تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  از احوالات کتابخونه من

امروز کتاب " حکایت دولت و فرزانگی " رو خوندم . معرکه بود . هرکی نخونه عمرش بر فناست . البته کسایی که اهل کتابن احتمالا این کتابو یه قرن پیش خوندن . خوب ببخشید سعی میکنم از این به بعد دیگه کتاب خوندنم رو بورس باشه .

نویسندش یه میلیونره به نام مارک فیشر .

یه چنتا جمله به نظرم خیلی قشنگ اومد ، یادداشت کردم :

_ همیشه به یاد داشته باش در ارتفاعی معین هیچ ابری وجود ندارد پس اگر در زندگیت ابری وجود دارد به این دلیل است که روحت به اندازه کافی اوج نگرفته است .

_ مسائل فقط همانقدر اهمیت دارند که ذهن به آنها اهمیت بدهد . مشکل فقط وقتی مشکل است که تو آن را به مشکل تبدیل کنی .

_ زندگی دقیقا همان چیزی را به ما میدهد که از آن توقع داریم . نه بیشتر ، نه کمتر . با وجود این فراموش میکنیم که زندگی معمولا آماده است که بسیار بیشتر از آنچه تصورش را میکنیم به ما ببخشد .

 

 

پ.ن _ 1 : مدتیه شروع کردم به خوندن کتاب صد سال تنهایی ( از گابریل گارسیا مارکز ) کتاب قشنگیه ها اما شونصدتا شخصیت داره که اسم همشون خوزه آرکادیو ِ . بعد اونوقت کتابو که میخونی یادت میره که این خوزه آرکادیو کدوم خوزه آرکادیو بود باز باید برگردی از اول بخونی ! این کار نویسنده رو بهش میگن خواننده آزاری .

پ.ن _ 2 : ولنتاین خوبی داشته باشین . واسه ما که قراره تو تنهایی بگذره . من اینجا اون تو پادگان .

نویسنده : فاطمه | ساعت 8:52 روز سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
| لینک ثابت