تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  مارو گرفتن !!!
سلااااااااااااااام سلام سلام شما خوبید ؟  
منم خوبم همه چیز خوبه همه چی مرتبه دیگه ام مثل قبل لوس و نق نقو و بهونه گیر نیستم آخه آقاییمو بلاخره دیدم و الان حالم انقدر خوبههههههههه . خلاصه زندگیم دوباره به روال عادی خودش برگشته .
آره امروز رفتم دیدن یدونه عشق زندگیم همین که میبینمش کلی بهم آرامش میده خیلی احساس خوبیه . خدایا شکرتتتت .
و اما ماجرای امروز :
از اونجایی که این دل بیقرار من خیلی واسش تنگ شده بود ( شعر گفتم ) ! قرار شد دیگه از پادگان نره خونه و با همون لباسای سربازی بیاد . اولش قبول نمیکرد اما با اصرار من راضی شد .
 ولی چشمتون روز بعد نبینه . ما داشتیم عین بچه های خوب راه میرفتیم که ییهو دیدیم یه آقای آخوند محترم نشسته تو ماشینش( سمند) داره از ما عکس میگیره !!! ( میخواست بره گزارش بده که یه سربازو با یه دختر دیده، تا به علی جونم اضافه خدمت بدن !  حالا همینطوریشم این دوسالو نمیتونیم تحمل کنیم اگه اضافه خدمتم بخوره که دیگه هیچی . ) بعد آقاهه علی رو صدا کرد .اونم رفت جلو ببینه چی میگه جند دقیقه با هم حرف زدن بعد علی با عصبانیت اومد گفت بریم . و ما به مسیرمون ادامه دادیم . علی گفت تند تند بیا الانه که طرف زنگ بزنه به پلیس !
من :
دنبال آقایی راه افتادم . داشتیم همون مسیرو میرفتیم که یه دفه ماشین اون آقاهه با یه ماشین پلیس از پشت سرش اومدن جلومونو گرفتن !
سه تا پلیس پیاده شدن و اون آخوند ِ هم از ماشینش پیاده شد . همچین اومدن جلو که انگار میخوان دوتا قاتل فراری رو دستگیر کنن . خودمم کم کم داشت باورم میشد که یه خلاف بزرگی ازم سر زده . علیرضا رو گرفتن با خشونت بردن اونور پیش آخونده و افسره و اون دوتا پلیس دیگه هم پیش من وایسادن که یه وقت فکر فرار به سرم نزنه !
ازم پرسیدن چه نسبتی با هم دارین گفتم خواهر برادریم ( چه دروغ شاخ داری واقعا ) اسم پدر مادرمونو ازم پرسیدن منم چون از قبل با علیرضا هماهنگ بودم اسم مامان بابای اونو گفتم . اما اونا که باور نمیکردن . آخرشم سه شد من گفتم دانشجو نیستم علیرضا گفت هست  خلاصه ازمون کارت شناسایی خواستن . وقتی گفتم ندارم یکی از اونا گفت کیفتو باز کن ببینم !!! یعنی میخواست کیف منو بگرده ( آدم چی بگه واقعا زبان از توصیف اینهمه ظلم و زورگویی قاصره ) منم عصبانییییییی گفتم باز نکنم چی میشه ؟ پلیسه کپ کرد گفت الان بهت میگم چی میشه و رفت پیش علی . با خودم گفتم اینا خیلی تو کارشون جدین الانه که علی رو بزنن که از زبون من حرف بکشن .
اون که رفت من با این یکی پلیسه تنها شدم .اینم که دیگه نگو خودش دنبال دوست دختر بود به من خندید و گفت حالا خداوکیلی خواهر برادرین ؟ گفتم آره .بازم بهم خندید !
اون یکی پلیسه که میخواست کیفمو بگرده دوباره اومد پیش من و گفت رفیقت اعتراف کرد تو هنوز میخوای بگی خواهرشی ؟ بعد بهم گفت : به نظر تو گوشای من درازه ؟ خر خودتی دختر . ( اینم سطح فرهنگ پلیس مملکت ما و طرز حرف زدنشون با یه شهروند محترم )
این یکی که همش به من لبخند میزد  ( که البته شما میدونید منم میدونم که این لبخندش از روی مهربونی بود و ایضا هممون میدونیم که به قصد دیگه ای این کارو نمیکرده )بهم گفت ما به خاطر خودت میگیم پس فردا میبرتت تو یه خونه ... یه بلایی سرت میاره !
وای خدا میخواستم یا سر خودمو بکوبم به دیوار یا سر اونو همونجا بکنم تو جوب ( یعنی همون جوی آب ) آخه چرا اینا همشون تو این وادیا سیر میکنن ؟ چرا تو مغزشون فقط یه چیز هست : س*ک*س . چرا باور نمیکنن منو علی فقط عاشق همیم . تو این یک سال و اندی اگه میخواستیم میتونستیم هر کاری بکنیم اما هیچ وقت هـُرمت این عشقو با این کارا نشکستیم . بابا به خدا ما میفهمیم چی خوبه چی بده ؟ چرا به ما تهمت میزنن ؟
خلاصه چند دقیقه بعد دیدم علی رو ول کردن اومد پیشم . بعد یکی یکی سوار ماشیناشون شدن . اون افسره به ما گفت از هم جدا شین تو اینوری برو توام اونوری . ماام مجبور بودیم اطاعت کنیم .
 اما افسره خیلی خوب بود اون باعث شد ولمون کنن آخرشم به من گفت : دختری ! مواظب خودت باش . ماام از هم جدا شدیم و وقتی ماشینا رفتن برگشتیم پیش هم .
حالا منو آقایی هیجان زدههههههه . تو راه به همدیگه تعریف میکردیم پلیسا وقتی جدامون کردن بهمون چی گفتن .
علیرضا اول گفته خواهر برادریم اما بعد دیده تابلو شد گفته نامزدیم مامان بابای فاطمه نمیزارن ازدواج کنیم یواشکی همدیگرو میبینیم ! ( علی جان تو باید رمان نویس میشدی . قصه گفتی بهشون ؟ ) البته دروغم نگفته واقعا اگه یه کم وضع علیرضا بهتر بود ما الان زن و شوهر رسمی بودیم .
حالا اینو داشته باشید . آقاهه که سمند داشت به علی چی گفته  : تو واسه چی با لباس امام زمان اومدی با یه دختر میچرخی ؟
1/ چرا اسم امام زمانو میکشید وسط . خیلی پسرا با همین لباس میرن سربازی و معتاد میشن برمیگردن . شما که نمیدونید آقایی از اونجا چه چیزای بدی میگه .الان خیلیه که پسری بره سربازی و سالم برگرده . همین آقایی خودم از وقتی رفته سربازی اطلاعاتش درباره مواد مخدر کلی زیاد شده !!!
2/من میخوام بدونم آیا حضور یه دختر لطمه ای به این لباس وارد میکنه که میگن با این لباس نباید کنار دخترا راه بری . این دیگه از اون اعتقادات دوران جاهلیت بود واقعا .
3/حالا  لباس سربازی دوسال بیشتر که تن آقایی من نیست . اما خیلیا هستن که لباس مقدس پیامبر مارو میپوشن و هزارتا کار دیگه میکنن . اما این وسط چون کسی زورش به اونا نمیرسه میان به ما گیر میدن که چرا دارید با هم راه میرید !!!و این یعنی عدالت اونم از نوع امام زمانیش .
بگذریم من الان قاطی میکنم یه چیزایی میگم وبلاگم فیلتر میشه . راستی من اطلاعاتم در این مورد کافی نیست . ما این اجازه رو داریم که تو وبلاگ از این حرفا بزنیم یا اینجا هم باید دهنامون بسته باشه ؟ اگه ممکنه بهم بگید .

 


پ.ن_1: از اینا گذشته به من که خیلی خوش گذشت چون پیش آقایی نازم بودم .
پ.ن_2:من تو این پست قصد توهین به هیچ کسی رو نداشتم میدونم تو هر قشری هم خوب پیدا میشه هم بد .
پ.ن_3:امیدوارم امام زمان خوبم زودتر بیاد تکلیف مارو با اینا مشخص کنه .
پ.ن_4:راستی اونا اسم آقاییمو از روی لباسش خوندن .دعا کنید تو سربازی واسش دردسر درست نکنن .

نویسنده : فاطمه | ساعت 11:28 روز یکشنبه یازدهم آذر 1386
| لینک ثابت