تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  قدرت عشق

 

آن شب هم مثل همیشه همه جا تاریک بود . ستاره ها می درخشیدند و به آدم ها چشمک می زدند . باد ملایمی پرده ی اتاق دخترک را به این سو و آن سو حرکت می داد . اما دخترک مثل همیشه نبود . قلبش تند می زد . کنار پنجره ایستاده و به آسمان خیره شده بود . گاهی یک لبخند کوچک چهره ی جوانش را زیباتر می کرد . دائم به ساعتش نگاه می کرد . از حرکاتش معلوم بود که منتظر کسی ست .

اما حضور چه کسی این وقت شب می توانست او را اینقدر خوشحال کند ؟

چند دقیقه گذشت . به خیابان نگاه کرد . دیگر هیچ کس آنجا نبود . باد کمی سردتر شده بود و هر چند وقت یکبار صدای برگ ها را درمی آرد. با هر وزش باد دخترک چشمانش را می بست . موهایش مثل موج در باد این طرف و آن طرف می رفت .

دخترک نفس عمیقی کشید . به آسمان خیره شد و با خود گفت : " خدایا این شب را تو به من هدیه داده ای .خوب می دانی چقدر دلتنگش هستم . از تو ممنونم که به من اجازه دادی امشب را با او باشم . " این را گفت و باز به خیابان نگاه کرد .هیچ کس نبود . دستش را به موهایش کشید تا آنها را کمی مرتب کند . سپس از پنجره دور شد و خود را روی تخت خوابش انداخت . جسمش خسته بود اما روحش شادابتر از همیشه انتظار معشوق را می کشید . در حالی که چشمانش بسته بود ، دستش را در جست و جوی چیزی روی تخت خوابش حرکت داد . تنها همدم روزهای تنهایی اش را یافت . عروسکی که او به دختر هدیه داده بود . عروسک را در آغوش گرفت . آن را نوازش کرد و بوسید . سپس به آن نگاه کرد و زیر لب گفت : " حتما تو هم خوشحالی که امشب با او هستیم . یک وقت خوابت نبرد که این فرصت را از دست بدهی ! "

به ساعتش نگاه کرد . حتی ثانیه ها به کندی می گذشتند . چند دقیقه گذشت . دخترک بلند شد و به اتاق دیگری رفت . چراغ را روشن کرد . خود را جلوی تنها آیینه ی آن اتاق رساند . در آیینه کمی به خودش خیره شد . انگار می خواست مطمئن شود که چهره اش همانطور است که معشوقش دوست دارد . وقتی از همه چیز مطمئن شد لبخند زد و از اتاق خارج شد .

به ساعت نگاه کرد . 12 نیمه شب . با خود گفت : " حالا دیگر حتما آمده ." و با سرعت خود را به اتاقش رساند . اتاق تاریک بود . روی تخت خواب نشست . چیزی را زیر لب زمزمه کرد و دراز کشید . انگار روحش به پرواز در آمده بود . نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت : " سلام محبوب من . "

کسی آنجا نبود اما دخترک زمزمه کنان حرف می زد . گاه می خندید و گاه دانه های اشک از چشمانش سرازیر می شدند . گاهی هم سکوت می کرد. گویی به حرف های کسی گوش می دهد .

نه .دختر قصه ی من دیوانه نشده بود . با ارواح هم حرف نمی زد . او فقط عاشق بود . و مدتی بود که دور از معشوقش زندگی می کرد . یکی از همین روزهای آخر با او عهد بسته بود که آن شب ساعت 12 او را در رویا و خیال ملاقات کند . آنها از هم دور بودند . اما دخترک آنقدر با اطمینان سخن می گفت که گویی می داند حرف هایش حتما به گوش معشوقش می رسند .

آن شب خداوند فرشته هایش را مامور کرده بود تا حرف های دو دلداده را به گوش هم برسانند . و این چیزی نبود جز قدرت عشق .

 

 

پ.ن_1: بهترینم ! تو دخترک قصه ی منو خوب می شناسی خیلی دلش می خواد یه روز تو چشمات نگاه کنه و بهت بگه قد تمام دنیا دوست داره . من داستان یه شب از زندگیشو واست نوشتم تا بفهمی چه جوری داره انتظارتو می کشه .

پ.ن_2:بهترینم قد تمام دنیا دوست دارم

نویسنده : فاطمه | ساعت 9:30 روز سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
| لینک ثابت