چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم ،
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم !
چه خوش لحظه هایی که " میخواهمت " را
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم!
دلم گرفته ...
آقایی من ، همون علیرضایی که زندگیم با اومدنش رنگ و بوی تازه ای گرفته بود ، حالا داره با دست خودش هرچی ساخته بود خراب میکنه ، 5 روزه که باهام یک کلمه حرف نزده
. حتی یه زنگ نزده حداقل حالمو از اینو اون بپرسه . نمیدونم با این کارش میخواد چی رو به من ثابت کنه
.
از وقتی گفتم دیگه نمیخوام ببینمت ، رفته و پشت سرشم نگا نکرده
.
حتی تا دیشب باورم نمیشد اون همچین کاری بکنه . به خاطر همین نگرانش شدم . گفتم نکنه یه اتفاقی واسش افتاده . دوبار زنگ زدم به گوشیش جواب نداد . زنگ زدم به پسرخالش . گفت علی حالش خوبه . خوب چرا خودت زنگ نمیزنی بهش . منم گفتم ما دیگه از چشم علی آقا افتادیم ...
حالا دیگه مطمئن بودم که علیرضا قهره و این چند روز از قصد با من حرف نزده . البته منم قهر بودم و واقعا نمیخواستم باهاش حرف بزنم و احساس میکردم حق با من بوده و علیرضا باید خودش اینو زودتر می فهمید و پیش قدم میشد .
حتی من دیشب 2تا اس مس زدم بهش که جواب اونارم نداد
.
دیگه با این کارش بدجوری دلم شکست .
امروز رو تختم دراز کشیده بودم هزار جور فکر به سرم زد :
" چرا این کارو میکنه ؟ شاید از همون موقع ها که زنگ میزدم و با بی حوصلگی جواب میداد ، دلش نمیخواسته باهام حرف بزنه و به زور حرف میزده ... شاید همون موقع هم دلش میخواسته بهم بگه اه بسه دیگه فاطمه چقدر حرف میزنی ولم کن برم به زندگیم برسم ... شاید خیلی وقته که میخواد ازم جدا بشه اما نمیگه ... شاید یکی دیگرو دوست داره ... شاید ... شاید ... شاید ... "
اما بازم جوابی واسه توجیح این کاراش پیدا نکردم .
حالا تو این هیری ویری واسه ما خواستگار پیدا شده !!!
پسر عمم که اصلا به ذهنم خطور نمیکرد کوچکترین احساسی نسبت به من داشته باشه ، اومده و میگه فاطمه من چند ساله دوستت دارم !!! 
قضیه از این قرار بود که یه مدت پسر عمم زنگ میزد خونمون ، یه بار به بهانه اینکه آب گرمکنشون خراب شده با بابام کار داشت و قبلش یه ساعت با من حرف میزد .
( لازم به ذکر است که بابای من همیشه تو خونه آچار به دسته . هرچی خراب بشه میدوئه میره باز میکنه 4 تا پیچشو که اضافه بوده میندازه بیرون و بعد به طرز معجزه آسایی درستش میکنه .سر این کاراش تا حالا همش دو بار آبگرمکن از جاش کنده شد تالاپی افتاده زمین . تا حالا که خدارو شکر تلفات جانی نداشتیم . از این به بعدشم خدا بزرگه )
یه بارم به بهانه اینکه با مامانم کار داره زنگید . یه بارم که من خونه تنها بودم زنگ زد 60 دقیقه یه بند واسم حرف زد اما وسط حرفاش مامانش ( عمه من ) صداش کرد که مجبور شد قطع کنه ( خدا خیرش بده عمه رو . مخم داشت میترکید
) اما بعد بازم زنگ زدو نیم ساعت حرف زد تااااااااااا مامانم اومد و قطع کردیم . ( اونوقت میگن فک خانوما گرمه )
همه این اتفاقات تو دو روز افتاد و تو این مدت اون همش میگفت یه کاری دارم باهات اینجوری نمیشه باید حضورا بگم . خلاصه امروز با ماشین عموم اومد جلو کلاس زبان . تو ماشین حرفامو باهاش زدم گفتم خیلی اشتباه کردی که اول به عمه نگفتی بالاخره اونا بزرگترن احترامشون واجبه
. گفت آخه نمیخواستم اگه جوابت نه بود تو فامیل پخش بشه . و ....
آخرشم گفتم : با ازدواج فامیلی مخالفم . طفلکی بغض کرده بود . گفت : تو داری کاخ آرزوهای منو که این همه مدت ساختم خراب میکنی .
خوب چی کار کنم اصلا دوسش ندارم . زور که نیس . با اینکه خیلی حرفای رمانتیک باهام زدو خیلی سعی کرد نظرمو مثبت کنه اما بازم هیچ احساسی نسبت بهش پیدا نکردم . جدیدا مثل سنگ شدم - بی احساس ، سرد - سنگ که چه عرض کنم ، با حرفایی که پسر عمه به من زد دل سنگم بود آب میشد . دست خودم نیست نسبت به همه بی اعتماد شدم !!!!!!
وقتی میخواستم از ماشین پیاده بشم پسر عمه گفت: فاطمه ... دختر دایی ... من چی کار کنم ؟ هر شرطی بزاری قبول میکنم . یعنی هیچ روزنه امیدی نیس ؟
گفتم من جوابمو بهت گفتم . حالا اگه میخوای برو به عمه اینا بگو که اونا بیان به مامان بابای من بگن . وگرنه همینجا تمومش کن.
گفت یعنی اون موقع ممکنه نظرت برگرده ؟
گفتم : نه .
گفت : پس چه فایده . بگم یا نگم فرقی نمیکنه .
بعد از ماشین پیاده شدم و به درخواست پسر عمه قرار شد به کسی در این مورد چیزی نگم که تو فامیل پخش نشه . البته خودمم دلم نمیخواد به کسی بگم ( به جز مامانم ) چون اونوقت تو همه مهمونیا همه میخوان چپ چپ به منو پسر عمم نگا کنن و بعدشم کلی حرف و حدیث .
پ.ن_ 1 : خودمم میدونم که تازگیا قلبمو به روی همه چیزو همه کس بستم . قبل از علیرضا تو عالم بچگی با یه قلب پاک و صادق و بی تجربه دل به عشق کسی بستم که بعد از مدت کوتاهی خیلی راحت ترکم کرد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده .مهمون دو روزه قلبم بود بعد قلب کوچولومو شکست و رفت با یکی دیگه .
تو اوج تنهاییهام علیرضا به دادم رسید . اما الان علیرضا هم پیشم نیست .
توقع نداشته باشید که با این وضعیت بازم بتونم به کسی اجازه بدم که وارد قلبم بشه .