|
یه چیزایی تو دفتر خاطراتم نوشتم . یه چیزایی هم تو کامپیوتر . کلا هر وقت خیلی خوشحالم یا خیلی ناراحت ، یا یه احساس خیلی قوی تو وجودم هست ، مینویسم یا با دوستام دربارش حرف میزنم یا حداقلش اینه که به آهنگای متناسب با اون حالم گوش میکنم .
امروز داشتم نوشته هامو میخوندم و میدیدم که تو این 2 ، 3 سال چقدر احساسات پراکنده و متفاوت بهم هجوم اورده .
حتی در مورد علیرضا هر دفعه یه حسی داشتم !
نمیدونم این طبیعیه ؟ یا من آدم متزلزلی هستم !؟
امروز میخوام یه چنتا از اون نوشته های درهممو بزارم اینجا . شاید از بعضی از نوشته هام سر در نیارید خودمم از بعضیاشون سر در نمیارم . یه احساسی بوده اومده و رفته .خواننده محترم شما خودتو ناراحت نکن . 
86/2/23 ( ساعت 23:08 )

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه خیال تو برخاست در دلم
خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم
86/2/24 ( ساعت 12:27 )

نرفتم دانشگاه اصلا حوصلشو نداشتم . زنگ زدم خونشون . باهاش حرف زدم . وقتی باهاش حرف میزنم آرامش میگیرم . امروز با مامانش حرف زدم . میخواست بدونه من واقعا اونو میخوام یا نه . بهش گفتم که واقعا میخوامش . اما همیشه از این میترسم که نتونم سختی هایی که در عوض به دست اوردن اون نصیبم میشه تحمل کنم !
86/2/24

من تنها برای تو مینویسم . تنها به خاطر این لحظه هاست که مینویسم . دلم میخواهد به تو نزدیک شوم و تو دوستم بداری . این است آنچه از بازگفتنش به تو خسته نخواهم شد .
( ساعت 12:03 تو خونه تنهام )
86/2/26 ( ساعت 12:14 )
چند روزیست که حالم دیدنیست . حال من از این و آن پرسیدنیست . گاه بر روی زمین زل میزنم . گاه بر حافظ تفئل میزنم ...
دیشب یه جوری حرف میزد . کاملا مصمم بود که منو به دست بیاره . اونطوری که اون امیدوار بود نمیدونم اگه نشه چه اتفاقی واسش میوفته !
هرچی بیشتر بهم میگه دوسم داره بیشتر از خودم بدم میاد . چرا باید اونو اینطوری به خودم وابسته میکردم ؟ ما زندگیه خیلی سختی رو در پیش خواهیم داشت . هر چقدرم عاشق هم باشیم این عشق نمیتونه تمام سختی های زندگی مارو به دوش بکشه .
86/2/27 ( این صفحه دفتر خاطراتم خیس اشکه )

میدونستم به هم نمیرسیم فقط میخواستم اونم دیگه به من فکر نکنه . به خاطر همین بهش گفتم استخاره میکنم . به شرط اینکه اگه بد اومد دیگه تا ابد به این قضیه فکر نکنیم .
حالا دیگه همه چی تموم شده استخاره بد اومد .
خدایا کاری کن دختری که نصیبش میشه بتونه خوشبختش کنه . هیچی ازت نمیخوام فقط خوشبختی اونو میخوام .
( چند دقیقه بعد )
خدایا اون نمیخواد حرف منو قبول کنه . میگه مامانش استخاره کرده خوب اومده .
خدایا واقعا تو میخوای اینطوری سردرگم باشم ؟
اشکال نداره من بازم سر حرفم هستم . هر اتفاقی میخواد بیوفته ، بیوفته . من فقط خوشبختی اونو میخوام . چه با من باشه چه بدون من .
86/4/25 = 1 رجب ( تولد من به سال قمری )
محبوب مهربان !
شب هایی که مهمان خانه خلوتت میشوم و غزل امید را در آستانت سر میدهم ، آسمانی ترین شب های من است .
( ساعت 22:00 )
86/4/28

فکر کردن به آیندمون و اینکه چه چیزی در انتظارمونه و چی کار باید بکنیم و خیلی چیزای دیگه داره دیوونم میکنه . این همه احساس این همه فکر ، وقتی همه با هم در یک لحظه رو دوش آدم باشه ، آدمو خورد میکنه .
خدایا دارم خورد میشم .
86/5/24

فردا اگر ز راه نمیرسید . من تا ابد کنار تو میماندم . من تا ابد ترانه عشق را . در آفتاب عشق تو میخواندم . ( اس ام اس روزی که فرداش قرار بود بره پادگان )
ادامه دارد ...
پ.ن ـ ۱: اینجوری خوبه عکس بزارم ؟
پ. ن ـ ۲ : واسه همه نوشته هام عکس گذاشته بودم اما وقتی " ثبت مطالب " رو زدم یهو همه چی پرید . همینارم خودمو کشتم تا دوباره پیدا کردم . بعدا اگه پیدا کردمشون میام تو بقیه نوشته هامم میزارم .
پ.ن ۳ : قالب وبلاگو عوض کردم . خوبه ؟ شاید دوباره نظرم عوض بشه یه قالب دیگه بزارم . فعلا همینو تحمل کنید .
|