کلی زحمت کشیدم، وقت صرف کردم، انرژی گذاشتم ،از زندگی و کارم زدم یه پست جدید نوشتم. اسمایلی های خوشگلمم توش گذاشتم ، اما وقتی خواستم بذارمش تو وبلاگ ، پرید!!! همشم تقصیر این بلگفاست با این سایت ِ (...) . بگذریم الان دعوا میشه خون و خونریزی راه میوفته . فعلا میخوام خبرای داغ دسته اولو بنویسم . بعدا پست قبلیمو دوباره مینویسم . ( یه خاطره بود از یه دیدار )
سلام دوستای مهربون خودم . چه خبرا ؟ سلامتید ؟ سلام آقایی گلم . اول از همه بگم که خیلی خیلی از همتون ممنونم که بهم دلداری می دید و می خواید این سختی دوری از آقایی رو تو دل من کم کنید . اگه بدونید چقدر خوشحال شدم وقتی نظراتونو خوندم ... خیلی خوبه که آدم دوستای خوبی مثل شما داشته باشه. من و آقایی از همتون ممنونیم . آقایی خوبم ( علیرضا ) بالاخره اومد از وبلاگمون دیدن کرد . واسم نظرم گذاشته . دستت درد نکنه خیلی خوشحالم کردی بازم به ما (من و خودم ) سر بزن ! حالا بریم سر خبرای جدید : راستش چند وقته یکی که قبلنا از من خواستگاری کرده بود ( همون که تو چند پست پیش ذکرو خیرش بود ) چند هفته پیش دوباره سرو کلش پیدا شده و پاشو کرده تو یه کفش که بذارید من بیام خونتون خواستگاری . من قبلا گفته بودم که به این زودیا قصد ازدواج ندارم و میخوام پله های ترقی رو یکی یکی طی کنم . اما اونا همش اصرار میکردن . هی مامان باباشو میفرستاد دم خونه مادر بزرگ من . آخرش ما جلوشون کم آوردیم و قبول کردیم که بیان . اونا قبلا همسایه مادر بزرگمینا ( مادر بابام ) بودن و یه شناخت کلی ازشون داشتیم . خوب منم به علیرضا گفتم اونا قراره بیان خونمون . حتی دلش نمی خواست من تو خواستگاری با پسره حرف بزنم اما نمیتونست کاری بکنه . ناراحت شد اما بهم گفت اگه فکر کردی میتونه خوشبختت کنه ، به خاطر من ردش نکن !!! ( البته معلوم بود حرف دلش یه چیز دیگس . معلوم بود که دلش میخواد بگه :
با چوب بزن تو سر پسره از خونه بندازش بیرون ) قرار شد جمعه 27ام مادر و خواهر پسره (رضا) بیان خونه مادر بزرگم ما ام بریم .
از این به بعد مینویسم که لحظه به لحظه چه اتفاقاتی واسه من و علیرضا افتاد : جمعه ۲۷/۷/۸۶( وصف حال خودم ) رفتیم خونه مادر بزرگم اونام اومدن . اولین باره که تو یه مهمونی من مرکز توجهم به خاطر همین یه کم عصبی ام . درمورد درسم بهشون توضیح میدم .مامانم میگه : فاطمه، به جز دانشگاه کلاس زبانم میره . خواهر رضا میگه : آره تا میتونی الان از فرصتات استفاده کن چون وقتی بچه بیاد تو زندگی دیگه وقت نمیکنی . من از این حرفش خیلی عصبانی شدم . صبر نکرد من بله رو بدم بعد از این حرفا بزنه . به جز این حرفش در مجموع آدمای خوبی بودن . قرار شد 4شنبه بیان خونه ما . جمعه۲۷ /۷/۸۶ ( اینارو خودم تو خاطرات علیرضا خوندم ) امروز فاطمه میخواد بره مهمونی خونه مادر بزرگش . یه نفر اونجاس که دشمن منه و منم ازش بدم میاد . خدا کنه مشکلی پیش نیاد .
4شنبه ۲/۸/۸۶ ساعت 4 اومدن خونمون . مادر رضا گفت بهتره برن با هم حرف بزنن . به طرف اتاقم راهنماییش کردم . جالب بود . منو رضا تو یه اتاق بودیم و راجع به شروع یه زندگی با هم حرف میزدیم و مینای عزیزمم از رو دیوار داشت بهمون نگا میکرد . مینا عروسکیه که علیرضا واسم خریده و خیلی دوسش دارم . بالاخره رفتن . علیرضا همش اس مس میزد که بفهمه چی شد ؟ بهش گفتم : به نظر میرسه رضا پسر خوبی باشه .فعلا باید فکر کنم ! اول فکر کرد دارم باهاش شوخی میکنم . اما وقتی فهمید همه چیز جدیه خیلی ناراحت شد . بهم اس مس زد که : خوشبخت بشید . مواظب خودت باش و خداحافظ . بهش گفتم هنوز که اتفاقی نیوفتاده . من هنوز پیشتم . ( اما واقعا آدم بعضی وقتا تو دوراهی های وحشتناکی قرار میگیره . یکیش همین قضیه انتخاب همسر .همش میگی : میخوامش ؟ نمیخوامش ؟ خوشبخت میشیم ؟ فرصت خوبیه یا باید صبر کنم منتظر یکی دیگه باشم ؟ و به جز اینها سوالاتی که واسه من پیش اومده بود اینا بودن : اگه الان بگم "نه" به علیرضا میرسم ؟ با اون خوشبخت میشم ؟ این عاقلانس که دست رد به همه موقعیتهای خوبی که واسم پیش میاد بزنم و بشینم منتظر روزی که علیرضا بیاد دنبالم ؟ روزی که معلوم نیست اصلا میرسه یا نه . ) آخر شب علیرضا اس مس زد که : " فاطمه تنهام نذار " دیگه بگذریم از اینکه تو اون چند روز چی بر من و علیرضا گذشت . اما بالاخره من تصمیم گرفتم جواب " نه " بدم . نمیدونم چی شد به سرم زد اون حرفارو به آقایی بزنم . نمیدونم چطوری میخواستم به رضا جواب مثبت بدم !!! هرچی بود گذشت من میخوام رضارو ردش کنم ( پسر بدی نبود اما من نمیخوامش ) به آقایی خوشگلمم میگم تا خوشحال بشه و بفهمه دوسش دارم .
|