می خورم .
دارم داغون می شم .آخه همدمم نیست که سرمو بذارم رو شونش و باهاش درد دل کنم . همدمم همراهم همرازم و شاید روزی همخونه و همسرم .
چرا مارو از هم جدا کردن ؟ شاید یه حکمتی داره ! شاید خدا می خواسته کم کم به دوری هم عادت کنیم . شاید می خواسته موقع جدایی زیاد اذیت نشیم و عذاب نکشیم ! اما مگه می شه ؟ می شه به دوری تو عادت کرد ؟ به جدایی چی ؟
منو ببخش عزیزم دیروز خیلی اذیتت کردم . با گریه هام تورو ناراحت کردم . نمیدونم چم شده . آخرین باری که دیدمت یادته بهم یه شاخه گل رز دادی ؟ الان گذاشتمش جلوم هر وقت چشمم بهش میوفته اشکم سرازیر میشه انگار سالهاست که ندیدمت دلم برات خیلییییییی تنگ شده .
علیرضا یادته دیروز با هم رفتیم تو اتاق عشقمون ، تو رویا. من اینجا بودم توام خونه خودتون اما پیش هم بودیم . احساست میکردم . دور نبودی .
اما تا کی ؟ تا کی باید از دور باهات حرف بزنم ؟ تا کی تورو تو ذهنم تجسم کنم ؟ تا کی می تونم شبا قبل از خواب باهات درددل کنم در حالی که تو پیشم نیستی . دیگه همه فکر میکنن من دیوونه ام که با خودم حرف میزنم .
علیرضا من خودتو میخوام نه فکرو خیالتو . من دلم میخواد بوی عطرتو حس کنم . دلم میخواد دستای گرمت دوباره بهم آرامش بده .
کی میشه من یه دل سیر ببینمت ؟ کی میشه پیشت باشم و نگران این نباشم که چند دقیقه دیگه باید ازت خداحافظی کنم ؟
می دونم که می فهمی چی می گم .
فقط اومدم اینجا بنویسم تا یه کم آروم شم . اگرچه هیچ چیز به جز حضور تو الان آرومم نمی کنه .
اشکام دیگه نمی ذارن نوشته ها رو خوب ببینم پس بهتره دیگه برم .
دوست دارم دوووووووووووووست دارم .