تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  سادس عاشق شدن اما ... باید عاشق موندنو بلد باشیم


بعد از رفتنت فقط من موندمو روزایی که بی تو تکرار میشدن من هم تو خلوت شبای

بی ستارم از به تو اندیشیدن عادتی ساخته بودم دراز به درازای آرزوهایی که برات


داشتم
......

در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشکو رو لبام احساس کردم و فهمیدم


که این بوسه همون بوسه جداییست
......

روزی که رفتی و گفتی منتظرم بمون تنها شدم و گریه کردم اما حالا دیگه تنها نیستم


انتظار با منه و هر دو با هم گریه میکنیم ....

سلام

فک کنم دیگه تقریبا یه ماه از آخرین باری که دیدمش میگذره . دیگه گفتن جمله " دلم واست تنگ شده " هم قلبمو التیام نمیده . خیلی تقلا کردم که بازم بتونم ببینمش اما نشد . دیگه حتی جونی واسه تقلا کردن ندارم . خیلی وقته دیگه کلاسامو نمی پیچونم واسه دیدن اون . خیلی وقته شدم دختر خوبو سربه راهی که همه میخواستن . سرمو میندازم پایین مثل بچه های خوب میرم دانشگاه و برمیگردم . آخه چی کار می تونم بکنم ؟ اون که هیچ وقت نیست وقتیم که میاد انقدر خستس که دلم نمیاد بهش بگم بیاد پیشم .

مریم جونم ! تو تو وبلاگت یه چیزایی نوشته بودی که وقتی خوندم اشکم داشت سرازیر میشد چون احساس میکردم خودم اونارو نوشتم به خصوص اونجایی که نوشته بودی : " خیلی وقته دیگه نصف شب چندین بار از خواب پا نمیشی که ببینی اس ام اسی ازش داری یا نه "

منم اون موقع ها که آقایی هنوز سرباز نشده بود شب گوشیمو میزاشتم رو ویبره تا اگه آقایی زنگ یا اس ام اس زد بیدار شم . تمام شب همش از خواب بیدار میشدم و به مبایلم نگاه میکردم . انگار اصلا خواب واسم معنی نداشت !!! اما از وقتی آقایی رفته دیگه حتی گوشیو از تو کیفمم در نمیارم .

دختر 20 ساله ! تو یه روز جمعه نوشته بودی : " دلم واسش تنگ شده . با اینکه دیروز دیدمش اما بازم دلم هواشو کرده . اصلا نمیتونم ازش دور باشم ... "

من وقتی اونارو میخوندم بیشتر از یه ماه و نیم بود که آقاییمو ندیده بودم . وقتی نوشته هاتو خوندم دلم به حال خودم سوخت .

کسی که یه زمانی میتونستم هر وقت دلم تنگ شد برم دیدنش. ازم دورش کرده بودن . اون از من دور بود و حسرت دیدنش حتی شنیدن صداش داشت داغونم میکرد .

وقتی اون پیشم نیست منم میخوام نباشم . قبلا با اینکه کنارم نبود وجودشو از دور احساس میکردم ولی انقدر ما دوتارو دور از هم نگه داشتن که دیگه این احساسم ندارم . به یه خلا رسیدم . وقتی اون نیست هیچی تو زندگیم نیست . انقدر این فاصله داره بینمون زیاد میشه که حتی بعضی وقتا به عشق علیرضا شک میکنم ! با خودم میگم حتما دوسم نداره که به دیدنم نمیاد . انگار اونایی که ما دوتارو از هم جدا کردن دارن قلبو روحمونم از هم جدا میکنن .

عاشق موندن داره واسمون سخت میشه .

آره علی ؟؟؟ واست عاشق موندن سخت شده ؟ یا هنوزم میخوای آقایی ِ من باشی ؟ خیلی دوست دارم بدونم اون خونه ای که واسه هم ساخته بودیم همون که قرار بود فقط مال خودمون دوتا باشه ، هنوزم تو فکرت هست یا خرابش کردی ؟ دلم میخواد بدونم هنوز مثل اونموقع ها پرنده فکرو خیالتو پر میدی میون آرزوهات ؟ آرزوی به هم رسیدن . علی ! هنوز مثل قبل خواب عروسیمونو میبینی ؟

میخوام یه اعتراف کنم ! ...

آرزوی داشتن یه حلقه که تو اونو به انگشتم انداخته باشی ، آرزوی اینکه اسم تو توی صفحه ی دوم شناسنامم باشه . تو ذهنم کمرنگ شده !!!

این منم ؟ همون دختری که اگه یه روز صدای تورو نمیشنید صبحش شب نمیشد ؟

نمیدونم این احساسی که الان دارم همیشگیه یا نه ! فقط اینو میدونم که دلم واسه روزایی که عاشقت بودم تنگ شده .

همین ...

                                                            

نویسنده : فاطمه | ساعت 9:20 روز چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
| لینک ثابت