|
ادامه اون نوشته های قاطی پاتی و پراکندمو امروز گذاشتم اینجا . البته همشو ننوشتم . یه چنتاشو که کوتاهتر بود و گویای حال من ، اونارو گذاشتم تو وبلاگ .
دوستای خوبم یه قولی بهم میدین ؟ قول بدین واسه منو علیرضا دعا کنید . فعلا چیزی بیشتر از این نمیتونم بگم ...
31/5/86
وای خدا دارم میمیرم . این هفته چرا انقدر دیر میگذره ؟ امروز صبح که پاشدم فکر کردم 5شنبس خوشحال شدم که علیرضا میاد . یهو یادم افتاد که نه بابا حالا تازه 4شنبس !!! دیوونه شدم دارم روزا رو میشمرم که اون بیاد .
علی ! علی جونم دوریت خیلی سخته پس کی تموم میشه این سربازی ؟
... ( بدون تاریخ )
الان تو اتوبوسم . خدارو شکر این دفتر همیشه همراهمه وگرنه الان از فکرو خیال داغون میشدم .
علیرضا داشتم فکر میکردم خدا چه نعمت بزرگی به ما داده . اول اینکه همدیگرو دوست داشته باشیم دوم اینکه بتونیم منتظر هم باشیم . درسته که انتظار سخته اما خیلی قشنگه . اینکه هر هفته منتظرم تا جمعه بشه تو بیای . اینکه وقتی 5شنبه میشه از صبح منتظر اس ام استم ...
۴/۶/۸۶
این روزا تند تند دلم واسش تنگ میشه . الان تو ماشینم . دارم میرم کلاس زبان .وقتی دلم تنگ میشه قیافش میاد جلو چشم . ولی صداشو نمیتونم دقیقا تو ذهنم تجسم کنم . علیرضا کجایی که به داد فاطمت برسی ؟
۱۷/۶/۸۶
من دیروز یه کار بدی کردم . با خودم قرار گذاشته بودم که به علیرضا نگم دلم تنگ شده که راحت بره سربازی و بیاد اما طاقت نیاوردم و گفتم . نتیجه اینکه من دیوونه اونو هواییش کردم و اونم پشت تلفن خیلی گریه کرد و من ناراحت شدم که دلش میخواد بمونه اما مجبوره بره پادگان .
۱۹/۶/۸۶
دیشب یه خوابی دیدم . دیدم که علیرضا با مامان باباش اومده خواستگاریم . و وقتی رفتن ، مامان بابای من گفتن خیلی پسر خوبیه .
24/6/86
تو فقط تنها دلیل بودنمی . تنها دلیل نفس کشیدنم . هیچ وقت نگاهتو از من دریغ نکن . ( اینو علیرضا گفت )
5/8/86
دیشب میخواستم بهش بگم من فکرامو کردم نمیتونم با تو ازدواج کنم . اما نگفتم ! خدا میدونه که چقدر دوسش دارم . میمیرم براش . حاضرم جونمو بدم واسش . اما چی کار کنم نمیتونم چشممو به روی این همه اختلاف ببندم . خانواده ها با هم فرق دارن . تحصیلاتمون ، سنمون ، آرزوهامون واسه آینده هیچ کدوم به هم نمیخوره !
17/8/86
با من غریبگی می کنه . زنگ زدم نمیخواست با من حرف بزنه همش میخواست زود قطع کنه ! یه بهانه اورد و پیچوند !
19/8/86
انگار نه انگار دیشب کلی ضایعت کرد ! مثلا از دستش ناراحت شدی .پس الان که میاد باید باهاش حسابی سر سنگین باشی .
اما.... فاطمه تو دیوونه ای بااینکه اذیتت کرده بازم دلت تنگ شده ! چرا به دوریش عادت نمیکنی ؟
23/8/86
امروز 4شنبس و من قراره شنبه بعد از یه ماه اونو ببینم .از صبح اون تو فکرمه .
الان ساعت 19:20 دقیقس و من یه چند دقیقس که دارم احساسش میکنم . نمیدونم به خاطر دلتنگیه که اینجوری تصور میکنم یا اون واقعا داره الان با من حرف میزنه ! نمیدونم هرچی که هس این احساسو خیلی دوس دارم.
جونم علیرضای من ؟ چی داری میگی الان ؟
... ( بدون تاریخ )
تو عاشقم نبودی خاطرخواهیت دروغ بود احساس حماقت میکنم حالا فهمیدم که واست مثل اسباب بازی بودم از اولشم منو نمیخواستی هر وقت که سرت شلوغه یا هر وقت حوصله نداری منم دیگه فراموش میکنی من احمق فکر میکردم عاشقمی عشق که سهله تو حتی یه ذره ام دوسم نداشتی منو کرده بودی مزحکه دست خودتو دوروبریات منم دیگه دوست ندارم
این اولین باره که احساس میکنم اصلا دوست ندارم
( چیزی نپرسید یادم نیست واسه چی اینارو نوشتم ! )
15/10/86
واسم مهم نیس که دلت برام تنگ میشه یا نه اصلا مهم نیس که مثل قدیما دوسم داری یا نه . من دلم برات تنگ شده .
30/10/86
تو نگفتی که جدایی ها تمومه ؟ تا قیامت دل تو پیشم میمونه ؟؟
آخرین بار که دیدمت تقریبا 2وم 3وم آذر بود امروز چندمه ؟ 30 دی !
حرفی ندارم .
3/11/86
صبح که بابا رفت بیرون به امید اینکه شاید گوشیت روشن باشه و بتونم صدای قشنگتو بشنوم رفتم پای تلفن . از صبح تا شب 1000 بار زنگ میزنم اما هر دفعه این صدا مثل زنگ تو گوشم صدا میکنه : "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد ! The mobil set is off " . اما این بار خاموش نبود . اینقده ذوق کرددددددددددم . گوشی رو برداشتی و صدای آرامش بخشت از پشت خط دلمو لرزوند .
23/11/86
دوروزه مبایلتو خاموش کردی . چی شده ؟ بازم قهری یا تو پادگان مشکل درست شده ؟ دو روز پیش که باهات حرف زدم نمیدونم خودت میفهمیدی یا نه که با حرفات دلم شکست . بهم گفتی دیگه اعتبار واسه مبایلت نمیخری . منم گفتم پس منم دیگه واسه خودم نمیخرم تا مال منم تموم شه . همدیگرو که نمیبینیم حرفم نزنیم تمومش کنیم . توام گفتی آره خوبه . اگه بهت بگم حتما بهم میگی جنبه شوخی ندارم . اما علیرضای من ! _ نه بهتر دیگه اینو نگم همون علیرضا کافیه _
علیرضا ! تو میدونی منم میدونم که ما این قدرتو داریم که از ته دل هم باخبر بشیم . من میدونم ته دلت دارم فراموش میشم . عین یه خاطره که انگار تو حافظه کوتاه مدتت سیوش کرده بودی . نمیخوام خودمو جای یه فرشته جا بزنم و همه چیزو بندازم گردن تو . منم سرد شدم . منم دیگه تو وجودم عشقو احساس نمیکنم . نمیدونم کجایی و چی کار میکنی اما امروز 3شنبس .... ( یادته قرار شد وقتی نیستی 3شنبه ها ساعت 9 با هم حرف بزنیم _ تو فکرمون _ )
هرچی سراغتو میگیرم و هر چی زنگ میزنم پیدات نمیکنم تنها امیدم اینه که این ساعتو یادت نرفته باشه . امروز دلم شور میزد . آخه تو کجایی ؟
بی معرفت از حال ما که خبر نمیگیری حداقل از حال خودت به ما خبر بده .
12/12/86
باز هم دلم گرفت و گریه کردم .

پ. ن ـ ۱ : اگه این تاریخا همشون برعکسن به سواد من شک نکنید لطفا . والا ما درست مینویسیم تو وبلاگ اینجوری میاد !!! چرا ؟ باز دوباره بلگفا قاطی کرده ؟
|