تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  تابلو میشویم

سلام. خوبید دوست جونای من ؟ دلم تنگ شده بوداااااااااااا ...

گفته بودم میام بلا ملا هایی که سرمون اومدرو تعریف میکنم ... یادتونه ؟ حالا الوعده وفا .

چند وقت پیش دایی کوچیکم اتفاقی شماره علیرضارو تو گوشیم دید . شمارشو تو گوشی با اسم " همسری " save کرده بودم . اینجوری هر وقت زنگ یا اس مس میزد ، اسم همسری می افتاد رو صفحه گوشی و من کلی با خودم ذوق میکردم . خوب دل دیگه چی کارش کنم ؟ دیگه دلمون به اینم خوش نباشه به چی خوش باشه ؟؟

خلاصه این دایی ِ مام از اون هفت خطاس . خودش کلی تجربه -دوست دختر داری- داره . اما الان که به سن ازدواج رسیده زده تو خط بچه مثبتی و به آغوش گرم خانوادش پناه آورده و از مامانش خواسته که واسش زن پیدا کنه و هر دفعه هم میشینه واسه ما سخنرانی میکنه که : " آره ، زن پیدا کردنو باید سپرد دست مامان و بابا . اصلا چیه این جوونا میرن تو خیابون دنبال دخترا . بعدم الکی عاشق میشن ؟! "

خوب همچین کسی وقتی بفهمه خواهرزادش با یه پسر دوسته چی کار میکنه ؟ طبعاً با خودش فکر میکنه که تا دیر نشده باید یه اقدامی کرد و خواهر زاده ی گمراه شده رو به راه آورد . در نتیجه اولین اقدام ناجوانمردانه دایی ما این بود که فی الفور زنگ زده به بابای بنده و سیر تا پیاز ماجرارو گذاشته کف دستش !

راهنمایی که بودم یکی از دوستام دوست پسر داشت ، یه روز باباش فهمیده بود و با کمربند افتاده بود به جونش . واقعا چرا بعضی پدر مادرا اینجورین ؟ به جای اینکه آب بریزن رو آتیش بدتر شعله ورش میکنن .

اما بابای من : یه بار مامان بابام سر یه چیز بحثشون شده بود یهو بابایی وسط دعوا خیلی بی مقدمه داد زد : " فاطمه خانوم اگه بگیرنتون من حوصله پاسگاه اومدن ندارم . هرکی هست یا ولش کن یا بگو عین بچه آدم بیاد خواستگاری ! " منم از زور تعجب زبونم بند اومده بود . از خجالت تا شب از اتاق بیرون نرفتم .

البته ماجرای ما به اینجا ختم نشد بابام از اون به بعد دائم نصیحتم میکنه . اما حداقل خوبیش اینه که مثل اون دوستم کتک نخوردم .

تو خانواده ما ، چند نفر اسمشون "خاله خان باجیه" از اونا که سرعت خبر رسونیشون از ایسنام بالاتره . یکیشونم همین داییمه . به خاطر همین احتمالا الان همه میدونن من با علیرضا دوستم .

این دایی خان جان ما هنوز دست از سر من بر نداشته . هر وقت منو میبینه یه تیکه بارم میکنه . ( حساب داییم دیگه واسه من از حساب بقیه جداس . حالشو میگیرم . کارشو بی جواب نمیزارم . با بد کسی طرف شده )

اولش خیلی ناراحت و عصبانی بودم که رازم فاش شده . اما یه مدته دیگه زدم تو فاز بی خیالی .دیگه آبی که ریخته که دیگه نمیشه جمش کرد . میشه ؟

علیرضا وقتی فهمید گفت : " آخیش حالا باباتم دیگه میدونه ما همدیگرو میخوایم . راحت شدیم . "

آقاییه دیگه روش دلداری دادنش اینجوریه .

اینم از ماجرای افشا شدن راز ما .

 

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید                 همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

 

پ.ن_ 1:با آقایی یه دعوای بدی شده .ازش دلخورم . تا حالا اینجوری دعوا نکرده بودیم . دو روزه باهاش حرف نزدم . چشممون زدن .

نویسنده : فاطمه | ساعت 7:56 روز چهارشنبه دهم بهمن 1386
| لینک ثابت