|
سلام .
چند روزه حالم اصلا خوب نیست فکر میکنم اینو از پستای قبلی خوب فهمیده باشین به خصوص آخرین پستم . راستش نمی خواستم اون پستو بذارم تو وبلاگ نوشته بودمش واسه دل خودم نمی خواستم از غصه های ته دلم و از تنهاییام چیزی بنویسم . اما مدتیه که همه چیز ریخته به هم . من فقط یه نفرم . تنهایی نمی تونم اینهمه احساسو یه جا تحمل کنم . این شد که به اینجا پناه اوردم .
شنبه 26 آبان :
ساعت 2:30 همونجا که همیشه میدیدمش باهاش قرار گذاشتم . هوا سرده . میشینم روی یکی از نیمکتهای پارک و منتظر میمونم . به ساعتم نگاه میکنم . دیر کرده . زنگ میزنم بهش میگه 30 دقیقه دیگه میرسم !!!
من ناراحت شدم با خودم فکر کردم که بعد از اینهمه مدت دوری حالا داره با 30 دقیقه تاخیر میاد ! حتما دیگه منو نمی خواد . حتما دیگه واسش مهم نیستم .
اونجا نشستم و میرم تو فکر : " چرا دیر کرده ؟ "
دوتا پسر از دور دارن میان . بدجوری به من خیره شدن . " علیرضا بیا دیگه " . سرمو میندازم پایین و به برگای روی زمین نگاه میکنم . نزدیک میشن .یکیشون بهم میگه اگه یه دوست پسر خوب میخوای بالا رو نگاه کن ! دلم میخواد پاشم یکی بخوابونم تو گوشش . دوستش میگه بیا بریم و اونا میرن .
من حالا دیگه از دست علیرضا عصبانیم اگه به موقع اومده بود اونا جرئت نمیکردن به من همچین حرفی بزنن .
بالاخره اومد .
علیرضا با یه شاخه گل ! وقتی اومد اصلا نتونستم بهش اخم کنم یا عصبانیتمو بهش نشون بدم میخواستم این کارو بکنم اما نتونستم . تا چشمم بهش میوفته لبخند رو لبام میشینه . گلی که تو دستشه میده به من . یه شاخه رز قرمز خوشششششششگل .
میشینیم من بهش نگا میکنم . اونم به من نگا میکنه . یه ماه پیش همدیگرو دیدیم اما انگار یه سال گذشته
یه دفتر همراهشه بازش میکنه و بازم یه عالمه ورق که توش واسم نوشته دوست دارم !
بهش گفته بودم دیگه ننویس بعدا اگه از هم جدا بشیم من محاله بتونم اینارو پاره کنم یا بریزم دور . اما بازم نوشته . میگه انقدر مینویسم که جوهر خودکارم تموم بشه !!!!
( تعجب نکنین من به این کارای عجیب غریبش عادت کردم . یه بارم میگفت حساب کردم دیدم روز تولدت من خونه ام !!! حالا اینو وقتی بهم گفت که چندین ماه به تولدم مونده بود ! یعنی نشسته حساب کرده که 5 6 ماه بعد روز تولد من میتونه باهام قرار بزاره یا نه !!!! )
خلاصه بعد از 30 روز دوری ، تونستم ببینمش اما دیگه نمیتونم بمونم اگه دیر برم خونه باید به همه جواب پس بدم .فقط نیم ساعت کنارش بودم و از این بابت خیلی حالم گرفتس . ازش می پرسم " کی دوباره میبینمت ؟ " میگه به زودی . اما خودشم از حرفش مطمئن نیست .
یکشنبه 27 آبان:
زنگ میزنم ببینم میاد با هم بریم بیرون یا نه ؟
من : میای ؟
علی : به یکی از دوستام از جمعه قول دادم برم خونشون
من : واسه چی میری ؟
علی : کامپیوترشو درست کنم
من : باشه اما اگه نظرت عوض شد فردا بهم خبر بده .
"فردای همون روز "
ساعت 6 صبح :
علی ( با اس ام اس ) : فاطمه نظرم عوض شد . میام . بگو کی و کجا ؟
من با خودم : میدونستم میای .علیرضای منه دیگه .
اماااااااااااااا
من : 12 ظهر بیا دم خونمون .
علی : نه نمیشه من تازه 12 از پادگان میام بیرون .
من : 1 بیا .
علی : نههه نمیتونم . تا برم خونه و بیام طول میکشه .
و بعد :
خلاصه از ما اصرار از علی آقا انکار .
ساعت 12 ظهر همان روز :
تو خونه تنهام . قلبم میخواد از جا کنده شه از دلتنگی .ای خدا بهم صبر بده .
زنگ زدم بهش و یه کم که حرف زدیم بغضم ترکید و به گریه افتادم . بعد از سربازی رفتنش این اولین بار بود که اینطوری از دوریش گریه میکردم .
اون دلداریم میداد . وقتی ازش خدافظی کردم . خودمو انداختم رو تختم و فقط گریه کردم .
خودمم باورم نمیشد یکی رو انقدر دوست داشته باشم . که وقتی دلم تنگ میشه واسش گریه کنم !!!
پ . ن _1 : اومده بودم یه چیز دیگه بنویسم یه چیز دیگه از آب در اومد ! راستش امروز میخواستم از علیرضا شکایت کنم . میخواستم بگم یه مدته ............... هیچی ولش کن .
هر وقت میام بنویسم فقط خوبیاش یادم میاد . درسته گاهی از دستش ناراحت میشم اما اونقدر باهام خوب و مهربون بوده که این ناراختیا جلوش هیچه .
بهترین بهترین من دوست دارم .
|