تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  پایان رویای ازدواج
خیییییییییلی وقته دارم در مورد ازدواج با علیرضا فکر میکنم . خیلی جالبه تا حالا جواب همه خواستگارارو یه روزه دادم اما واسه این یکی چند ماهه دارم فکر میکنم . بسوزه پدر عاشقی . همینه دیگه آدم وقتی یکی رو دوست داره تصمیم گیری هم در مورد اون واسش سخت میشه .

روزای اول که حرفش شده بود خیلی مشتاق بودم که باهاش زندگی کنم . خیلی دوسش داشتم . حتی بهش گفتم بریم حلقه بخریم .

اما یه مدت که گذشت یه خرده که اون شورو حال از سرم افتاد ، تازه شروع کردم به فکر کردن . چشم باز کردم دیدم من و علیرضا به جز عشق هیچی نداریم .

بهش گفتم : ببین ما واسه شروع هیچی نداریم . آخه تو با چی میخوای بیای جلو مامان بابای من ؟ می خوای بگی من چه تضمینی واسه آینده دخترتون دارم ؟

گفت ما همدیگرو داریم  ما عاشق همیم . همین کافیه واسه اینکه زندگیمونو با هم بسازیم .

گفتم : آره . دوست داشتن واسه شروع لازمه اما کافی نیست . چند وقت دیگه که همه چی واسمون عادی شد میخوای چی کار کنی ؟ از کجا نون میاری میذاری سر سفرمون ؟ عشق که نون نمیشه ؟

گفت : تو قبول کن که منتظرم میمونی ، من قول میدم همه آرزوهاتو برآورده کنم .

و من انقدر دوسش داشتم که همین یه جمله کافی بود واسه اینکه قبول کنم منتظرش بمونم .

اون رفت سربازی . دیگه بیشتر وقتمو تنها بودم . اولش شبا از دلتنگی گریه میکردم . وقتی باهاش تلفنی حرف میزدم تا چند روز انقدر انرژی داشتم که خودمم باورم نمیشد . زیادی بهش وابسته شده بودم . یواش یواش اون گوشه گیریام کم شد کمتر بیقراری میکردم . زندگیم دوباره تو جریان عادی خودش افتاد اما این بار بدون علیرضا . هر چند وقت یه بار تلفنی حرف میزدیم اما هر بار که گوشیرو میذاشتم حالم بد بود چون دوباره اون دلتنگیا برمیگشتن و دوباره بغض میکردم .

هنوز دوسش داشتم یا بهتره بگم دارم . اولای آشناییمون دقیقا میفهمیدم شدم برده دلم . این دلم بود که در مورد عشقم نظر میداد و تصمیم میگرفت . اما مدتی که از علیرضا دور بودم فرصت خوبی بود که عقلمو به کار بندازم . و حالا احساس میکنم خیلی عاقلتر از قبل شدم .

من دیگه اون دختر کوچولویی نیستم که هر کی میومد بهش میگفت دوسش داره قلبش شروع میکرد به تند زدن .

مدته زیادیه که دارم در مورد علیرضا فکر میکنم ...

احساس میکنم نمیتونم اونو به عنوان همسر خودم بدونم .

میدونم هر کی اینو بشنوه یه عالمه تعجب میکنه .

اما عزیزای دلم که تعجب کردین ! من به خودم و به انتخابم ایمان دارم . اگه مطمئن بودم که میتونیم همدیگرو خوشبخت کنیم ، یه لحظه ام صبر نمیکردم . اما حتی اگه یک درصد احتمال بدم که نمیتونم با کسی زندگی خوبی داشته باشم ، از لیست شاهزاده سوار بر اسب رویاهام خطش میزنم .

 

 پ.ن _ 1 : هنوز در مورد تصمیمی که گرفتم با علیرضا حرف نزدم . تازه اینم نمیدونم که این تصمیم به این معناست که ما باید از هم جدا بشیم یا نه ! هنوز دوسش دارم . جدا شدن واسه هر دومون سخته . پس چی کار باید کرد ؟ اونقدر با هم بمونیم که یکیمون ازدواج کنه ؟ واقعا نمیدونم !

چی کار باید بکنیم ؟؟؟؟؟

پ.ن _2 : خیلیا تو کامنتاشون واسم نوشته بودن که رو پیشنهاد پسر عمم بیشتر فکر کنم . دوستای خوبم من اونو به خاطر اینکه با علیرضا ازدواج کنم رد نکردم . اگه علیرضام نبود ردش میکردم . چون از بچگی یه احساس بدی نسبت بهش داشتم که هنوزم اون احساسو دارم . درضمن پسر عمم اصلا در حد من نیس . پس مطمئن باشین که من لگد به بخت خودم نمیزنم .

پ.ن ـ۳ : وای که چقدر سخته . تو روز ولنتاین تو خیابون راه میری بعد هی دلت قیلی ویلی میره که اونی که دوسش داری پیشت باشه . اما تنهایی و باید تا یک ساعت دیگه خونه باشی .

آخی علیرضا الان سر پسته ...  

پ.ن ۴ : رویای روز ولنتاین من :                                   

نویسنده : فاطمه | ساعت 17:10 روز پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
| لینک ثابت