه ؟ آخه این حال و روز با جدایی فرقی نداره .

نمیدونم شاید تا آخر عید دیگه به وبلاگ سر نزنم . پس پیشاپیش عیدتون مبارک باشه .

خدایا تو سال جدید یه دنیا خوشبختی میخوام برا همه . واسه اونایی که امسال کنکور دارن اونایی که امسال قراره ازدواج کنن ، مامانیایی که قراره نی نی دار بشن به خصوص شیلای مهربونم . آرزوی بهترین ها رو دارم واسه خاطره جونم با عسلی نازش ، واسه مریم ها ، واسه دزیره واسه همه عاشقا به خصوص محمد و مرضیه عزیزم ، دختر 20 ساله و شوشو ، لیلی و مجنون ، گیلاس خانومی و افشین ، سارا خانومی و علیرضا ، علی و فاطمه ، گوبولی جونم با همسریش و همه اونایی که میشناسمو نمیشناسم ( ببخشید اگه اسم کسی از قلم افتاد ) . و برای علیرضای خودم .

آرزو میکنم روزهای سال 1387 از بهترین بهترین روزهای زندگیتون باشن .

نویسنده : فاطمه | ساعت 8:31 روز چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
| لینک ثابت

  بازم درهم برهم ها

ادامه اون نوشته های قاطی پاتی و پراکندمو امروز گذاشتم اینجا . البته همشو ننوشتم . یه چنتاشو که کوتاهتر بود و گویای حال من ، اونارو گذاشتم تو وبلاگ .

دوستای خوبم یه قولی بهم میدین ؟ قول بدین واسه منو علیرضا دعا کنید . فعلا چیزی بیشتر از این نمیتونم بگم ...

 

31/5/86

وای خدا دارم میمیرم . این هفته چرا انقدر دیر میگذره ؟ امروز صبح که پاشدم فکر کردم 5شنبس خوشحال شدم که علیرضا میاد . یهو یادم افتاد که نه بابا حالا تازه 4شنبس !!! دیوونه شدم دارم روزا رو میشمرم که اون بیاد .

علی ! علی جونم دوریت خیلی سخته پس کی تموم میشه این سربازی ؟

... ( بدون تاریخ )

الان تو اتوبوسم . خدارو شکر این دفتر همیشه همراهمه وگرنه الان از فکرو خیال داغون میشدم .

علیرضا داشتم فکر میکردم خدا چه نعمت بزرگی به ما داده . اول اینکه همدیگرو دوست داشته باشیم دوم اینکه بتونیم منتظر هم باشیم . درسته که انتظار سخته اما خیلی قشنگه . اینکه هر هفته منتظرم تا جمعه بشه تو بیای . اینکه وقتی 5شنبه میشه از صبح منتظر اس ام استم ...

۴/۶/۸۶

این روزا تند تند دلم واسش تنگ میشه . الان تو ماشینم . دارم میرم کلاس زبان .وقتی دلم تنگ میشه قیافش میاد جلو چشم . ولی صداشو نمیتونم دقیقا تو ذهنم تجسم کنم . علیرضا کجایی که به داد فاطمت برسی ؟

۱۷/۶/۸۶

من دیروز یه کار بدی کردم . با خودم قرار گذاشته بودم که به علیرضا نگم دلم تنگ شده که راحت بره سربازی و بیاد اما طاقت نیاوردم و گفتم . نتیجه اینکه من دیوونه اونو هواییش کردم و اونم پشت تلفن خیلی گریه کرد و من ناراحت شدم که دلش میخواد بمونه اما مجبوره بره پادگان .

۱۹/۶/۸۶

دیشب یه خوابی دیدم . دیدم که علیرضا با مامان باباش اومده خواستگاریم . و وقتی رفتن ، مامان بابای من گفتن خیلی پسر خوبیه .

24/6/86

تو فقط تنها دلیل بودنمی . تنها دلیل نفس کشیدنم . هیچ وقت نگاهتو از من دریغ نکن . ( اینو علیرضا گفت )

5/8/86

دیشب میخواستم بهش بگم من فکرامو کردم نمیتونم با تو ازدواج کنم . اما نگفتم ! خدا میدونه که چقدر دوسش دارم . میمیرم براش . حاضرم جونمو بدم واسش . اما چی کار کنم نمیتونم چشممو به روی این همه اختلاف ببندم . خانواده ها با هم فرق دارن . تحصیلاتمون ، سنمون ، آرزوهامون واسه آینده هیچ کدوم به هم نمیخوره !

17/8/86

با من غریبگی می کنه . زنگ زدم نمیخواست با من حرف بزنه همش میخواست زود قطع کنه ! یه بهانه اورد و پیچوند !

19/8/86

انگار نه انگار دیشب کلی ضایعت کرد ! مثلا از دستش ناراحت شدی .پس الان که میاد باید باهاش حسابی سر سنگین باشی .

اما.... فاطمه تو دیوونه ای بااینکه اذیتت کرده بازم دلت تنگ شده ! چرا به دوریش عادت نمیکنی ؟

23/8/86

امروز 4شنبس و من قراره شنبه بعد از یه ماه اونو ببینم .از صبح اون تو فکرمه .

الان ساعت 19:20 دقیقس و من یه چند دقیقس که دارم احساسش میکنم . نمیدونم به خاطر دلتنگیه که اینجوری تصور میکنم یا اون واقعا داره الان با من حرف میزنه ! نمیدونم هرچی که هس این احساسو خیلی دوس دارم.

جونم علیرضای من ؟ چی داری میگی الان ؟

... ( بدون تاریخ )

تو عاشقم نبودی خاطرخواهیت دروغ بود احساس حماقت میکنم حالا فهمیدم که واست مثل اسباب بازی بودم از اولشم منو نمیخواستی هر وقت که سرت شلوغه یا هر وقت حوصله نداری منم دیگه فراموش میکنی من احمق فکر میکردم عاشقمی عشق که سهله تو حتی یه ذره ام دوسم نداشتی منو کرده بودی مزحکه دست خودتو دوروبریات منم دیگه دوست ندارم

این اولین باره که احساس میکنم اصلا دوست ندارم

( چیزی نپرسید یادم نیست واسه چی اینارو نوشتم ! )

15/10/86

واسم مهم نیس که دلت برام تنگ میشه یا نه اصلا مهم نیس که مثل قدیما دوسم داری یا نه . من دلم برات تنگ شده .

30/10/86

تو نگفتی که جدایی ها تمومه ؟ تا قیامت دل تو پیشم میمونه ؟؟

آخرین بار که دیدمت تقریبا 2وم 3وم آذر بود امروز چندمه ؟ 30 دی !

حرفی ندارم .

3/11/86

صبح که بابا رفت بیرون به امید اینکه شاید گوشیت روشن باشه و بتونم صدای قشنگتو بشنوم رفتم پای تلفن . از صبح تا شب 1000 بار زنگ میزنم اما هر دفعه این صدا مثل زنگ تو گوشم صدا میکنه : "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد ! The mobil set is off " . اما این بار خاموش نبود . اینقده ذوق کرددددددددددم . گوشی رو برداشتی و صدای آرامش بخشت از پشت خط دلمو لرزوند .

23/11/86

دوروزه مبایلتو خاموش کردی . چی شده ؟ بازم قهری یا تو پادگان مشکل درست شده ؟ دو روز پیش که باهات حرف زدم نمیدونم خودت میفهمیدی یا نه که با حرفات دلم شکست . بهم گفتی دیگه اعتبار واسه مبایلت نمیخری . منم گفتم پس منم دیگه واسه خودم نمیخرم تا مال منم تموم شه . همدیگرو که نمیبینیم حرفم نزنیم تمومش کنیم . توام گفتی آره خوبه . اگه بهت بگم حتما بهم میگی جنبه شوخی ندارم . اما علیرضای من ! _ نه بهتر دیگه اینو نگم همون علیرضا کافیه _

علیرضا ! تو میدونی منم میدونم که ما این قدرتو داریم که از ته دل هم باخبر بشیم . من میدونم ته دلت دارم فراموش میشم . عین یه خاطره که انگار تو حافظه کوتاه مدتت سیوش کرده بودی . نمیخوام خودمو جای یه فرشته جا بزنم و همه چیزو بندازم گردن تو . منم سرد شدم . منم دیگه تو وجودم عشقو احساس نمیکنم . نمیدونم کجایی و چی کار میکنی اما امروز 3شنبس .... ( یادته قرار شد وقتی نیستی 3شنبه ها ساعت 9 با هم حرف بزنیم _ تو فکرمون _ )

هرچی سراغتو میگیرم و هر چی زنگ میزنم پیدات نمیکنم تنها امیدم اینه که این ساعتو یادت نرفته باشه . امروز دلم شور میزد . آخه تو کجایی ؟

بی معرفت از حال ما که خبر نمیگیری حداقل از حال خودت به ما خبر بده .

12/12/86

باز هم دلم گرفت و گریه کردم .

 

پ. ن ـ ۱ : اگه این تاریخا همشون برعکسن به سواد من شک نکنید لطفا . والا ما درست مینویسیم تو وبلاگ اینجوری میاد !!! چرا ؟ باز دوباره بلگفا قاطی کرده ؟

نویسنده : فاطمه | ساعت 21:3 روز پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
| لینک ثابت

  درهم برهم های امسال

یه چیزایی تو دفتر خاطراتم نوشتم . یه چیزایی هم تو کامپیوتر . کلا هر وقت خیلی خوشحالم یا خیلی ناراحت ، یا یه احساس خیلی قوی تو وجودم هست ، مینویسم یا با دوستام دربارش حرف میزنم یا حداقلش اینه که به آهنگای متناسب با اون حالم گوش میکنم .

امروز داشتم نوشته هامو میخوندم و میدیدم که تو این 2 ، 3 سال چقدر احساسات پراکنده و متفاوت بهم هجوم اورده .

حتی در مورد علیرضا هر دفعه یه حسی داشتم !

نمیدونم این طبیعیه ؟ یا من آدم متزلزلی هستم !؟

امروز میخوام یه چنتا از اون نوشته های درهممو بزارم اینجا . شاید از بعضی از نوشته هام سر در نیارید خودمم از بعضیاشون سر در نمیارم . یه احساسی بوده اومده و رفته .خواننده محترم شما خودتو ناراحت نکن .

86/2/23 ( ساعت 23:08 )

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم

آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست

تا فتنه خیال تو برخاست در دلم

خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست

از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم

86/2/24 ( ساعت 12:27 )

نرفتم دانشگاه اصلا حوصلشو نداشتم . زنگ زدم خونشون . باهاش حرف زدم . وقتی باهاش حرف میزنم آرامش میگیرم . امروز با مامانش حرف زدم . میخواست بدونه من واقعا اونو میخوام یا نه . بهش گفتم که واقعا میخوامش . اما همیشه از این میترسم که نتونم سختی هایی که در عوض به دست اوردن اون نصیبم میشه تحمل کنم !

86/2/24

من تنها برای تو مینویسم . تنها به خاطر این لحظه هاست که مینویسم . دلم میخواهد به تو نزدیک شوم و تو دوستم بداری . این است آنچه از بازگفتنش به تو خسته نخواهم شد .

( ساعت 12:03 تو خونه تنهام )

86/2/26 ( ساعت 12:14 )

چند روزیست که حالم دیدنیست . حال من از این و آن پرسیدنیست . گاه بر روی زمین زل میزنم . گاه بر حافظ تفئل میزنم ...

دیشب یه جوری حرف میزد . کاملا مصمم بود که منو به دست بیاره . اونطوری که اون امیدوار بود نمیدونم اگه نشه چه اتفاقی واسش میوفته !

هرچی بیشتر بهم میگه دوسم داره بیشتر از خودم بدم میاد . چرا باید اونو اینطوری به خودم وابسته میکردم ؟ ما زندگیه خیلی سختی رو در پیش خواهیم داشت . هر چقدرم عاشق هم باشیم این عشق نمیتونه تمام سختی های زندگی مارو به دوش بکشه .

86/2/27( این صفحه دفتر خاطراتم خیس اشکه )

میدونستم به هم نمیرسیم فقط میخواستم اونم دیگه به من فکر نکنه . به خاطر همین بهش گفتم استخاره میکنم . به شرط اینکه اگه بد اومد دیگه تا ابد به این قضیه فکر نکنیم .

حالا دیگه همه چی تموم شده استخاره بد اومد .

خدایا کاری کن دختری که نصیبش میشه بتونه خوشبختش کنه . هیچی ازت نمیخوام فقط خوشبختی اونو میخوام .

( چند دقیقه بعد )

خدایا اون نمیخواد حرف منو قبول کنه . میگه مامانش استخاره کرده خوب اومده .

خدایا واقعا تو میخوای اینطوری سردرگم باشم ؟

اشکال نداره من بازم سر حرفم هستم . هر اتفاقی میخواد بیوفته ، بیوفته . من فقط خوشبختی اونو میخوام . چه با من باشه چه بدون من .

86/4/25 = 1 رجب ( تولد من به سال قمری )

محبوب مهربان !

شب هایی که مهمان خانه خلوتت میشوم و غزل امید را در آستانت سر میدهم ، آسمانی ترین شب های من است .

( ساعت 22:00 )

86/4/28

فکر کردن به آیندمون و اینکه چه چیزی در انتظارمونه و چی کار باید بکنیم و خیلی چیزای دیگه داره دیوونم میکنه . این همه احساس این همه فکر ، وقتی همه با هم در یک لحظه رو دوش آدم باشه ، آدمو خورد میکنه .

خدایا دارم خورد میشم .

86/5/24

فردا اگر ز راه نمیرسید . من تا ابد کنار تو میماندم . من تا ابد ترانه عشق را . در آفتاب عشق تو میخواندم . ( اس ام اس روزی که فرداش قرار بود بره پادگان  )

 

ادامه دارد ...

پ.ن ـ ۱: اینجوری خوبه عکس بزارم ؟

پ. ن ـ ۲ : واسه همه نوشته هام عکس گذاشته بودم اما وقتی " ثبت مطالب " رو زدم یهو همه چی پرید . همینارم خودمو کشتم تا دوباره پیدا کردم . بعدا اگه پیدا کردمشون میام تو بقیه نوشته هامم میزارم .

پ.ن ۳ : قالب وبلاگو عوض کردم . خوبه ؟ شاید دوباره نظرم عوض بشه یه قالب دیگه بزارم . فعلا همینو تحمل کنید .

نویسنده : فاطمه | ساعت 16:28 روز چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
| لینک ثابت

  اوخ اوخ ...

 

  قسمت اول

امروز 4شنبه 8 اسفند می باشد . البته الان شب می باشد . یک روز دیگر هم کم کم دارد به لقاء الله میپیوندد . من در حال نوشتن خاطره امروز می باشم .

 

4شنبه 8 اسفند :

امروز تعطیله و من کلی ذوق میکنم که میتونم تا هر وقت که اراده کنم بخوابم . آی حال داد این خواب صبح ، آی کیف کردیم .

اما دیری نپایید که این خوشی از دماغمون در اومد . صبح از خواب پاشدم با چشمای بسته رفتم تو دسشویی . هیچ کس خونه نبود . صورتمو شستم . یهو دیدم چشمام بسته شده باز نمیشه ! نگا کردم به آینه . فکر میکنید چی دیدم ؟

خوب معلومه دیگه چیزی ندیدم ، چون چشمام بسته بود .

چشم راست که به کل بسته بود چشم چپمو باز کردم یه چیزی دیدم تو آیینه اما مطمئنم که اون من نبود . چشمم باد کرده بووود به اندازه یه توپ تنیس . قرمزززز شده بود عین شفتالو . از ترس داشتم همونجا میافتادم زمین .بابا به خدا من دیشب خوابیدنی این شلکی نبودم !

اومدم بیرون سعی کردم تمرکز کنم . هی فچ کردم هی فچ کردم اما نفهمیدم چی کار کنم . پس رفتم چای ریختم واسه خودم اومدم صبحونه خوردم . بعد نشستم پای کامپیوتر . اما نتونستم . چشمم میسوخت همراه با خارش شدید هی دستم میرفت بالا که بخارونمش اما میترسیدم بدتر بشه .

تاحالا شده یه جاییتون بخاره نتونین بخارونینش ؟ چه حسی بهتون دست میده ؟ آره میدونم بدترین شکنجس .من که دیوونه شده بودم دلم میخواست حداقل بتونم صورت خودمو فوت کنم بلکه خارشش کم بشه هی بی اختیار فوت میکردم سرمو تکون میدادم که باد بخوره بهم اما فایده نداشت .

 تا ظهر یه کم بادش خوابید اما هنوزم همونجوری بود .

حالا داشته باشید این صحنه رو . مامانم اومده . با حالت خیلی هیجان زده رفتم جلوش میگم مامان ببین چشمم چی شده ! نگا میکنه میگه چی شده ؟ خشکی زده ؟

بعدش آبجی کوچولو اومده . آلوچه خریده بود . وقتی داشت آلوچه هارو میداد دستم نگاهش افتاد تو صورتم . یهو با لهن جالبی که پر از تعجب بود میگه  اِاِاِ چشمت چی شده ؟! میگم نمیدونم ! بعد شروع میکنه به خندیدن به قیافه یه طرفه من !

بعد علیرضا از پادگان اومد . یه اس مس بهش زدم که توش پر گریه بود . میگم علی کجایی که فاطمت داره کور میشه . میگه خودتو لوس نکن !

البته باز به مرام و معرفت این علیرضا حداقل ازم حال چشممو پرسید .

بعد بابا اومد . اون که دیگه نگو . اصلا نفهمید چی شده !!!

رفتم حموم که چشمم خوب بشه . حالا هی صورتمو میبرم زیر دوش . یه ساعت موندم تو حموم که تو بخار ، باد چشمم بخوابه . بعد از یه ساعت اومدم بیرون میرم جلو آیینه و ... یکی منو بیگیره . چشمم اصلا تغییری نکرده .

یه کرم دورچشم داشتم برداشتم آروم آروم زدم به چشمم . بعد از 4 ، 5 ثانیه داشتم آتیش میگرفتم سوزش چشمم بیشتر شد . بدو بدو رفتم تو دسشویی صورتمو با آب سرد شستم . بابایی تازه فهیده چشم بنده دیگه مث اولش نیس. میخواست منو ببره دکتر که گفتم بزا اگه تا فردا خوب نشد بریم .

شما میدونین این چیه ؟ حساسیته  ؟ یه مرض جدیده ؟

ای خدا من چه مرگمه ؟

 

 

  قسمت دوم

الان شب می باشد ولی با دیشب دارای فرق می باشد . چون امشب 5شنبه می باشد . اما دیشب 4شنبه می باشد . من دیشب خاطره نوشته می باشم . اما وقت نمی باشد که من آن را در وبلاگ بگذارم . من کمی غصه دار می باشم که نمیتوانم به موقع آپ کنم . اما می دانم دوست های خوبم من را به خاطر این تاخیر بخشیده می باشند .

 

5شنبه 9 اسفند :

فچ کنم چشمم زدن . هی بهم گفتن خوشگل شدی خوشگل شدی . الناز میگفت فاطمه موهاتو کجا رنگ کردی ؟!! حالا بیا بهش ثابت کن رنگ نکردم و خودش از اول روشن بوده . میگه نه پس چرا قبلا اینجوری نبود ؟ چی بگم آخه ؟ شاید چشاش ضعیف شده بنده خدا ! شایدم تا حالا منو از اون زاویه ندیده بود . من 7 ، 8 ماهه موهامو کوتاه کردم سمانه هر وقت منو دیده گفته چجوری دلت اومد موهای خوشگلتو کوتاه کنی ؟ اون یکی منو دیده میگه امروز چقد بانمک شدی راستشو بگو با کی قرار داری ؟

امروز انقده گریه کرددددم . چشمام از دیروز بدتر شده بود .

پونصد شونصد بار با چای شستم . به اندازه یه استخر چای مصرف شد . بازم درست نشد که نشد .

قیافم شبیه آدمای شیمیایی شده بود . نکنه شب خوابیده بودیم این شیطان بزرگ شیمیایی زده دم پنجره اتاق من ! تقصیر خودمه انقد 22 بهمن نرفتم بزنم تو دهنش که اینجوری شد .

یه دستمال گذاشتم رو چشم راستم که وضعش خیلی وخیم بود با بابا رفتیم دکتر . دکتر گفت حساسیته و یه سوالای خیلی سختی ازم پرسید مثلا اینکه تو این هفته چی خوردی ؟ یکی نیس بگه  آخه من با این حالم با این شکی که بهم وارد شده همین که اسممو یادم نرفته خیلیه . تو روزای عادیشم من یادم نمیمونه یه ساعت پیش چی خوردم چه برسه به یه هفته پیش .

چطوره بعدا یه دکتر سالمندانم برم بدم آلزایمرمو عمل کنه . آره اینجوری بهتره .

اولین چیزی که یادم اومد ممکنه حساسیت زا باشه برام پیتزایی بود که سه شنبه تو دانشگاه با سمانه خوردیم . اما من تا حالا به پیتزا حساسیت نداشتم . خدا کنه از پیتزا نباشه . حاضرم تو جوب شنا کنم ! حاضرم تا دانشگاه سینه خیز برم ! حاضرم تو آفتابه شیرجه بزنم ! اما از پیتزا خوردن محروم نشم .

دومین موردی که به ذهنم رسید ماکارونی ای بود که روز تولدم خوردیم که پر از فلفل و ادویه بود . جاتون خالی از بس خوشمزه بود ته قابلمه شم لیس می زدیم .

سومیشم غذای سلف دانشگاه بود . خوب به نظر خودم که مذنون اصلی همین غذای سلفه . چون هرچی بگی از توش در میاد . از لنگه کفش رئیس دانشگاه که بعضی وقتا میاد دانشگاه تا یه وقت از وفور غیبت آدرس اتاقشو گم نکنه ، تا پای سوسکای دانشگاهمون که میان اونجا درس بخونن بنده خداها . تازشم قبلا تو غذای سلف کافور میریختن که یه وقت تحریک نشیم بریم پسرای دانشگاهو گاز بگیریم الان نمیدونم میریزن یا نه !

خلاصه دوتا آمپول خوشمزه نوش جان کردم .اوخ اوخ آمپولگاهم درد میکنه تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که تا شب جناحین بدنمو به وسیله مالش دلداری بدم .

چشمام بهتر شده . بادش خوابیده و قرمزی و خارششم کمتر شده. امیدوارم تا شنبه خوبِ خوب بشه . اما آخرشم اون ماده غذایی خاطی ، مجهول الهویه موند .

به نظر شما این حساسیت بی سابقه از چی میتونه باشه ؟؟؟

         

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:30 روز شنبه یازدهم اسفند 1386
| لینک ثابت

  قحطی دختر !
دیروز صبح ساعت ۵ صبح از خواب پاشدم . عین این بچه های مثبت   زودی رفتم دانشگاه که به کلاس ساعت ۸ به موقع برسم . خوابمم میومد بدفرم . تو اتوبوس در حالت خواب و بیداری از خودم میپرسم . پس چرا امروز انقدر خیابونا شلوغه ؟ مردم همه ماشیناشونو اوردن بیرون ! چه خبره ؟

نزدیک دانشگاه تو صف تاکسی .

من با خودم : چقدر امروز اینجا شلوغ پلوقه ! مثلا زود راه افتادیم که زود برسیم ! ساعت هشته و من هنوز نرسیدم !

یه دختر خانومی که پشت سرم بود ازم پرسید : شما هم کنکور دارین ؟

من :  نه !!!

تازه خواب از سرم پرید  .

من با خودم : وای امروز کنکور ارشداس ! پاک یادم رفته بود .

زنگ زدم به سمانه . میگه امروز تعطیله . میگم چرا زودتر به من نگفتی ؟ میگه خوب ازم نپرسیدی( !!! )

خلاصه حواس پرتی همانا و الکی دوتا اتوبوس سوار شدن و پول تاکسی دادن و تا دم در دانشگاه رفتن و خیط شدن همانا .

به قول گیلاسی : این روزا آلزایمرم درد میکنه . 

دیگه از دم در دانشگاه عزممو جزم کردم که برگردم . سعی کردم به روی خودم نیارم که چه سوتی ای دادم . تصمیم گرفتم برم تجریش و از اونجا خونه . میخواستم یه خورده راهو پیاده برم . داشتم میرفتم که یه پژوی سبز از پشت بوق زد . برگشتم دیدم یه آقای خیلی مودب عینکی و دارای مقادیر متنابهی ریش رانندس و پشت هم یه بچه حدودا یکی دو ساله نشسته .گفتم میرم تجریش گفت مسیرم نمی خوره مستقیم میرم تا یه جایی میرسونمتون . سوار شدم . تو اون سرما یه قدمم با ماشین میرفتم غنیمت بود .

داخل ماشین :

آقای راننده : اینجا دانشجویی ؟

من : بله !

آقای راننده : چه رشته ای میخونی ؟ تجریش واسه چی میری ؟ خونت اونجاس یا خوابگاه ؟

من :

آقای راننده : مجردی یا متاهل ؟

من :

آقای راننده : میخوای تا تجریش ببرمت ؟

من : خیلی مرسی من همین جا پیاده میشم .

آقای راننده : میای یه دوری با هم بزنیم ؟

من : من همین بغل کار دارم . همین جا پیاده میشم  .

ماشینو نگه داشت و من پریدم بیرون . باورم نمیشد . آدمی که به قیافش میخورد یه مرد متشخص و با فرهنگی باشه . با اون بچه ای که اون پشت نشسته بود و انگار که بچه خودش بود ! همچین کاری ازش سر بزنه !

و من نتیجه گرفتم که به آدما به خصوص از نوع پسرش نباید اعتماد کرد . تو خیابون تلف شو اما سوار ماشین پسر جماعت نشو .

و قسمت دوم ماجرا همین امروز واسم اتفاق افتاد .

ساعت ۵ صبح از خواب پاشدم . با اطمینان از اینکه امروز تعطیل نیستیم طی طریق کردم به سمت دانشگاه . نزدیک دانشگاه برای اولین بار تصمیم گرفتم با تاکسی نرم پس رفتم تو ایستگاه اتوبوس . به خاطر لطفی که شهردار محترم به دانشجوهای دانشگاه ما دارن هر ۲۰ تا ۲۵ دقیقه از اونجا یه اتوبوس رد میشه .

یهو یه آقا پسر ترگل ورگل با یه پراید مشکی اومد جلو پام نگه داشت ! من رفتم عقبتر . هی اشاره میکرد که برم سوار شم .

حالا اتوبوسم مگه میاد ؟ هی من رفتم این سر ایستگاه اون رفت اون سر . هی من دنبال یه جایی میگردم که قایم شم هی اون ماشینشو عقب جلو میکنه و اشاره میکنه و لبخند میزنه و دست تکون میده !

آخرش اتوبوس اومد .  یه نگاه  پیروز مندانه بهش انداختم و سوار اتوبوس شدم . وقتی اتوبوس از کنار ماشینش رد میشد بهم لبخند زد . با خودم گفتم : حال کردم چه قشنگ ضایع شد .

رسیدم به دانشگاه . از اتوبوس پیاده شدم . داشتم از خیابون رد میشدم که در کمال تعجب و شگفتی چشام ۴تا شد . یه پراید مشکی پشت سر اتوبوس توقف کرده بود !

همون پسره بود . حالا دم دانشگاه تا من برم برسم به در ورودی ده دور این دوربرگردونو به صورت نمایشی دور زد واسم . بعد همینطوری که داشتم میرفتم و با خودم فکر میکردم یعنی آدم چقدر میتونه الاف باشه ! اومد جلوم نگه داشت . از بغل شیشه راننده رد شدم و نگاش نکردم . یه دفعه دیدم صدای آهنگشو بلند کرد ! میخواست ایندفعه با سرصدا راه انداختن جلب توجه کنه.

منم سرعتمو زیاد کردمو زودی رفتم تو دانشگاه .

این روزا چه خبره ؟ قراره قحطی دختر بیاد ؟ دوروز پشت سر هم دوتا اتفاق مشابه واسم افتاد ؟ نکنه قیافه من پسر کش شده خودم خبر ندارم ؟ قیافم که معمولیه آخه تیپمم که خیلی معمولیه . تازه دانشگاه رفتنی ( به خاطر قوانین حراصت ) مانتو بلند میپوشم آرایشم نمیکنم . عین بچه گداها میرم دانشگاه .

 نه به نظرم یه خبرایی هست . احتمالا همون حدس اولم درستتره . قراره دختر قحط بشه !!! 

         

نویسنده : فاطمه | ساعت 16:3 روز یکشنبه پنجم اسفند 1386
| لینک ثابت

  تولد

خیلی خوشحالم . این روزا همش در حال بشکن زدنیم .دیروز تولدم بود و بلاخره این تولد ما بهانه ای شد که من و علیرضا همدیگرو ببینیم .                   

                                                                                                                                                دو ماه و نیم بود ندیده بودمش . واسم عجیب نبود اگه با تعجب بهم میگفت : چقدر بزرگ شدی !

دیروز از دانشگاه رفتم پیشش . کلی ذوق از خودمون در کردیم . رفتیم پارک بعدشم رفتیم بوفالو پیتزا خوردیم . موقع برگشتنم منو تا دم خونمون رسوند و خودش رفت . خیلی بهمون خوش گذشت . یه جا نشسته بودیم رو به روی هم ، همین طوری یه بند داشت نگام می کرد ! می گفت می خوام نگات کنم خیلی وقته ندیدمت دلم برات تنگ شده . خلاصه خیلی رمانتیک شده بود با من .

در مورد قضیه ازدواج باهاش حرف زدم . گفتم جوابم منفیه. عکس العمل جالبی داشت .

گفت : من حرفم یکیه . من دوست دارم و مطمئن باش که یه روز میام خواستگاریت حتی اگه الان بهم بگی نه !

بهش گفتم من از حالا به بعد جوابم منفیه و دیگه نمی تونم تنهایی رو یه مساله به این مهمی فکر کنم . اگر هم قرار باشه یه روز دوباره روش فکر کنم و جواب بدم اون موقع روزیه که با مامان و بابام درموردش مشورت کنم .

در مورد جدا شدنم فکر کردم . فعلا نمی تونم ازش جدا بشم . دوست ندارم رفیق نیمه راه باشم . تو این موقعیتی که داره ، نهایت نامردیه اگه تنهاش بذارم . از طرفی خیلی دوسش دارم . کی رو دیدین کسی رو دوست داشته باشه و بعد ولش کنه ؟ اصلا با عقل جور در نمیاد .

من یکی که تا اطلاع ثانوی خودمو زدم به بی خیالی . می خوام در حال حاضر فقط یه دوست خوب باشم براش . همین ! تا ببینیم قسمت چیه و چی پیش میاد .

                

نویسنده : فاطمه | ساعت 13:56 روز چهارشنبه یکم اسفند 1386
| لینک ثابت

  پایان رویای ازدواج
خیییییییییلی وقته دارم در مورد ازدواج با علیرضا فکر میکنم . خیلی جالبه تا حالا جواب همه خواستگارارو یه روزه دادم اما واسه این یکی چند ماهه دارم فکر میکنم . بسوزه پدر عاشقی . همینه دیگه آدم وقتی یکی رو دوست داره تصمیم گیری هم در مورد اون واسش سخت میشه .

روزای اول که حرفش شده بود خیلی مشتاق بودم که باهاش زندگی کنم . خیلی دوسش داشتم . حتی بهش گفتم بریم حلقه بخریم .

اما یه مدت که گذشت یه خرده که اون شورو حال از سرم افتاد ، تازه شروع کردم به فکر کردن . چشم باز کردم دیدم من و علیرضا به جز عشق هیچی نداریم .

بهش گفتم : ببین ما واسه شروع هیچی نداریم . آخه تو با چی میخوای بیای جلو مامان بابای من ؟ می خوای بگی من چه تضمینی واسه آینده دخترتون دارم ؟

گفت ما همدیگرو داریم  ما عاشق همیم . همین کافیه واسه اینکه زندگیمونو با هم بسازیم .

گفتم : آره . دوست داشتن واسه شروع لازمه اما کافی نیست . چند وقت دیگه که همه چی واسمون عادی شد میخوای چی کار کنی ؟ از کجا نون میاری میذاری سر سفرمون ؟ عشق که نون نمیشه ؟

گفت : تو قبول کن که منتظرم میمونی ، من قول میدم همه آرزوهاتو برآورده کنم .

و من انقدر دوسش داشتم که همین یه جمله کافی بود واسه اینکه قبول کنم منتظرش بمونم .

اون رفت سربازی . دیگه بیشتر وقتمو تنها بودم . اولش شبا از دلتنگی گریه میکردم . وقتی باهاش تلفنی حرف میزدم تا چند روز انقدر انرژی داشتم که خودمم باورم نمیشد . زیادی بهش وابسته شده بودم . یواش یواش اون گوشه گیریام کم شد کمتر بیقراری میکردم . زندگیم دوباره تو جریان عادی خودش افتاد اما این بار بدون علیرضا . هر چند وقت یه بار تلفنی حرف میزدیم اما هر بار که گوشیرو میذاشتم حالم بد بود چون دوباره اون دلتنگیا برمیگشتن و دوباره بغض میکردم .

هنوز دوسش داشتم یا بهتره بگم دارم . اولای آشناییمون دقیقا میفهمیدم شدم برده دلم . این دلم بود که در مورد عشقم نظر میداد و تصمیم میگرفت . اما مدتی که از علیرضا دور بودم فرصت خوبی بود که عقلمو به کار بندازم . و حالا احساس میکنم خیلی عاقلتر از قبل شدم .

من دیگه اون دختر کوچولویی نیستم که هر کی میومد بهش میگفت دوسش داره قلبش شروع میکرد به تند زدن .

مدته زیادیه که دارم در مورد علیرضا فکر میکنم ...

احساس میکنم نمیتونم اونو به عنوان همسر خودم بدونم .

میدونم هر کی اینو بشنوه یه عالمه تعجب میکنه .

اما عزیزای دلم که تعجب کردین ! من به خودم و به انتخابم ایمان دارم . اگه مطمئن بودم که میتونیم همدیگرو خوشبخت کنیم ، یه لحظه ام صبر نمیکردم . اما حتی اگه یک درصد احتمال بدم که نمیتونم با کسی زندگی خوبی داشته باشم ، از لیست شاهزاده سوار بر اسب رویاهام خطش میزنم .

 

 پ.ن _ 1 : هنوز در مورد تصمیمی که گرفتم با علیرضا حرف نزدم . تازه اینم نمیدونم که این تصمیم به این معناست که ما باید از هم جدا بشیم یا نه ! هنوز دوسش دارم . جدا شدن واسه هر دومون سخته . پس چی کار باید کرد ؟ اونقدر با هم بمونیم که یکیمون ازدواج کنه ؟ واقعا نمیدونم !

چی کار باید بکنیم ؟؟؟؟؟

پ.ن _2 : خیلیا تو کامنتاشون واسم نوشته بودن که رو پیشنهاد پسر عمم بیشتر فکر کنم . دوستای خوبم من اونو به خاطر اینکه با علیرضا ازدواج کنم رد نکردم . اگه علیرضام نبود ردش میکردم . چون از بچگی یه احساس بدی نسبت بهش داشتم که هنوزم اون احساسو دارم . درضمن پسر عمم اصلا در حد من نیس . پس مطمئن باشین که من لگد به بخت خودم نمیزنم .

پ.ن ـ۳ : وای که چقدر سخته . تو روز ولنتاین تو خیابون راه میری بعد هی دلت قیلی ویلی میره که اونی که دوسش داری پیشت باشه . اما تنهایی و باید تا یک ساعت دیگه خونه باشی .

آخی علیرضا الان سر پسته ...  

پ.ن ۴ : رویای روز ولنتاین من :                                   

نویسنده : فاطمه | ساعت 17:10 روز پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
| لینک ثابت

  از احوالات کتابخونه من

امروز کتاب " حکایت دولت و فرزانگی " رو خوندم . معرکه بود . هرکی نخونه عمرش بر فناست . البته کسایی که اهل کتابن احتمالا این کتابو یه قرن پیش خوندن . خوب ببخشید سعی میکنم از این به بعد دیگه کتاب خوندنم رو بورس باشه .

نویسندش یه میلیونره به نام مارک فیشر .

یه چنتا جمله به نظرم خیلی قشنگ اومد ، یادداشت کردم :

_ همیشه به یاد داشته باش در ارتفاعی معین هیچ ابری وجود ندارد پس اگر در زندگیت ابری وجود دارد به این دلیل است که روحت به اندازه کافی اوج نگرفته است .

_ مسائل فقط همانقدر اهمیت دارند که ذهن به آنها اهمیت بدهد . مشکل فقط وقتی مشکل است که تو آن را به مشکل تبدیل کنی .

_ زندگی دقیقا همان چیزی را به ما میدهد که از آن توقع داریم . نه بیشتر ، نه کمتر . با وجود این فراموش میکنیم که زندگی معمولا آماده است که بسیار بیشتر از آنچه تصورش را میکنیم به ما ببخشد .

 

 

پ.ن _ 1 : مدتیه شروع کردم به خوندن کتاب صد سال تنهایی ( از گابریل گارسیا مارکز ) کتاب قشنگیه ها اما شونصدتا شخصیت داره که اسم همشون خوزه آرکادیو ِ . بعد اونوقت کتابو که میخونی یادت میره که این خوزه آرکادیو کدوم خوزه آرکادیو بود باز باید برگردی از اول بخونی ! این کار نویسنده رو بهش میگن خواننده آزاری .

پ.ن _ 2 : ولنتاین خوبی داشته باشین . واسه ما که قراره تو تنهایی بگذره . من اینجا اون تو پادگان .

نویسنده : فاطمه | ساعت 8:52 روز سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
| لینک ثابت

  کی منت کشی کرد ؟

چند روز پیش با هم حرف زدیم . بعد از یک هفته البته .

برای اولین بار داشتیم از هم شکایت میکردیم .

بازم مریض شده بود . این دفعه خیلی بدتر از قبل . سرفه هاش قطع نمیشد . با اینکه از دستش عصبانی بودم اما هر دفعه که از پشت تلفن صدای سرفه هاشو میشنیدم دلم میخواست پیشش باشم و با جون و دل ازش پرستاری کنم .

من که انقدر ازش عصبانی بودم که حاضر نبودم یه کلمه باهاش حرف بزنم وقتی فهمیدم اینجوری حالش بده همش با خودم میگفتم چرا تنهاش گذاشتم . آقایی من تو نمازخونه پادگان از حال رفته اونموقع من عین این آدمای کینه ای اینجا نشسته بودم و غصه خودمو میخوردم .

البته پای تلفن به روی خودم نیاوردم . اصلنم قربون صدقش نرفتم . ترسیدم اگه این کارو بکنم اوضاع از اینی که هست بدتر بشه و اون بیشتر از قبل تنهام بزاره .

یه کم ازش شکایت کردم که هیچ وقت پیشم نیستی و از وقتی رفتی سربازی تنهام گذاشتی . فکر کنم قبول کرد که اشتباه کرده . ازم معذرت خواهی کرد و گفت دوسم داره . منم بهش گفتم تا وقتی که روابطمون مثل قبل درست نشه ، نمیبخشمت و این حرفاتم که میگی دوسم داری و اینارو باور نمیکنم ( خیلی من بدم نه ؟ ) خوب دلم میخواد همه چیزو مثل قبلش کنم . حالا چه با خشونت چه هر مدل دیگه . اگه بدونید چقدر دلم واسه علیرضا تنگ شده ، علیرضایی که قبل از سربازی باهاش دوست بودمو میگم . اونموقع که هنوز اخلاقش عوض نشده بود و عین یه بچه صادقانه دوسم داشت . الانم دارم از هر راهی استفاده میکنم که اون علیرضارو برگردونم .

خلاصه آخرش آشتی کردیم اما نفهمیدیم این وسط کی منت کشی کرد !

 

 پ.ن_1 : قبلا، یه کم که بچه تر بودم هرکی بهم میگفت " دوست دارم " زودی باورم میشد . خودم هیچ وقت نمیتونستم به دروغ از این جمله استفاده کنم به خاطر همینم فکر میکردم بقیه ام اینطورین . چوب ِ این سادگیمم خوردم . کم کم این دنیا طوری بارم آورد که یاد بگیرم به چشمای خودمم اعتماد نکنم .

گاهی میشینم به این چیزا فکر میکنم و از دنیایی که توش زندگی میکنم متنفر میشم . دنیایی که توش قانون جنگل حکم فرما شده و همه بهت میگن اگه گرگ نباشی خورده میشی .

هرچی بزرگتر میشم بی اعتمادیم بیشتر میشه . حالا دیگه حرفای علیرضارم به سختی باور میکنم .

نویسنده : فاطمه | ساعت 11:13 روز دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
| لینک ثابت

  قاراشمیش

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم ،

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم !

چه خوش لحظه هایی که " میخواهمت " را

به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم!

 

دلم گرفته ...

آقایی من ، همون علیرضایی که زندگیم با اومدنش رنگ و بوی تازه ای گرفته بود ، حالا داره با دست خودش هرچی ساخته بود خراب میکنه ، 5 روزه که باهام یک کلمه حرف نزده . حتی یه زنگ نزده حداقل حالمو از اینو اون بپرسه . نمیدونم با این کارش میخواد چی رو به من ثابت کنه .

از وقتی گفتم دیگه نمیخوام ببینمت ، رفته و پشت سرشم نگا نکرده .

حتی تا دیشب باورم نمیشد اون همچین کاری بکنه . به خاطر همین نگرانش شدم . گفتم نکنه یه اتفاقی واسش افتاده . دوبار زنگ زدم به گوشیش جواب نداد . زنگ زدم به پسرخالش . گفت علی حالش خوبه . خوب چرا خودت زنگ نمیزنی بهش . منم گفتم ما دیگه از چشم علی آقا افتادیم ...

حالا دیگه مطمئن بودم که علیرضا قهره و این چند روز از قصد با من حرف نزده . البته منم قهر بودم و واقعا نمیخواستم باهاش حرف بزنم و احساس میکردم حق با من بوده و علیرضا باید خودش اینو زودتر می فهمید و پیش قدم میشد .

حتی من دیشب 2تا اس مس زدم بهش که جواب اونارم نداد .

دیگه با این کارش بدجوری دلم شکست .

امروز رو تختم دراز کشیده بودم هزار جور فکر به سرم زد :

" چرا این کارو میکنه ؟ شاید از همون موقع ها که زنگ میزدم و با بی حوصلگی جواب میداد ، دلش نمیخواسته باهام حرف بزنه و به زور حرف میزده ... شاید همون موقع هم دلش میخواسته بهم بگه اه بسه دیگه فاطمه چقدر حرف میزنی ولم کن برم به زندگیم برسم ... شاید خیلی وقته که میخواد ازم جدا بشه اما نمیگه ... شاید یکی دیگرو دوست داره ... شاید ... شاید ... شاید ... "

اما بازم جوابی واسه توجیح این کاراش پیدا نکردم .

حالا تو این هیری ویری واسه ما خواستگار پیدا شده !!!

پسر عمم که اصلا به ذهنم خطور نمیکرد کوچکترین احساسی نسبت به من داشته باشه ، اومده و میگه فاطمه من چند ساله دوستت دارم !!!

قضیه از این قرار بود که یه مدت پسر عمم زنگ میزد خونمون ، یه بار به بهانه اینکه آب گرمکنشون خراب شده با بابام کار داشت و قبلش یه ساعت با من حرف میزد .

( لازم به ذکر است که بابای من همیشه تو خونه آچار به دسته . هرچی خراب بشه میدوئه میره باز میکنه 4 تا پیچشو که اضافه بوده میندازه بیرون و بعد به طرز معجزه آسایی درستش میکنه .سر این کاراش تا حالا همش دو بار آبگرمکن از جاش کنده شد تالاپی افتاده زمین . تا حالا که خدارو شکر تلفات جانی نداشتیم . از این به بعدشم خدا بزرگه )

یه بارم به بهانه اینکه با مامانم کار داره زنگید . یه بارم که من خونه تنها بودم زنگ زد 60 دقیقه یه بند واسم حرف زد اما وسط حرفاش مامانش ( عمه من ) صداش کرد که مجبور شد قطع کنه ( خدا خیرش بده عمه رو . مخم داشت میترکید ) اما بعد بازم زنگ زدو نیم ساعت حرف زد تااااااااااا مامانم اومد و قطع کردیم . ( اونوقت میگن فک خانوما گرمه )

همه این اتفاقات تو دو روز افتاد و تو این مدت اون همش میگفت یه کاری دارم باهات اینجوری نمیشه باید حضورا بگم . خلاصه امروز با ماشین عموم اومد جلو کلاس زبان . تو ماشین حرفامو باهاش زدم گفتم خیلی اشتباه کردی که اول به عمه نگفتی بالاخره اونا بزرگترن احترامشون واجبه . گفت آخه نمیخواستم اگه جوابت نه بود تو فامیل پخش بشه . و ....

آخرشم گفتم : با ازدواج فامیلی مخالفم . طفلکی بغض کرده بود . گفت : تو داری کاخ آرزوهای منو که این همه مدت ساختم خراب میکنی .

خوب چی کار کنم اصلا دوسش ندارم . زور که نیس . با اینکه خیلی حرفای رمانتیک باهام زدو خیلی سعی کرد نظرمو مثبت کنه اما بازم هیچ احساسی نسبت بهش پیدا نکردم . جدیدا مثل سنگ شدم - بی احساس ، سرد - سنگ که چه عرض کنم ، با حرفایی که پسر عمه به من زد دل سنگم بود آب میشد . دست خودم نیست نسبت به همه بی اعتماد شدم !!!!!!

وقتی میخواستم از ماشین پیاده بشم پسر عمه گفت: فاطمه ... دختر دایی ... من چی کار کنم ؟ هر شرطی بزاری قبول میکنم . یعنی هیچ روزنه امیدی نیس ؟

گفتم من جوابمو بهت گفتم . حالا اگه میخوای برو به عمه اینا بگو که اونا بیان به مامان بابای من بگن . وگرنه همینجا تمومش کن.

گفت یعنی اون موقع ممکنه نظرت برگرده ؟

گفتم : نه .

گفت : پس چه فایده . بگم یا نگم فرقی نمیکنه .

بعد از ماشین پیاده شدم و به درخواست پسر عمه قرار شد به کسی در این مورد چیزی نگم که تو فامیل پخش نشه . البته خودمم دلم نمیخواد به کسی بگم ( به جز مامانم ) چون اونوقت تو همه مهمونیا همه میخوان چپ چپ به منو پسر عمم نگا کنن و بعدشم کلی حرف و حدیث .

 

 

پ.ن_ 1 : خودمم میدونم که تازگیا قلبمو به روی همه چیزو همه کس بستم . قبل از علیرضا تو عالم بچگی با یه قلب پاک و صادق و بی تجربه دل به عشق کسی بستم که بعد از مدت کوتاهی خیلی راحت ترکم کرد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده .مهمون دو روزه قلبم بود بعد قلب کوچولومو شکست و رفت با یکی دیگه .

تو اوج تنهاییهام علیرضا به دادم رسید . اما الان علیرضا هم پیشم نیست .

توقع نداشته باشید که با این وضعیت بازم بتونم به کسی اجازه بدم که وارد قلبم بشه .

نویسنده : فاطمه | ساعت 13:45 روز سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
| لینک ثابت

  از دل برود هر آنکه ...

روز اولی که با تو آشنا شدم خوب یادم هست . به رسم همیشگی با نیت نام تو ، دیوان حافظ را باز کردم . آمد :

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هرچه آغاز ندارد ، نپذیرد انجام

دیشب در عمق تنهایی هایم ، در سکوت پایان ناپذیر اتاقم ، به یادش بودم . کسی که مدت ها فکر میکردم سهم من است . فکر میکردم خدا او را فقط و فقط برای من آفریده . کسی که نگاه هایش ، خنده هایش ، حرف زدنش ، حتی راه رفتنش مرا مست میکرد .

اما ، او ، بهانه دوست داشتنی زندگی ام ، با من غریبی کرد .

نمیدانم به راستی این " عشق " است که اینگونه در مقابل چشمانمان پر پر میشود ؟ گاهی از خودم میپرسم : من واقعا عاشق بودم ؟

شاید هنوز معنای عشق حقیقی را نمیدانیم . شاید تمام عشقی که بین من و تو بود تنها یک دوست داشتن کودکانه بود و بس .

اگر اینطور نیست ، پس چرا دیگر وجودت را حس نمیکنم ؟ چرا برایم غریبه شدی ؟ چرا چند ماه دوری ، روح مارا فرسنگ ها از هم دور کرده است ؟

فکر میکردم با وجود تو دیگر تنها نیستم . تو آمدی و خلا زندگیم را با گرمای عشق پر کردی . اما چه زود تو هم تنهایم گذاشتی . حالا از روز اول هم تنهاتر شده ام .

نمیدانم شاید من هم اشتباه کردم . وقتی مرا گذاشتی و رفتی . من هم آرام آرام از تو دور شدم . حالا دیگر نمیدانم دنیایی که برای هم ساختیم خیالی بود یا .....

نویسنده : فاطمه | ساعت 15:59 روز شنبه سیزدهم بهمن 1386
| لینک ثابت

  تو را من چشم در راهم ...

این سربازی علیرضا رو خیلی خسته میکنه . نمیدونم به خاطر خستگیه یا چیز دیگس که مدتیه بهم اهمیت نمیده . یه چند وقتیم هست که کارش تو سربازی یه گره ای خورده آخه میخواست بره یه قسمت دیگه کار کنه . میگه اینجوری بعد از ظهرا میام خونه . اما هی دارن کارشو به امروز فردا میندازن . اونم به خاطر این قضیه حالش گرفتس .

من که نمیتونم زیاد زنگ بزنم بهش . اونم که میاد خونه میگیره میخوابه منم زنگ بزنم بیدار نمیشه ! اگرم شانس بیارم که باهاش حرف بزنم به خاطر این گیرو واگیر سربازیش همش فکرش مشغوله و حوصله حرف زدن با منو نداره .

قبلانا هر وقت با هم حرف میزدیم ، گوشیو که میزاشتم احساس آرامش میکردم . هر دفعه ، یه کم من درد دل میکردم اون آرومم میکرد یه کم اون درد دل میکرد من دلداری میدادم .

خلاصه هوای همو داشتیم .

اما دیگه اینجوری نیست اون انقدر با افسردگی و نا امیدی حرف میزنه که تا آخرش من همش مجبورم بگم اشکال نداره ، درست میشه ، غصه نخور ، دنیا دو روزه ...

تازه این همه باهاش حرف میزنم بازم اثر نداره .بازم وقتی زنگ میزنم روز از نو روزی از نو .

چند روز پیش از دانشگا زنگ زدم بهش .

گفتم آخه تا کی میخوای اینجوری افسرده باشی ؟

گفت تا وقتی کارم درست بشه .

گفتم بابا چرا داری خودتو نابود میکنی ؟ چشم رو هم گذاشتی هفت ماه از سربازیت گذشت بقیشم میگذره . کارتم درست میشه ...

اما بازم تاثیر نداشت .منم عصبانی شدم .

گفتم من با هزار امید و آرزو میام زنگ میزنم بهت . منتظرم گوشیرو برداری مثل قدیما داد بزنی بگی سلام خانومی . اما هر دفعه اینجوری دپرسی . همین که نمیتونیم همدیگرو ببینیم بس نیس ؟ برو یه کم فک کن بلکه بفهمی چقدر رفتارت با من بد شده .

اونم خیلی خونسرد گفت باشه فک میکنم .

منم دیگه اعصابم خورد شد با لحن بدی گفتم دیگه کاری نداری ؟

گفت دارم .

گفتم چیه ؟

گفت ..... هیچی ... قربونت . خدافظ .

رفتم خونه . انقدر ناراحت و عصبانی بودم که گریم گرفته بود . به خودم گفتم دیگه باهاش حرف نمیزنم .

عصر که شد دیدم دلم طاقت نمیاره . گفتم یه زنگ کوچولو میزنم فقط حالشو میپرسمو قطع میکنم . همین کارم کردم . گوشیو برداشت . با بی حوصلگی گفتم : خوبی ؟ چی کار میکنی ؟ ( میخواستم بفهمه که ازش دلخورم .)

گفت : خوبم . پیش پسرخالمم . گفتم : باشه دیگه کاری نداری ؟ گفت : نه دیگه !!! خدافظ ...

باورم نمیشد . یعنی صدای گرفته ی من باعث کنجکاوی اون نشد ؟ اینکه انقدر زود میخواستم گوشیو قطع کنم واسش عجیب نبود ؟ چرا انقدر سرد شده بود ؟

ناراحتیم کمتر نشد که بیشترم شد . بازم تصمیم گرفتم قهر کنم .

شب شد . دیدم دوباره دلم آروم نمیگیره . یه اس مس زدم : علی آقا چی کار میکنی ؟ مارو نمیبینی خوشی ؟

جواب داد :میدونی چرا زود قطع کردم ؟ چون وقتی صداتو میشنوم دیوونه میشم نمیتونم طاقت بیارم .

اولش دلم رفت ولی بعد با خودم گفتم : پس چرا وقتی بیکاری و من زنگ میزنم زود قطع نمیکنی ؟ حالا که پیش پسرخالتی زود قطع میکنی ؟ احساس کردم میخواد خرم کنه .

جواب دادم:نه خیر آقا تو زود قطع کردی چون پسرخالت پیشت بود چون با اون بیشتر حال میکنی .

اونم وسط این دعوا بحثو عوض کرد و یه دعوای دیگه پیش کشید . گفت : اصلا برو به همون پسرخالم اس مس بزن . چرا به من میزنی ؟ ( چون من چند بار زنگ زدم به پسرخالش ، فک میکنه من دوسش دارم . بابا من فقط چند بار دیدم علیرضا افسردس ، نیاز به همدم داره ، منم که نمیتونم پیشش باشم ، زنگ زدم به پسرخالش که بگم هوای علی رو داشته باش برو پیشش ورشدار ببر بیرون با هم بگردید یه کم سرحال بشه .

یه بارم که خودم داشتم از دلتنگیه علیرضا داغون میشدم زنگ زدم به پسرخالش یه کم درددل کردم . چون پسرخالش خیلی بهش نزدیکه . مثل دوسته واسش . حالا علیرضا سر این چیزا غیرتی شده . آخه این درسته ؟ )

منم بهش جواب دادم : چرا به اون اس مس بزنم . اونم عین تو ِ . همتون مثل همید . همه پسرا همینجورین . هوسی .

گفت : میفهمی چی میگی ؟ با این حرفا نمیتونی منو از خودت دور کنی . الان تو عصبانیی تنهات میزارم .

منم گفتم : آره . دیگه نمیخوام ببینمت .

و الان دو روزه که نه من زنگ زدم نه اون . دو روزه دارم فک میکنم انگار اون از اولشم منتظر بود من این حرفو بزنم تا ازم جدا بشه !!!

 

پ.ن_1 : نمیدونم شاید چون اون طرف مقابلمه من فقط اشتباهای اونو میبینم. شاید منم یه جای کارم غلط بوده . علیرضا واسم عین یه غریبه شده . این همه مدت باهاش بودم اما انگار حتی یه ذره ام نمیشناسمش . نمیدونم عاقبتمون چی میشه.

پ.ن_2 : علیرضا ازت میخوام جواب این پست منو تو بدی . چه اتفاقی داره واسمون می افته ؟

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 7:53 روز شنبه سیزدهم بهمن 1386
| لینک ثابت

  تابلو میشویم

سلام. خوبید دوست جونای من ؟ دلم تنگ شده بوداااااااااااا ...

گفته بودم میام بلا ملا هایی که سرمون اومدرو تعریف میکنم ... یادتونه ؟ حالا الوعده وفا .

چند وقت پیش دایی کوچیکم اتفاقی شماره علیرضارو تو گوشیم دید . شمارشو تو گوشی با اسم " همسری " save کرده بودم . اینجوری هر وقت زنگ یا اس مس میزد ، اسم همسری می افتاد رو صفحه گوشی و من کلی با خودم ذوق میکردم . خوب دل دیگه چی کارش کنم ؟ دیگه دلمون به اینم خوش نباشه به چی خوش باشه ؟؟

خلاصه این دایی ِ مام از اون هفت خطاس . خودش کلی تجربه -دوست دختر داری- داره . اما الان که به سن ازدواج رسیده زده تو خط بچه مثبتی و به آغوش گرم خانوادش پناه آورده و از مامانش خواسته که واسش زن پیدا کنه و هر دفعه هم میشینه واسه ما سخنرانی میکنه که : " آره ، زن پیدا کردنو باید سپرد دست مامان و بابا . اصلا چیه این جوونا میرن تو خیابون دنبال دخترا . بعدم الکی عاشق میشن ؟! "

خوب همچین کسی وقتی بفهمه خواهرزادش با یه پسر دوسته چی کار میکنه ؟ طبعاً با خودش فکر میکنه که تا دیر نشده باید یه اقدامی کرد و خواهر زاده ی گمراه شده رو به راه آورد . در نتیجه اولین اقدام ناجوانمردانه دایی ما این بود که فی الفور زنگ زده به بابای بنده و سیر تا پیاز ماجرارو گذاشته کف دستش !

راهنمایی که بودم یکی از دوستام دوست پسر داشت ، یه روز باباش فهمیده بود و با کمربند افتاده بود به جونش . واقعا چرا بعضی پدر مادرا اینجورین ؟ به جای اینکه آب بریزن رو آتیش بدتر شعله ورش میکنن .

اما بابای من : یه بار مامان بابام سر یه چیز بحثشون شده بود یهو بابایی وسط دعوا خیلی بی مقدمه داد زد : " فاطمه خانوم اگه بگیرنتون من حوصله پاسگاه اومدن ندارم . هرکی هست یا ولش کن یا بگو عین بچه آدم بیاد خواستگاری ! " منم از زور تعجب زبونم بند اومده بود . از خجالت تا شب از اتاق بیرون نرفتم .

البته ماجرای ما به اینجا ختم نشد بابام از اون به بعد دائم نصیحتم میکنه . اما حداقل خوبیش اینه که مثل اون دوستم کتک نخوردم .

تو خانواده ما ، چند نفر اسمشون "خاله خان باجیه" از اونا که سرعت خبر رسونیشون از ایسنام بالاتره . یکیشونم همین داییمه . به خاطر همین احتمالا الان همه میدونن من با علیرضا دوستم .

این دایی خان جان ما هنوز دست از سر من بر نداشته . هر وقت منو میبینه یه تیکه بارم میکنه . ( حساب داییم دیگه واسه من از حساب بقیه جداس . حالشو میگیرم . کارشو بی جواب نمیزارم . با بد کسی طرف شده )

اولش خیلی ناراحت و عصبانی بودم که رازم فاش شده . اما یه مدته دیگه زدم تو فاز بی خیالی .دیگه آبی که ریخته که دیگه نمیشه جمش کرد . میشه ؟

علیرضا وقتی فهمید گفت : " آخیش حالا باباتم دیگه میدونه ما همدیگرو میخوایم . راحت شدیم . "

آقاییه دیگه روش دلداری دادنش اینجوریه .

اینم از ماجرای افشا شدن راز ما .

 

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید                 همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

 

پ.ن_ 1:با آقایی یه دعوای بدی شده .ازش دلخورم . تا حالا اینجوری دعوا نکرده بودیم . دو روزه باهاش حرف نزدم . چشممون زدن .

نویسنده : فاطمه | ساعت 7:56 روز چهارشنبه دهم بهمن 1386
| لینک ثابت

  اینم آپ
سلام دوستای خوب خوب خودم دلم واسه همتون تنگ شده .

امروز اومدم یه سر کوچولو بزنم و برم . یه مدتی آپ نکردم .

 میبینید که وضعیت منو آقایی رو !!! باورتون میشه از دوتا پست قبلی یعنی اون موقع که گرفتنمون تا حالا ندیدمش ؟؟

یعنی تقریبا یه ماه و نیم ! والا خودمم باورم نمیشه . خلاصه ایجوریاس که ما الان تو حالت افسردگی حاد به سر میبریم و طبعا حوصله وبلاگ نویسیمونم نمیاد !

دومین دلیل هم که همه میدونن به خاطر امتحانای دانشگامه که ایشالا ۸ بهمن تموم میشه و خلاص میشیم .بعد با خیال راحت و بدون دقدقه خاطر میام مینویسم .

اما اگه بدونید... چه بلاهایی که سر ما نیومده تو این چند وقته الان فرصت ندارم میام بعدا مینویسم .

امروزم نمیخواستم آپ کنم ولی وقتی دیدم واسم کامنت گذاشتین گفتم بی خبر نزارمتون .

خلاصه اینکه منو آقایی هردومون خوبیم . آقایی جونم فقط یه کم سرما خورده از بس فرستادنش سر پست تو این سرما . انقده سرفه میکنه پشت تلفن که آدم دلش کباب میشه .هی بهش میگم خودتو خوب بپوشون گوش نمیده .

راستی عجب برفی اومدااااااااااا . خدایا دستت درد نکنه

با چند روز تاخیر کریسمس و تولد حضرت مسیح و شروع سال ۲۰۰۸ و بهمتون تبریک میگم .

دیگه رفع زحمت کنم . واسمون دعا کنید

نویسنده : فاطمه | ساعت 14:34 روز جمعه بیست و یکم دی 1386
| لینک ثابت

  سادس عاشق شدن اما ... باید عاشق موندنو بلد باشیم


بعد از رفتنت فقط من موندمو روزایی که بی تو تکرار میشدن من هم تو خلوت شبای

بی ستارم از به تو اندیشیدن عادتی ساخته بودم دراز به درازای آرزوهایی که برات


داشتم
......

در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشکو رو لبام احساس کردم و فهمیدم


که این بوسه همون بوسه جداییست
......

روزی که رفتی و گفتی منتظرم بمون تنها شدم و گریه کردم اما حالا دیگه تنها نیستم


انتظار با منه و هر دو با هم گریه میکنیم ....

سلام

فک کنم دیگه تقریبا یه ماه از آخرین باری که دیدمش میگذره . دیگه گفتن جمله " دلم واست تنگ شده " هم قلبمو التیام نمیده . خیلی تقلا کردم که بازم بتونم ببینمش اما نشد . دیگه حتی جونی واسه تقلا کردن ندارم . خیلی وقته دیگه کلاسامو نمی پیچونم واسه دیدن اون . خیلی وقته شدم دختر خوبو سربه راهی که همه میخواستن . سرمو میندازم پایین مثل بچه های خوب میرم دانشگاه و برمیگردم . آخه چی کار می تونم بکنم ؟ اون که هیچ وقت نیست وقتیم که میاد انقدر خستس که دلم نمیاد بهش بگم بیاد پیشم .

مریم جونم ! تو تو وبلاگت یه چیزایی نوشته بودی که وقتی خوندم اشکم داشت سرازیر میشد چون احساس میکردم خودم اونارو نوشتم به خصوص اونجایی که نوشته بودی : " خیلی وقته دیگه نصف شب چندین بار از خواب پا نمیشی که ببینی اس ام اسی ازش داری یا نه "

منم اون موقع ها که آقایی هنوز سرباز نشده بود شب گوشیمو میزاشتم رو ویبره تا اگه آقایی زنگ یا اس ام اس زد بیدار شم . تمام شب همش از خواب بیدار میشدم و به مبایلم نگاه میکردم . انگار اصلا خواب واسم معنی نداشت !!! اما از وقتی آقایی رفته دیگه حتی گوشیو از تو کیفمم در نمیارم .

دختر 20 ساله ! تو یه روز جمعه نوشته بودی : " دلم واسش تنگ شده . با اینکه دیروز دیدمش اما بازم دلم هواشو کرده . اصلا نمیتونم ازش دور باشم ... "

من وقتی اونارو میخوندم بیشتر از یه ماه و نیم بود که آقاییمو ندیده بودم . وقتی نوشته هاتو خوندم دلم به حال خودم سوخت .

کسی که یه زمانی میتونستم هر وقت دلم تنگ شد برم دیدنش. ازم دورش کرده بودن . اون از من دور بود و حسرت دیدنش حتی شنیدن صداش داشت داغونم میکرد .

وقتی اون پیشم نیست منم میخوام نباشم . قبلا با اینکه کنارم نبود وجودشو از دور احساس میکردم ولی انقدر ما دوتارو دور از هم نگه داشتن که دیگه این احساسم ندارم . به یه خلا رسیدم . وقتی اون نیست هیچی تو زندگیم نیست . انقدر این فاصله داره بینمون زیاد میشه که حتی بعضی وقتا به عشق علیرضا شک میکنم ! با خودم میگم حتما دوسم نداره که به دیدنم نمیاد . انگار اونایی که ما دوتارو از هم جدا کردن دارن قلبو روحمونم از هم جدا میکنن .

عاشق موندن داره واسمون سخت میشه .

آره علی ؟؟؟ واست عاشق موندن سخت شده ؟ یا هنوزم میخوای آقایی ِ من باشی ؟ خیلی دوست دارم بدونم اون خونه ای که واسه هم ساخته بودیم همون که قرار بود فقط مال خودمون دوتا باشه ، هنوزم تو فکرت هست یا خرابش کردی ؟ دلم میخواد بدونم هنوز مثل اونموقع ها پرنده فکرو خیالتو پر میدی میون آرزوهات ؟ آرزوی به هم رسیدن . علی ! هنوز مثل قبل خواب عروسیمونو میبینی ؟

میخوام یه اعتراف کنم ! ...

آرزوی داشتن یه حلقه که تو اونو به انگشتم انداخته باشی ، آرزوی اینکه اسم تو توی صفحه ی دوم شناسنامم باشه . تو ذهنم کمرنگ شده !!!

این منم ؟ همون دختری که اگه یه روز صدای تورو نمیشنید صبحش شب نمیشد ؟

نمیدونم این احساسی که الان دارم همیشگیه یا نه ! فقط اینو میدونم که دلم واسه روزایی که عاشقت بودم تنگ شده .

همین ...

                                                            

نویسنده : فاطمه | ساعت 9:20 روز چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
| لینک ثابت

  مارو گرفتن !!!
سلااااااااااااااام سلام سلام شما خوبید ؟  
منم خوبم همه چیز خوبه همه چی مرتبه دیگه ام مثل قبل لوس و نق نقو و بهونه گیر نیستم آخه آقاییمو بلاخره دیدم و الان حالم انقدر خوبههههههههه . خلاصه زندگیم دوباره به روال عادی خودش برگشته .
آره امروز رفتم دیدن یدونه عشق زندگیم همین که میبینمش کلی بهم آرامش میده خیلی احساس خوبیه . خدایا شکرتتتت .
و اما ماجرای امروز :
از اونجایی که این دل بیقرار من خیلی واسش تنگ شده بود ( شعر گفتم ) ! قرار شد دیگه از پادگان نره خونه و با همون لباسای سربازی بیاد . اولش قبول نمیکرد اما با اصرار من راضی شد .
 ولی چشمتون روز بعد نبینه . ما داشتیم عین بچه های خوب راه میرفتیم که ییهو دیدیم یه آقای آخوند محترم نشسته تو ماشینش( سمند) داره از ما عکس میگیره !!! ( میخواست بره گزارش بده که یه سربازو با یه دختر دیده، تا به علی جونم اضافه خدمت بدن !  حالا همینطوریشم این دوسالو نمیتونیم تحمل کنیم اگه اضافه خدمتم بخوره که دیگه هیچی . ) بعد آقاهه علی رو صدا کرد .اونم رفت جلو ببینه چی میگه جند دقیقه با هم حرف زدن بعد علی با عصبانیت اومد گفت بریم . و ما به مسیرمون ادامه دادیم . علی گفت تند تند بیا الانه که طرف زنگ بزنه به پلیس !
من :
دنبال آقایی راه افتادم . داشتیم همون مسیرو میرفتیم که یه دفه ماشین اون آقاهه با یه ماشین پلیس از پشت سرش اومدن جلومونو گرفتن !
سه تا پلیس پیاده شدن و اون آخوند ِ هم از ماشینش پیاده شد . همچین اومدن جلو که انگار میخوان دوتا قاتل فراری رو دستگیر کنن . خودمم کم کم داشت باورم میشد که یه خلاف بزرگی ازم سر زده . علیرضا رو گرفتن با خشونت بردن اونور پیش آخونده و افسره و اون دوتا پلیس دیگه هم پیش من وایسادن که یه وقت فکر فرار به سرم نزنه !
ازم پرسیدن چه نسبتی با هم دارین گفتم خواهر برادریم ( چه دروغ شاخ داری واقعا ) اسم پدر مادرمونو ازم پرسیدن منم چون از قبل با علیرضا هماهنگ بودم اسم مامان بابای اونو گفتم . اما اونا که باور نمیکردن . آخرشم سه شد من گفتم دانشجو نیستم علیرضا گفت هست  خلاصه ازمون کارت شناسایی خواستن . وقتی گفتم ندارم یکی از اونا گفت کیفتو باز کن ببینم !!! یعنی میخواست کیف منو بگرده ( آدم چی بگه واقعا زبان از توصیف اینهمه ظلم و زورگویی قاصره ) منم عصبانییییییی گفتم باز نکنم چی میشه ؟ پلیسه کپ کرد گفت الان بهت میگم چی میشه و رفت پیش علی . با خودم گفتم اینا خیلی تو کارشون جدین الانه که علی رو بزنن که از زبون من حرف بکشن .
اون که رفت من با این یکی پلیسه تنها شدم .اینم که دیگه نگو خودش دنبال دوست دختر بود به من خندید و گفت حالا خداوکیلی خواهر برادرین ؟ گفتم آره .بازم بهم خندید !
اون یکی پلیسه که میخواست کیفمو بگرده دوباره اومد پیش من و گفت رفیقت اعتراف کرد تو هنوز میخوای بگی خواهرشی ؟ بعد بهم گفت : به نظر تو گوشای من درازه ؟ خر خودتی دختر . ( اینم سطح فرهنگ پلیس مملکت ما و طرز حرف زدنشون با یه شهروند محترم )
این یکی که همش به من لبخند میزد  ( که البته شما میدونید منم میدونم که این لبخندش از روی مهربونی بود و ایضا هممون میدونیم که به قصد دیگه ای این کارو نمیکرده )بهم گفت ما به خاطر خودت میگیم پس فردا میبرتت تو یه خونه ... یه بلایی سرت میاره !
وای خدا میخواستم یا سر خودمو بکوبم به دیوار یا سر اونو همونجا بکنم تو جوب ( یعنی همون جوی آب ) آخه چرا اینا همشون تو این وادیا سیر میکنن ؟ چرا تو مغزشون فقط یه چیز هست : س*ک*س . چرا باور نمیکنن منو علی فقط عاشق همیم . تو این یک سال و اندی اگه میخواستیم میتونستیم هر کاری بکنیم اما هیچ وقت هـُرمت این عشقو با این کارا نشکستیم . بابا به خدا ما میفهمیم چی خوبه چی بده ؟ چرا به ما تهمت میزنن ؟
خلاصه چند دقیقه بعد دیدم علی رو ول کردن اومد پیشم . بعد یکی یکی سوار ماشیناشون شدن . اون افسره به ما گفت از هم جدا شین تو اینوری برو توام اونوری . ماام مجبور بودیم اطاعت کنیم .
 اما افسره خیلی خوب بود اون باعث شد ولمون کنن آخرشم به من گفت : دختری ! مواظب خودت باش . ماام از هم جدا شدیم و وقتی ماشینا رفتن برگشتیم پیش هم .
حالا منو آقایی هیجان زدههههههه . تو راه به همدیگه تعریف میکردیم پلیسا وقتی جدامون کردن بهمون چی گفتن .
علیرضا اول گفته خواهر برادریم اما بعد دیده تابلو شد گفته نامزدیم مامان بابای فاطمه نمیزارن ازدواج کنیم یواشکی همدیگرو میبینیم ! ( علی جان تو باید رمان نویس میشدی . قصه گفتی بهشون ؟ ) البته دروغم نگفته واقعا اگه یه کم وضع علیرضا بهتر بود ما الان زن و شوهر رسمی بودیم .
حالا اینو داشته باشید . آقاهه که سمند داشت به علی چی گفته  : تو واسه چی با لباس امام زمان اومدی با یه دختر میچرخی ؟
1/ چرا اسم امام زمانو میکشید وسط . خیلی پسرا با همین لباس میرن سربازی و معتاد میشن برمیگردن . شما که نمیدونید آقایی از اونجا چه چیزای بدی میگه .الان خیلیه که پسری بره سربازی و سالم برگرده . همین آقایی خودم از وقتی رفته سربازی اطلاعاتش درباره مواد مخدر کلی زیاد شده !!!
2/من میخوام بدونم آیا حضور یه دختر لطمه ای به این لباس وارد میکنه که میگن با این لباس نباید کنار دخترا راه بری . این دیگه از اون اعتقادات دوران جاهلیت بود واقعا .
3/حالا  لباس سربازی دوسال بیشتر که تن آقایی من نیست . اما خیلیا هستن که لباس مقدس پیامبر مارو میپوشن و هزارتا کار دیگه میکنن . اما این وسط چون کسی زورش به اونا نمیرسه میان به ما گیر میدن که چرا دارید با هم راه میرید !!!و این یعنی عدالت اونم از نوع امام زمانیش .
بگذریم من الان قاطی میکنم یه چیزایی میگم وبلاگم فیلتر میشه . راستی من اطلاعاتم در این مورد کافی نیست . ما این اجازه رو داریم که تو وبلاگ از این حرفا بزنیم یا اینجا هم باید دهنامون بسته باشه ؟ اگه ممکنه بهم بگید .

 


پ.ن_1: از اینا گذشته به من که خیلی خوش گذشت چون پیش آقایی نازم بودم .
پ.ن_2:من تو این پست قصد توهین به هیچ کسی رو نداشتم میدونم تو هر قشری هم خوب پیدا میشه هم بد .
پ.ن_3:امیدوارم امام زمان خوبم زودتر بیاد تکلیف مارو با اینا مشخص کنه .
پ.ن_4:راستی اونا اسم آقاییمو از روی لباسش خوندن .دعا کنید تو سربازی واسش دردسر درست نکنن .

نویسنده : فاطمه | ساعت 11:28 روز یکشنبه یازدهم آذر 1386
| لینک ثابت

  

سلام .

چند روزه حالم اصلا خوب نیست فکر میکنم اینو از پستای قبلی خوب فهمیده باشین به خصوص آخرین پستم . راستش نمی خواستم اون پستو بذارم تو وبلاگ نوشته بودمش واسه دل خودم نمی خواستم از غصه های ته دلم و از تنهاییام چیزی بنویسم . اما مدتیه که همه چیز ریخته به هم . من فقط یه نفرم . تنهایی نمی تونم اینهمه احساسو یه جا تحمل کنم . این شد که به اینجا پناه اوردم .

 

 

شنبه 26 آبان :

ساعت 2:30 همونجا که همیشه میدیدمش باهاش قرار گذاشتم . هوا سرده . میشینم روی یکی از نیمکتهای پارک و منتظر میمونم . به ساعتم نگاه میکنم . دیر کرده . زنگ میزنم بهش میگه 30 دقیقه دیگه میرسم !!!

من ناراحت شدم با خودم فکر کردم که بعد از اینهمه مدت دوری حالا داره با 30 دقیقه تاخیر میاد ! حتما دیگه منو نمی خواد . حتما دیگه واسش مهم نیستم .

اونجا نشستم و میرم تو فکر : " چرا دیر کرده ؟ "

دوتا پسر از دور دارن میان . بدجوری به من خیره شدن . " علیرضا بیا دیگه " . سرمو میندازم پایین و به برگای روی زمین نگاه میکنم . نزدیک میشن .یکیشون بهم میگه اگه یه دوست پسر خوب میخوای بالا رو نگاه کن ! دلم میخواد پاشم یکی بخوابونم تو گوشش . دوستش میگه بیا بریم و اونا میرن .

من حالا دیگه از دست علیرضا عصبانیم اگه به موقع اومده بود اونا جرئت نمیکردن به من همچین حرفی بزنن .

بالاخره اومد .

علیرضا با یه شاخه گل ! وقتی اومد اصلا نتونستم بهش اخم کنم یا عصبانیتمو بهش نشون بدم میخواستم این کارو بکنم اما نتونستم . تا چشمم بهش میوفته لبخند رو لبام میشینه . گلی که تو دستشه میده به من . یه شاخه رز قرمز خوشششششششگل .

میشینیم من بهش نگا میکنم . اونم به من نگا میکنه . یه ماه پیش همدیگرو دیدیم اما انگار یه سال گذشته  

یه دفتر همراهشه بازش میکنه و بازم یه عالمه ورق که توش واسم نوشته دوست دارم !

بهش گفته بودم دیگه ننویس بعدا اگه از هم جدا بشیم من محاله بتونم اینارو پاره کنم یا بریزم دور . اما بازم نوشته . میگه انقدر مینویسم که جوهر خودکارم تموم بشه !!!!

( تعجب نکنین من به این کارای عجیب غریبش عادت کردم . یه بارم میگفت حساب کردم دیدم روز تولدت من خونه ام  !!! حالا اینو وقتی بهم گفت که چندین ماه به تولدم مونده بود !  یعنی نشسته حساب کرده که 5   6 ماه بعد روز تولد من میتونه باهام قرار بزاره یا نه !!!!)

خلاصه بعد از 30 روز دوری ، تونستم ببینمش اما دیگه نمیتونم بمونم اگه دیر برم خونه باید به همه جواب پس بدم .فقط نیم ساعت کنارش بودم و از این بابت خیلی حالم گرفتس . ازش می پرسم " کی دوباره میبینمت ؟ " میگه به زودی . اما خودشم از حرفش مطمئن نیست .

یکشنبه 27 آبان:

زنگ میزنم ببینم میاد با هم بریم بیرون یا نه ؟

من : میای ؟

علی : به یکی از دوستام از جمعه قول دادم برم خونشون

من : واسه چی میری ؟

علی : کامپیوترشو درست کنم

من : باشه اما اگه نظرت عوض شد فردا بهم خبر بده .

"فردای همون روز "

ساعت 6 صبح :

علی ( با اس ام اس ) : فاطمه نظرم عوض شد . میام . بگو کی و کجا ؟

من با خودم : میدونستم میای .علیرضای منه دیگه .

اماااااااااااااا

من : 12 ظهر بیا دم خونمون .

علی : نه نمیشه من تازه 12 از پادگان میام بیرون .

من : 1 بیا .

علی : نههه نمیتونم . تا برم خونه و بیام طول میکشه .

و بعد :

خلاصه از ما اصرار از علی آقا انکار .

ساعت 12 ظهر همان روز :

تو خونه تنهام . قلبم میخواد از جا کنده شه از دلتنگی .ای خدا بهم صبر بده .

زنگ زدم بهش و یه کم که حرف زدیم بغضم ترکید و به گریه افتادم . بعد از سربازی رفتنش این اولین بار بود که اینطوری از دوریش گریه میکردم .

اون دلداریم میداد . وقتی ازش خدافظی کردم . خودمو انداختم رو تختم و فقط گریه کردم .

خودمم باورم نمیشد یکی رو انقدر دوست داشته باشم . که وقتی دلم تنگ میشه واسش گریه کنم !!!

 

 

 

پ . ن _1 : اومده بودم یه چیز دیگه بنویسم یه چیز دیگه از آب در اومد ! راستش امروز میخواستم از علیرضا شکایت کنم . میخواستم بگم یه مدته ............... هیچی ولش کن .

هر وقت میام بنویسم فقط خوبیاش یادم میاد . درسته گاهی از دستش ناراحت میشم اما اونقدر باهام خوب و مهربون بوده که این ناراختیا جلوش هیچه .

بهترین بهترین من دوست دارم .  

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:53 روز یکشنبه چهارم آذر 1386
| لینک ثابت

  تنها موندم

 

 

همیشه اسم تو بوده

اول و آخر حرفام

بس که اسم تورو خوندم

بوی تو داره نفسهام

چقدر گفتم نرو ؟ چقدر پشت سرت گریه کردم ؟ حتی حاضر بودم التماست کنم . اما تو گفتی: " مجبورم که برم . " همین . بعد رفتی و منو تنها گذاشتی . چه گناهی کرده بودم که با رفتنت خواستی عذابم بدی .

دیدی حالا؟ شدیم عین زندانیا که هر چند وقت یه بار وقت ملاقات دارن .

وقتی میای می خوام اون چند دقیقه ای که با همیم فقط خوشحال ببینمت به خاطر همین بهت نمی گم چقدر تنهام . نمی خوام بفهمی نبودنت داره عذابم می ده . دوست ندارم اونجا که میری غصه منو بخوری .

این از حال و روز من، اینم از تو که می گی شبا روی برجک دیدبانی تنهایی فقط گریه می کنی !!!

چرا اینطوری شد؟ ما که انقدر با هم خوشبخت بودیم . یه دفه همه چی ریخت به هم .

یادته اون موقع ها چقدر باهام حرف می زدی ؟ چقدر باهات درد دل می کردم . چقدر باهام از رازای دلت می گفتی ؟ باورم نمی شه که حالا از صبح تا شب حسرت شنیدن صداتو می خورم .

دارم داغون می شم .آخه همدمم نیست که سرمو بذارم رو شونش و باهاش درد دل کنم . همدمم همراهم همرازم و شاید روزی همخونه و همسرم .

چرا مارو از هم جدا کردن ؟ شاید یه حکمتی داره ! شاید خدا می خواسته کم کم به دوری هم عادت کنیم . شاید می خواسته موقع جدایی زیاد اذیت نشیم و عذاب نکشیم ! اما مگه می شه ؟ می شه به دوری تو عادت کرد ؟ به جدایی چی ؟

منو ببخش عزیزم دیروز خیلی اذیتت کردم . با گریه هام تورو ناراحت کردم . نمیدونم چم شده . آخرین باری که دیدمت یادته بهم یه شاخه گل رز دادی ؟ الان گذاشتمش جلوم هر وقت چشمم بهش میوفته اشکم سرازیر میشه انگار سالهاست که ندیدمت دلم برات خیلییییییی تنگ شده .

علیرضا یادته دیروز با هم رفتیم تو اتاق عشقمون ، تو رویا. من اینجا بودم توام خونه خودتون اما پیش هم بودیم . احساست میکردم . دور نبودی .

اما تا کی ؟ تا کی باید از دور باهات حرف بزنم ؟ تا کی تورو تو ذهنم تجسم کنم ؟ تا کی می تونم شبا قبل از خواب باهات درددل کنم در حالی که تو پیشم نیستی . دیگه همه فکر میکنن من دیوونه ام که با خودم حرف میزنم .

علیرضا من خودتو میخوام نه فکرو خیالتو . من دلم میخواد بوی عطرتو حس کنم . دلم میخواد دستای گرمت دوباره بهم آرامش بده .

کی میشه من یه دل سیر ببینمت ؟ کی میشه پیشت باشم و نگران این نباشم که چند دقیقه دیگه باید ازت خداحافظی کنم ؟

می دونم که می فهمی چی می گم .

فقط اومدم اینجا بنویسم تا یه کم آروم شم . اگرچه هیچ چیز به جز حضور تو الان آرومم نمی کنه .

اشکام دیگه نمی ذارن نوشته ها رو خوب ببینم پس بهتره دیگه برم .

دوست دارم دوووووووووووووست دارم .

 

تا خیالت به سرم میزنه گریم میگیره

آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره

نویسنده : فاطمه | ساعت 12:59 روز سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
| لینک ثابت

  واییییییییی که چقد دلم برات تنگ شده

واییییی دو هفته پیش ما ( من و آقایی ) یه ماجرایی داشتیم که بیا و ببین . دعوا شد ، جنگگگ بزن بزن ، خون و خون ریزی . باور نمیکنید ؟ خوب حق دارید اینقدراام اغراق آمیز نبود اما بالاخره یه کوچولو که دعوا کردیم !

الان براتون تعریف میکنم :

آقایی یه هفته در میون شنبه ها خونس و اتفاقا شنبه بهترین روز ِ واسه اینکه من کلاسو ( آیین زندگی )بپیچونم برم پیشش.

خوب آخه من از بس با این آقایی گشتم که دیگه همه آیین های زندگی رو بلدم و احتیاجی به حضور در کلاس ندارم .

بگذریم ... اون روز ( 5شنبه ) که آقایی اومده بود یادم رفت بهش بگم شنبه بیا همدیگرو ببینیم و جمعه آقایی رفت خدمت و منم دیگه نتونستم بهش خبر بدم .

شنبه که شد با خودم گفتم میرم همون جایی که همیشه با هم قرار میزاریم منتظرش وامیستم ( یعنی می ایستم ) . یه جورایی با خودم شرط بندی کرده بودم گفتم اگه واقعا دوسم داشته باشه و دلش تنگ شده باشه حتما میاد . انگار انتظار داشتم بهش الهام بشه !!!

یه ساندویچ خریدم واسه ناهار که ببرم اونجا که حوصلم سر نره و بتونم بیشتر منتظرش باشم .

ساعت 1 رسیدم نشستم یه کم به اینور اونور نگا کردم . پیداش نشد .

ساعت 1:30 دارم ساندویچ میخورم . نیومد .

آروم آروم میخورم که اگه اون اومد بتونم نصفشم بدم به اون . آخه میدونم اگه بیاد گشنشه (یعنی گرسنه اش است ) چون تو پادگان ناهار نمیخوره میاد .

ساعت 2 ساندویچم داره تموم میشه دیگه آخراشه . اما نیومد .

ساعت 2:30 ساندویچمم تموم شد . اما اون نیومد .

ساعت2:40 دیگه حوصلم داره سر میره .

ساعت 2:50 زنگ زدم بهش. برداشت . میگه تازه رسیده خونه !!!

من با خودم : بله فاطمه خانوم شرطو باختی !

و شروع کردم به داد و بیداد سر آقایی از همه جا بی خبر و بعد گوشی رو قطع کردم و رفتم دانشگاه .

حالا این دومین جلسس که من سر کلاس حاضرم . یکی اومد گفت کلاس تشکیل نمیشه .

امروز انگار اصلا شانس با من نیس .

منم عصبانی و در حالی که زمین و زمانو نفرین میکردم . راه افتادم که برم خونه .

اما از اینکه با آقایی دعوا کردم ناراحت بودم و خودمو مقصر میدونستم و از اونجایی که اصلا دختر لوس و قهر قهرویی نیستم زنگ زدم بهش و ازش معذرت خواهی کردم اونم مثل همیشه کلی تحویلم گرفت و آشتی آشتی ......

اصولا من و علیرضا تو قهر و آشتی عین بچه ها عمل میکنیم ( البته نه اینقدر بچه ) تا حالا قهرمون از یه روز بیشتر نشده ( بچه جون یاد بگیر ! من و آقایی رو الگوی خودت قرار بده. خوب ؟ )

...

...

...

..

.

.

.

.

همین دیگه منتظر چی هستید ؟ تموم شد .

بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود ، قصه ما راست بود .

آره خلاصه اینطوری شد که من آقایی خوشگلمو سه هفته ندیدم و الان قلبم داره تاپ تاپ میکنه که زودتر ببینمش .

 

 

 

پ.ن_1 : چون آقایی گفته چیزایی رو که مینویسم زیاد آب و تاب ندم و وارد جزئیات نشم منم سعی کردم این پستو کلی بنویسم نه جزئی . موفق بودم ؟؟؟؟

پ.ن_2 : چند شب پیش یه خوابی دیدم که از خواب پریدم . دستم تو دست آقایی بود و چشمم تو چشماش و داشتم میمردم !!! تعبیرش چیه ؟

نویسنده : فاطمه | ساعت 13:19 روز چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
| لینک ثابت

  چند تا دوسم داری ؟

بعد از اون قضیه خواستگاری همه چیز بین منو علیرضا جدی شد اون مصمم ِ که با من ازدواج کنه اما من هنوز نتونستم یه تصمیم قاطع بگیرم . نمیخوام احساسی برخورد کنم و زندگی جفتمونو به باد بدم . به خاطر همین میخوام ایندفعه که میبینمش همه شرایطمو واسه ازدواج بهش بگم تا بتونه بهتر تصمیم بگیره . از یه طرف من الان تو سنی هستم که ... خوب خواستگار زیاد میاد خونمون . علیرضا که هنوز به اونجایی نرسیده که من بتونم باهاش زندگی کنم باید خیلی تلاش کنه تا به اونجا برسه ( منظورم فقط پول نیست ) . نمیدونم یعنی اگر قبل از اینکه سربازیش تموم شه یه وقت کسی پیدا شد که به درد من بخوره . من باید ردش کنم فقط و فقط به این امید که علیرضا موقعیتش خوب بشه بتونه بیاد دنبالم ؟ خوب این واقعا خییییییییلی سخته .

بگذریم ... چون خودمم هنوز گیجم نمیدونم باید چی کار کنم ...

امروز اومدم یه خاطره بامزه و عقشولانه بنویسم .

آخرین باری که آقایی گلمو دیدم ، چندتا تا برگه کاغذ بهم داد ، پر از نوشته . پشت و روی کاغذارو پر کرده بود .

حالا این آقایی ما چی نوشته بود ؟

حدس بزنید ....

...

....

... فقط 21 صفحه رو ریز ریز نوشته بود " دوست دارم " ( و شش صفحه هم با من حرف زده بود !!! )

جالبه ... نه ؟

منم تو خونه همه دوست دارمارو شمردم .

فکر می کنید چندتا شد ؟

2717 . دو هزارو هفتصد و هفده تا !!!!!!!!!!!

بعد به این نتیجه رسیدم که آقایی منو 2717 تا دوست داره . نه کمتر نه بیشتر .

( یه چیزی رو یواشکی بهتون بگم ؟ فکر کنم وقتی اونارو مینوشته گریه کرده . ( الهی بمیرم براش )

آخه یه جاهایی معلوم بود کاغذ خیس شده و جوهر خودکار پخش شده بود . )

....

..

.

این نقطه ها نشونه اینه که من واقعا نمیتونم چیزی بگم . نمیتونم با کلمات ، اینهمه عشقو توصیف کنم . گاهی سکوت بهترین کاره ...

 

حرفام با آقایی :

قربون اون چشمای قشنگت برم که به خاطر آدمی مثل من تا حالا چندین بار خیس شدن .

فدای تو عزیز که وقتی اشک میریزی فقط سکوته که همه جارو پر میکنه . آخه عادت نداری بلند بلند گریه کنی .

مهربونم چه طوری تورو تنها بذارم ؟ چطوری میتونم هُرمت اشک هایی که ریختی رو بشکنم ؟ چه طور فراموشت کنم وقتی تمام قلب و روحم رو تسخیر کردی ؟

دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ...

خدا جونم ازت فقط یه چیز میخوام خوشبختی علیرضا . چه با من چه بدون من .

نویسنده : فاطمه | ساعت 9:34 روز چهارشنبه نهم آبان 1386
| لینک ثابت

  خواستگار
کلی زحمت کشیدم، وقت صرف کردم، انرژی گذاشتم ،از زندگی و کارم زدم یه پست جدید نوشتم. اسمایلی های خوشگلمم توش گذاشتم ، اما وقتی خواستم بذارمش تو وبلاگ ، پرید!!! همشم تقصیر این بلگفاست با این سایت ِ (...) . بگذریم الان دعوا میشه خون و خونریزی راه میوفته .
فعلا میخوام خبرای داغ دسته اولو بنویسم . بعدا پست قبلیمو دوباره مینویسم . ( یه خاطره بود از یه دیدار )

سلام دوستای مهربون خودم . چه خبرا ؟ سلامتید ؟
سلام آقایی گلم .
اول از همه بگم که خیلی خیلی از همتون ممنونم که بهم دلداری می دید و می خواید این سختی دوری از آقایی رو تو دل من کم کنید . اگه بدونید چقدر خوشحال شدم وقتی نظراتونو خوندم ...
خیلی خوبه که آدم دوستای خوبی مثل شما داشته باشه. من و آقایی از همتون ممنونیم .
آقایی خوبم ( علیرضا ) بالاخره اومد از وبلاگمون دیدن کرد . واسم نظرم گذاشته . دستت درد نکنه خیلی خوشحالم کردی بازم به ما (من و خودم ) سر بزن !
حالا بریم سر خبرای جدید :
راستش چند وقته یکی که قبلنا از من خواستگاری کرده بود ( همون که تو چند پست پیش ذکرو خیرش بود ) چند هفته پیش دوباره سرو کلش پیدا شده و پاشو کرده تو یه کفش که بذارید من بیام خونتون خواستگاری . من قبلا گفته بودم که به این زودیا قصد ازدواج ندارم و میخوام پله های ترقی رو یکی یکی طی کنم . اما اونا همش اصرار میکردن . هی مامان باباشو میفرستاد دم خونه مادر بزرگ من . آخرش ما جلوشون کم آوردیم و قبول کردیم که بیان .
اونا قبلا همسایه مادر بزرگمینا ( مادر بابام ) بودن و یه شناخت کلی ازشون داشتیم .
خوب منم به علیرضا گفتم اونا قراره بیان خونمون .
حتی دلش نمی خواست من تو خواستگاری با پسره حرف بزنم اما نمیتونست کاری بکنه . ناراحت شد اما بهم گفت اگه فکر کردی میتونه خوشبختت کنه ، به خاطر من ردش نکن !!! ( البته معلوم بود حرف دلش یه چیز دیگس . معلوم بود که دلش میخواد بگه :

با چوب بزن تو سر پسره از خونه بندازش بیرون )
قرار شد جمعه 27ام مادر و خواهر پسره (رضا) بیان خونه مادر بزرگم ما ام بریم .

از این به بعد مینویسم که لحظه به لحظه چه اتفاقاتی واسه من و علیرضا افتاد :
جمعه ۲۷/۷/۸۶( وصف حال خودم )
رفتیم خونه مادر بزرگم اونام اومدن . اولین باره که تو یه مهمونی من مرکز توجهم به خاطر همین یه کم عصبی ام .
درمورد درسم بهشون توضیح میدم .مامانم میگه : فاطمه، به جز دانشگاه کلاس زبانم میره . خواهر رضا میگه : آره تا میتونی الان از فرصتات استفاده کن چون وقتی بچه بیاد تو زندگی دیگه وقت نمیکنی .
من از این حرفش خیلی عصبانی شدم . صبر نکرد من بله رو بدم بعد از این حرفا بزنه .
به جز این حرفش در مجموع آدمای خوبی بودن . قرار شد 4شنبه بیان خونه ما .  
جمعه۲۷ /۷/۸۶ (  اینارو خودم تو خاطرات علیرضا خوندم ) 
امروز فاطمه میخواد بره مهمونی خونه مادر بزرگش . یه نفر اونجاس که دشمن منه و منم ازش بدم میاد . خدا کنه مشکلی پیش نیاد .

4شنبه ۲/۸/۸۶        
ساعت 4 اومدن خونمون . مادر رضا گفت بهتره برن با هم حرف بزنن . به طرف اتاقم راهنماییش کردم .
جالب بود . منو رضا تو یه اتاق بودیم و راجع به شروع یه زندگی با هم حرف میزدیم و مینای عزیزمم از رو دیوار داشت بهمون نگا میکرد . مینا عروسکیه که علیرضا واسم خریده و خیلی دوسش دارم .
بالاخره رفتن . علیرضا همش اس مس میزد که بفهمه چی شد ؟
بهش گفتم : به نظر میرسه رضا پسر خوبی باشه .فعلا باید فکر کنم !
اول فکر کرد دارم باهاش شوخی میکنم . اما وقتی فهمید همه چیز جدیه خیلی ناراحت شد .
بهم اس مس زد که : خوشبخت بشید . مواظب خودت باش و خداحافظ .
بهش گفتم هنوز که اتفاقی نیوفتاده . من هنوز پیشتم . ( اما واقعا آدم بعضی وقتا تو دوراهی های وحشتناکی قرار میگیره . یکیش همین قضیه انتخاب همسر .همش میگی : میخوامش ؟ نمیخوامش ؟ خوشبخت میشیم ؟ فرصت خوبیه یا باید صبر کنم منتظر یکی دیگه باشم ؟ و به جز اینها سوالاتی که واسه من پیش اومده بود اینا بودن : اگه الان بگم "نه" به علیرضا میرسم ؟ با اون خوشبخت میشم ؟ این عاقلانس که دست رد به همه موقعیتهای خوبی که واسم پیش میاد بزنم و بشینم منتظر روزی که علیرضا بیاد دنبالم ؟ روزی که معلوم نیست اصلا میرسه یا نه . )
آخر شب علیرضا اس مس زد که : " فاطمه تنهام نذار "
دیگه بگذریم از اینکه تو اون چند روز چی بر من و علیرضا گذشت . اما بالاخره من تصمیم گرفتم جواب " نه " بدم
نمیدونم چی شد به سرم زد اون حرفارو به آقایی بزنم . نمیدونم چطوری میخواستم به رضا جواب مثبت بدم !!!
هرچی بود گذشت من میخوام رضارو ردش کنم ( پسر بدی نبود اما من نمیخوامش )
به آقایی خوشگلمم میگم تا خوشحال بشه و بفهمه دوسش دارم .

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 11:26 روز دوشنبه هفتم آبان 1386
| لینک ثابت

  اندر احوالات سربازی

سلاملکم آقایی خوبم  .

سلام . حال و احوالتون خوبه ؟ تو این شبای رمضون واسه من و آقایی دعا کردین ؟ قبول باشه . منم واسه همتون دعا کردم .

باورم نمیشه کامپیوتر به این سرعت درست بشه  . ما کاریش نکردیما خودش درست شد !!! طفلکی جن زده شده     . حتما الیاس رفته توش   .

خوب بریم سر اصل مطلب ...

چند روز پیش آقایی رو دیدم . از دانشگاه رفتم پیشش . اونم از خدمت مقدس سربازی مرخصی گرفته بود یه راس اومد پیش من .

واییییی چی شده بود این آقایی ما تو لباس سربازی .... مُردم ازبس بهش خندیدم  . خیلی بامزه و نمکی شده بود  .

انقد غصه داشت از اینکه که دیگه مو نداره ! آخی آقایی نازممممممم شده عین حسن کچل دیگه موهاش کوتاهه کوتاهه اما من خوشحالم چون یه شکلی شده که دیگه دل هیشکی واسش قش و ضعف نمی ره به جز دل خودم  . منم که به جای اینکه دلداریش بدم ، همش بهش می خندم .

هییییی روزگار.... با سرباز آش خورم بیرون نرفته بودم که حالا رفتم . الهی قربونش برم که سرباز شده .داره سختی می کشه که دیگه کم کم سرو سامون بگیره  .

شبا پست داره یعنی می ره رو اون برجکای دیدبانی، اسلحه می گیره دستش و..... به آینده فکر می کنه . البته به جز اینکه به افق نگاه کنه و به فکر آینده باشه از ماها که اون موقع تو خواب نازیم هم داره دفاع می کنه هااااااا . دستش درد نکنه تا وقتی آقایی من هست دشمن جرات نداره چشم بد به ما داشته باشه .

حالا یه چیزی بگم داغ کنید . آقایی شیطون بازیگوش ِ پررو ورداشته زیرزیرکی   باخودش مبایل برده سربازی  . یعنی یه بار برد من انقد دعوا کردم باهاش دیگه نمی بره  . اونم مبایل دوربین دار اگه میگرفتنش حتما اضافه خدمت بهش می دادن  یا می نداختنش انفرادی یا یکی از همین تنبیهایی که سربازی رفته ها می دونن و من نمی دونم  . خلاصه منم نمی دونستم که ! یه دفه دیدم اس مس داد ! منم 8 تا شاخ دراومده بود رو سرم ( دقیقا 8تا   ) هم خوشحال و ذوق زده بودم که می تونم باهاش حرف بزنم ، هم عصبانی و نگران که نکنه الان با گوشی ببیننش .

تازه فیلم برداری کرده از بعضی جاها از جمله داخل دسشویی ها و همون برجکای دیدبانی . اومده بود به من نشون می داد  .

الهیییییییییی که من فدای اون دلتنگیاش بشم  . اون روز هی می رفت تو دسشویی قایم می شد از اونجا به من اس مس می زد  .

می گفت اونجا همه رو دیوارا یادگاری نوشتن ! ( آدم یاد زندان میوفته  )

می گفت بعضیا تاریخ زدن که از تاریخش معلومه کسایی بودن که الان سربازیشون تموم شده. آقایی ناناز من می گه انگار کسایی که اون تاریخا رو نوشتن می خواستن به ما بگن هه هه دلتون بسوزه ما سربازیمون تموم شد  . آخی آقایی گلم غصه نخور مال توام بالاخره تموم می شه .

یه چند تا جمله باحال دیگه ام گفت که قبلا سربازا رو دیوارای اونجا نوشتن و تا حالا مونده آقایی می گفت یه جا نوشته بود " دوست دخترم مامان شد من هنوز سربازم !!!" واییییییییی انقدر خندیدم به این جمله که دیگه دلمو گرفته بودم از درد . یه چند تا جمله عاشقانه آموزنده ام گفت که خیلی قشنگ بود .اصلا فکر کنم همه این نویسنده های هنرمند کارشونو از نوشتن روی دیوارای محل خدمت شروع کردن !

دیگه اندر احوالات سربازی باید بگم که نمی دونید با این دسته گلای ما چی کار می کنن ! اون روزای اول آقایی جونم از بس پوتین به پاش فشار آورده بود نمی تونست درست و حسابی راه بره . وقتییم که میاد از بس خستس همش می خوابه   . تو اونجا انقد داد می زنن که وقتی میاد صداش گرفته .

دیگه چی کار میشه کرد سربازی شتریه که در خونه هر پسری می شینه . خوبه حداقل از این یه نظر به ما دخترا امتیاز دادن    . لابد این یه قلم از زیر دستشون در رفته  .

بهترینم! چند ماه تحمل کن بالاخره تموم میشه ، میای پیش خودم  .

 

پ.ن_1: آقایی نازنینم ! مرسی به خاطر اون عروسک خوشِلی که بدون هیچ مناسبتی واسم خریدی . حسابی سورپرایز شدم  .

پ.ن_2: دیشب آقایی اومده بود . یه کوچولو بینمون شکراب شد . امروز که نیست فردام بیاد من باهاش آشتی نمیکنم باید بیاد منت کشی     . دعا کنید با هم آشتی بشیم دوباره . آخه با اینکه بهش اخم می کنم ولی ته دلم یه چیز دیگس  . خودش می دونه ...

پ.ن۳:این اسمایلی ها تکراری شدن آدرس یه بهترشو ندارین ؟

نویسنده : فاطمه | ساعت 14:47 روز پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
| لینک ثابت