روز اولی که با تو آشنا شدم خوب یادم هست . به رسم همیشگی با نیت نام تو ، دیوان حافظ را باز کردم . آمد :
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هرچه آغاز ندارد ، نپذیرد انجام
دیشب در عمق تنهایی هایم ، در سکوت پایان ناپذیر اتاقم ، به یادش بودم . کسی که مدت ها فکر میکردم سهم من است . فکر میکردم خدا او را فقط و فقط برای من آفریده . کسی که نگاه هایش ، خنده هایش ، حرف زدنش ، حتی راه رفتنش مرا مست میکرد .
اما ، او ، بهانه دوست داشتنی زندگی ام ، با من غریبی کرد .
نمیدانم به راستی این " عشق " است که اینگونه در مقابل چشمانمان پر پر میشود ؟ گاهی از خودم میپرسم : من واقعا عاشق بودم ؟
شاید هنوز معنای عشق حقیقی را نمیدانیم . شاید تمام عشقی که بین من و تو بود تنها یک دوست داشتن کودکانه بود و بس .
اگر اینطور نیست ، پس چرا دیگر وجودت را حس نمیکنم ؟ چرا برایم غریبه شدی ؟ چرا چند ماه دوری ، روح مارا فرسنگ ها از هم دور کرده است ؟
فکر میکردم با وجود تو دیگر تنها نیستم . تو آمدی و خلا زندگیم را با گرمای عشق پر کردی . اما چه زود تو هم تنهایم گذاشتی . حالا از روز اول هم تنهاتر شده ام .
نمیدانم شاید من هم اشتباه کردم . وقتی مرا گذاشتی و رفتی . من هم آرام آرام از تو دور شدم . حالا دیگر نمیدانم دنیایی که برای هم ساختیم خیالی بود یا .....