تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  واییییییییی که چقد دلم برات تنگ شده

واییییی دو هفته پیش ما ( من و آقایی ) یه ماجرایی داشتیم که بیا و ببین . دعوا شد ، جنگگگ بزن بزن ، خون و خون ریزی . باور نمیکنید ؟ خوب حق دارید اینقدراام اغراق آمیز نبود اما بالاخره یه کوچولو که دعوا کردیم !

الان براتون تعریف میکنم :

آقایی یه هفته در میون شنبه ها خونس و اتفاقا شنبه بهترین روز ِ واسه اینکه من کلاسو ( آیین زندگی )بپیچونم برم پیشش.

خوب آخه من از بس با این آقایی گشتم که دیگه همه آیین های زندگی رو بلدم و احتیاجی به حضور در کلاس ندارم .

بگذریم ... اون روز ( 5شنبه ) که آقایی اومده بود یادم رفت بهش بگم شنبه بیا همدیگرو ببینیم و جمعه آقایی رفت خدمت و منم دیگه نتونستم بهش خبر بدم .

شنبه که شد با خودم گفتم میرم همون جایی که همیشه با هم قرار میزاریم منتظرش وامیستم ( یعنی می ایستم ) . یه جورایی با خودم شرط بندی کرده بودم گفتم اگه واقعا دوسم داشته باشه و دلش تنگ شده باشه حتما میاد . انگار انتظار داشتم بهش الهام بشه !!!

یه ساندویچ خریدم واسه ناهار که ببرم اونجا که حوصلم سر نره و بتونم بیشتر منتظرش باشم .

ساعت 1 رسیدم نشستم یه کم به اینور اونور نگا کردم . پیداش نشد .

ساعت 1:30 دارم ساندویچ میخورم . نیومد .

آروم آروم میخورم که اگه اون اومد بتونم نصفشم بدم به اون . آخه میدونم اگه بیاد گشنشه (یعنی گرسنه اش است ) چون تو پادگان ناهار نمیخوره میاد .

ساعت 2 ساندویچم داره تموم میشه دیگه آخراشه . اما نیومد .

ساعت 2:30 ساندویچمم تموم شد . اما اون نیومد .

ساعت2:40 دیگه حوصلم داره سر میره .

ساعت 2:50 زنگ زدم بهش. برداشت . میگه تازه رسیده خونه !!!

من با خودم : بله فاطمه خانوم شرطو باختی !

و شروع کردم به داد و بیداد سر آقایی از همه جا بی خبر و بعد گوشی رو قطع کردم و رفتم دانشگاه .

حالا این دومین جلسس که من سر کلاس حاضرم . یکی اومد گفت کلاس تشکیل نمیشه .

امروز انگار اصلا شانس با من نیس .

منم عصبانی و در حالی که زمین و زمانو نفرین میکردم . راه افتادم که برم خونه .

اما از اینکه با آقایی دعوا کردم ناراحت بودم و خودمو مقصر میدونستم و از اونجایی که اصلا دختر لوس و قهر قهرویی نیستم زنگ زدم بهش و ازش معذرت خواهی کردم اونم مثل همیشه کلی تحویلم گرفت و آشتی آشتی ......

اصولا من و علیرضا تو قهر و آشتی عین بچه ها عمل میکنیم ( البته نه اینقدر بچه ) تا حالا قهرمون از یه روز بیشتر نشده ( بچه جون یاد بگیر ! من و آقایی رو الگوی خودت قرار بده. خوب ؟ )

...

...

...

..

.

.

.

.

همین دیگه منتظر چی هستید ؟ تموم شد .

بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود ، قصه ما راست بود .

آره خلاصه اینطوری شد که من آقایی خوشگلمو سه هفته ندیدم و الان قلبم داره تاپ تاپ میکنه که زودتر ببینمش .

 

 

 

پ.ن_1 : چون آقایی گفته چیزایی رو که مینویسم زیاد آب و تاب ندم و وارد جزئیات نشم منم سعی کردم این پستو کلی بنویسم نه جزئی . موفق بودم ؟؟؟؟

پ.ن_2 : چند شب پیش یه خوابی دیدم که از خواب پریدم . دستم تو دست آقایی بود و چشمم تو چشماش و داشتم میمردم !!! تعبیرش چیه ؟

نویسنده : فاطمه | ساعت 13:19 روز چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
| لینک ثابت