|
چهار شنبه 24 مرداد
مامان میگه خواهرتم با خودت ببر . من نمی خوام مزاحم داشته باشم اما واسه اینکه شک نکنن مجبورم ببرمش . آبجیم می ره انقلاب واسه خودش کتاب بخره منم میرم بانک که پول کلاس زبانو واریز کنم . علیرضا زنگ زد ( مامان گوشیشو داده بود دستم ) گفتم تو بانکم اونم اومد بعد با هم رفتیم به سمت پارک لاله . انقدر بدم میاد از این آوارگی همش تو پارک و خیابون باید همدیگرو ببینیم . ما که همدیگرو می خوایم دیگه چرا باید همه کارامون یواشکی باشه ؟البته جوابشو خودم می دونم چون همه می گن علیرضا اول باید سروسامون بگیره بعد بیاد خواستگاریت . حالا نمی شه اول بیاد خواستگاری بعد سروسامون بگیره . البته حق می دم به مامان بابام ولی این دلمو چی کار کنم که طاقت دوری آقایی رو نداره .
خیلی خوش گذشت بعد آبجیمم اومد و زنگ زدیم از مامان اجازه بگیریم که بریم سینما مامانی جونمم اجازه داد و ما سه تایی رفتیم سینما فیلم کلاهی برای باران.مثل همیشه خنده دار ولی بی محتوا بود . منو علی می دونستیم اینا همش بهانس که بیشتر پیش هم باشیم . تو سینما هندسفریه گوشیه علیرضا رو گذاشته بودیم تو گوشمون یکی تو گوش من یکی تو گوش علی . آهنگ گوش می کردیم . خیلی لحظه های قشنگی بود . سر یکی از آهنگا(رضا صادقی) من بغضم ترکید و اشکم سرازیر شد دلم واسه خودمو علی می سوخت که به خاطر یه سری رسم و رسومات مزخرف مثلا اینکه پسر باید از همه نظر بالاتر از دختر باشه ،نمی تونیم با هم زندگی کنیم وقتی اطرافیانم یه کم با علیرضا آشنا شدن انقدر تو گوشم خوندن که این پسر به درد تو نمی خوره که خودمم شک کردم کارم درسته یا نه . تو این دوره زمونه عشق خریدار نداره . منو علیرضا عاشق همیم اما واسه این چیزا هیچ کس تره ام خورد نمی کنه . تو تاریکی گریه کردم فکر کنم علی نفهمید . حالم یه جورایی شد به علی گفتم بیا بریم بیرون . اونم قبول کرد . رفتم دسشویی صورتمو شستم حالم بهتر شد . بعد رفتیم رو صندلی هایی که تو سالن بیرون سینما بود نشستیم .
علی : تو خوبی ؟ چی شد یه دفعه ؟
من : آره خوبم .
علی : مطمئنی ؟
من : آره .
بحث و عوض کردیم و دوباره شروع کردیم به شوخی و خنده تا فیلم تموم شدو خواهرم اومد . از سینما خارج شدیم خواهرم پیشنهاد داد بریم یه چیز بخوریم ( قربونش برم خواهر خودمه ) رفتیم بوفالو پیتزا خوردیم و باز هم وقت خداحافظی رسید من دیگه آلرژی پیدا کردم نسبت به این لحظه . همیشه موقع خدافظی انقدر قیافه می گیرم و بهانه میارم که همه خوشی کوفتمون می شه . دست خودم نیست خوب ! اما علیرضای عزیزم همش نازو نوازشم میکنه که ناراحتیم از یادم بره . ما خدافظی کردیم و رفتیم.
من این بار خیییییییلی ناراحت بودم . از اینکه مجبوریم همش قرار بذاریم و بعد واسه مدت نامعلومی خداحافظی کنیم داشتم دیوونه می شدم . از طرفی می دیدم علی هر روز بیشتر دوستم داره و می ترسیدم اگه به هم نرسیم ضربه شدیدی بخوره خلاصه این فکر و هزارتا فکر دیگه باعث شد پا رو دلم بذارم و زنگ بزنم به علیرضا .
من : الو سلام
علی : سلام رسیدی خونه .
من : نه تو راهم زنگ زدم خدافظی کنم
علی : چی ؟ یعنی چی ؟
من : هیچی می خوام ازت جدا بشم !
علی یه کم باهام حرف زد که توجیهم کنه این کار اشتباهه دست آخر من گوشی رو قطع کردم . بعدش علی اس ام اس زد که من نمی تونم جدا شم و من تازه دارم راه زندگیمو پیدا می کنمو ... من جواب ندادم این دفعه اس ام اس زد که اگه ازم جدا شی زنگ می زنم خونتون با مامانت میحرفم بعد گفت اگه جدا شی خودمو می کشم . البته مطمئنم این دوتا آخری رو هیچ وقت انجام نمی داد چون دوسم داره زنگ نمی زنه خونمون مگر به بهانه خواستگاری و چون پسر پاکیه عمرا خودکشی نمی کنه. هیچ وقت . اونم به خاطر من ؟ محاله !!
شب مهسا زنگ زد که این چه کاری بود کردی؟ علیرضا داره داغون می شه .نگو آقایی گلم دیده من جوابشو نمیدم دست به دامن مهسا شده . من دیدم اینجوری نمیشه اس ام اس زدم به علی گفتم اصلا فکر نمی کردم انقدر ضعیف باشی . اونم گفت : من در این یه مورد خیلی ضعیفم فاطمه نمی خوام ازت جدا شم و ...
من خودمم داشتم دیوونه می شدم می دونم که نمی تونم ازش جدا شم . پس حرفمو پس گرفتم و گفتم پیشت می مونم .
با این کار فهمیدم احساسی که درونمه بهم دروغ نمیگه و من واقعا علیرضارو دوست دارم . نمی تونم ازش جدا بشم . عشق علیرضا هم بهم ثابت شد .رابطمون هم محکمتر شد . و دوباره عزممونو جزم کردیم که به هم برسیم .
اما از اینکه عشقمو علیرضای گلمو اذیت کردم واقعا ناراحتم . منو ببخش عزیزم خودمم نمی دونم چرا چنین کاری کردم !
با این ماجرا یاد اون اس ام اس مشهور افتادم که:
اگه کسی رو دوست داری رهاش کن .اگه واقعا دوستت داشته باشه حتما برمیگرده پیش خودت . عشق یکی یه دونه ی من ! مرسی که با برگشتنت عشقتو بهم ثابت کردی . نمی دونی چقدر خوشحال شدم که به حرفم گوش نکردی . بوس بوس بوس .
پنج شنبه 25 مرداد
امروز یه کوچولو زنگ زدم بهش مامان اومد نتونستم زیاد بحرفم فقط به خاطر کاری که کردم ازش معذرت خواهی کردم . اونم یه عالمه دلداریم داد و نازمو کشید و خلاصه منو حسابی لوس کرد . انقدر دوست دارم نازمو بکشه اینو به خودشم گفتم . گفت من تا آخر عمر ناز تورو می کشم .
یکی یدونه ی منه دیگه ! الهی که همیشه زیر سایه پدر و مادرش خوب و خوش و سلامت باشه .
پ.ن_1: این پستو یه کم دیر گذاشتم تو وبلاگ آخه رفته بودیم شمال .
|