|
روزهای عشق چقدر زیبایند و رویایش چقدر شیرین است .
در پایان آن هفته ، هنگامی که شراب احساسات و عواطفم ، روحم را سست ساخت ، شبی دوباره به خانه سلما رفتم. معبدی که با زیبایی بنا شده و با عشق تقدیس شده بود .جایی که روحم در آنجا به نیایش زانو میزد .
هنگامی که به در خانه نزدیک شدم ، به اطراف نگریستم و سلما را دیدم که بر روی نیمکتی در زیر بوته های یاسمن نشسته است . درست همان جایی که هفته قبل هر دوی ما آنجا نشسته بودیم .جایی که در ابتدای راه شادمانی و اندوهم ، خداوند برایم انتخاب کرده بود .
بی آنکه سخن بگویم به او نزدیک شدم . او نیز نه سخن گفت نه حرکتی کرد . با اینکه حتی قبل از آنکه من بدانم ، از حضورم با خبر شده بود . هنگامی که کنارش نشستم ، او برای مدتی به چشمانم خیره شد و آهی عمیق کشید .سپس به افق های دوردست خیره گشت . جایی که شکوه شب با آخرین نور های روز می آمیخت .بعد از گذشت مدت کوتاهی که سرشار از سکوتی جادویی بود ، سلما صورتش را به سوی من برگرداند و دستم را در میان دستان سرد و لرزانش گرفت و گفت : " به صورتم بنگر به خوبی مرا ببین خودت را در آن بخوان . به صورتم نگاه کن عزیزم . "
من به چهره اش نگریستم . نگاهی طولانی و عمیق . و پلکهایی را دیدم که تا چند روز قبل چون بال پرندگان میخندید اما امروز گود شده و چنان در تاریکی فرو رفته بود که گویا سرمه ای از دلتنگی به چشم داشت .من به لب هایی نگریستم که به شیرینی گل بابونه بود اما اکنون چون دو گل رز پژمرده ای بودند که خزان برروی یک بوته به جای گذاشته است ...
من همه این تغییرات را در چهره سلما مشاهده کردم اما همه آنها در نظرم چون ابرهایی می آمدند که چهره ماه را پوشانیده اند و حتی آن را زیباتر و رویایی تر جلوه می دادند ...
من فقط دو چشم درشت می دیدم که به عمق درونم خیره شده بود و دستانی سرد و لرزان را حس میکردم که دستانم را در خود فرو برده بود .
من هنوز از بی خبری بیدار نشده بودم تا زمانی که سلما گفت : " بیا بگذار چیزی بگویم . بگذار قبل از اینکه آینده با وحشت هایش به ما حمله ور شود ، آن را به تصویر بکشم . پدرم به خانه مردی رفته است که قرار است تا لب گور همراه همیشگی من باشد . در چنین شبی پدرم و نامزدم قرار است تاریخ عروسیمان را تعیین کنند . که اگر هر چقدر هم دورتر باشد ، باز تاریخ نزدیکی است .
چه لحظه هراس انگیزی است وچقدر پیچیده است ! هفته گذشته در شبی چون امشب در زیر سایه این بوته یاسمن ، عشق برای اولین بار مرا در آغوش کشید ...
اما آیا راه زندگی ما در اینجا از هم جدا میشود ؟ آیا این رویای دوست داشتنی اینجا پایان می یابد ؟ آیا ما عشق را در خواب طوری غافلگیر کردیم که از خواب پرید و دیوانه وار در صدد بر آمد تا مارا تنبیه کند ؟
نه هزاران بار نه ! ما از اطاعت هیچ هشداری امتناع نکردیم . ما هیچ میوه ای نچشیدیم .پس چرا باید آن باغ را ترک کنیم ؟ "
... من دستان یخ زده اش را در دستان تب دارم گرفتم . نوک انگشتانش را ابتدا با پلکهایم و سپس با لب هایم بوسیدم . هنگامی که سعی داشتم او را با واژگان آرامش ببخشم ، دریافتم که خودم بیش از او نیاز به همدردی و دلداری دارم . پس سکوت اختیار کردم و به تماشای احساسات عمیق و سردرگم خود نشستم .
هیچ یک از ما تا واپسین لحظات آن شب هیچ نگفت . زیرا تب و تاب عشق هنگامی که به سکوت میگراید ، عظیمتر به نظر میرسد ...
برگرفته از کتاب بال های شکسته ازجبران خلیل جبران .
دفعه اولی که این کتابو خوندم ، گریه کردم و این اولین کتابی بود که منو انقدر تحت تاثیر قرار داد . تا حالا 4 بار خوندمش . افتضاح دوسش دارم ! اگه نخوندید حتما بخونید . شما هم عاشقش میشید .
پ.نـ۱: این داستان زندگی واقعی جبران خلیل جبرانه ؟؟؟

|