تبليغاتX
بهترین بهترین من
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  

 

 آقاییه نازم قربونت برم خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم بازم اومدی بهم سر زدی و یه چیز تازه نوشتی . چقدر تو مهربونی که وقتی فهمیدی اینطوری میتونی منو خوشحال کنی دیگه تند تند سر میزنی و برام پیغام میزاری . علی جان نمیدونم چی بگم . منم خیلی دوست دارم . واسه منم الان جدا شدن از تو یعنی مرگ . اما همیشه سعی کردم تو ازدواج با احساساتم تصمیم نگیرم . علیرضا ما باید واقعیت ها رو ببینیم . من هنوز نمیدونم این علاقه ای که بین ما ایجاد شده میتونه بار اینهمه اختلافو به دوش بکشه یا نه . هر دفعه که اینو بهت گفتم ، جوابت این بوده که ، مگه باید خانواده هامون عین هم باشن ؟ مگه بقیه چه جوری ازدواج میکنن ؟  اما به نظر من این اختلاف یه ذره دو ذره نیست . بهم فرصت بده علی . بزار با یه بزرگتر مشورت کنم . ازت میخوام توام بدون در نظر گرفتن این دوست داشتنی که بینمون ایجاد شده فکر کنی . واسه چند لحظه فقط از روی عقلت تصمیم بگیر . ببین ما با این شرایط واقعا به هم میخوریم ؟ میتونیم یه زندگی بدون دغدغه درست کنیم یا نه ؟

 

پریا جونم منو به یه بازی دعوت کرده . اینطوریه که باید بهترین خاطره زندگیمو بگم . من از علیرضام این سوالو پرسیدم . گفت تمام خاطرات با تو بودن برام بهترین خاطره ها بودن . ( آره دیگه منو علیرضا واسه هم نوشابه باز نکنیم اموراتمون نمیگذره ). اما من قانون بازی رو بهش گفتم اونم یکی از خاطره هامونو انتخاب کرد . حالا میخوام هم مال خودمو بنویسم هم مال علیرضارو .

 

خاطره خودم :

شب بود . دلم گرفته بود . از بس به آینده رابطمون فکر کرده بودم که مغزم هنگ کرده بود . علیرضا میدونست حالم خیلی بده . تا صبح با من بیدار موند . انقدر به هم اس ام اس دادیم ، که صدای اذان صبح اومد . هم من شنیدم هم علیرضا . هم زمان اس ام اس دادیم : پاشو برو نمازتو بخون . با هم نماز خوندیم . بعد با هم جلو پنجره خونه هامون وایسادیم . هوای صبح سوز داشت . چادر نمازمو پیچیده بودم دورم . گریه میکردم . علیرضا آرومم میکرد ...

 

   خاطره علیرضا :

با هم رفته بودیم دربند . اولین بار بود که دوتایی با هم تا اون بالاها رفتیم . یه جا رفتیم که پر از درختای بلند بود . نشستیم یه عالمه با هم حرفای مهم درباره زندگیمون زدیم . بعد علیرضا اول اسممونو روی یه درخت حک کرد ! چندین ساعت با هم بودیم . اون روز با هم خندیدیم با هم بغض کردیم با هم نون پنیر گردو خوردیم . از همدیگه عکس انداختیم ...

 

ما آدما خاطره های خوب و بد زیاد داریم . اما خاطره های بد همیشه عمیقترن . خیلی مردونگی میخواد که خوبیای یه نفرو به یاد بسپریم و بدیاشو از یاد ببریم . کاش هیچ وقت تو دل هیچ کس به یه خاطره بد تبدیل نشیم . کاش وقتی بهمون میگن یه خاطره خوب تعریف کن مجبور نباشیم چند ساعت فکر کنیم .

معجزه عشقم یعنی همین . یعنی هر وقت دیدی از کسی فقط خوبیاشو به یاد میاری ، بدون عاشقش شدی .

 

میشه یه خاطره ام از بچگیم بگم ؟ بامزس.

 اون موقع ها که دندونام شیری بودنو یکی یکی می افتادن . تو اخبار نشون داد که استخونای یه زن و یه مردو تو معدن نمک پیدا کردن . منم بعد از تحقیقات فراوان فهمیدم که استخون توی نمک سالم میمونه . رفتم یه دندونمو که حسابی لق شده بود با دستم کندم ! آوردم گذاشتم تو یه لیوان پر از نمک ! همیشه بهش سر میزدم ببینم سالمه یا نه ! یه روز رفتم دیدم از وسط نصف شده ! ( علاقه به جاودانگی از همون موقع بروز کرده بوده ! )

 

منم میخوام شصتاد نفرو به این بازی دعوت کنم : خاطره ، دزیره ، گوبولی ، لیلی و مجنون ، مریم ، اون یکی مریم ، شیلا و گیلاسی و ...

من اسم 9 نفرو نوشتم . چند نفر دیگه موندن ؟ ببینم شصتاد منهای 9 چند میشه ؟

 

پ.ن_1: این لینک وبلاگ ما خراب شده احتیاج به تعمیر داره . منظورم اینه که من چرا نمیتونم تو پستام لینک بزارم ؟   

        

 

 

نویسنده : فاطمه | ساعت 11:53 روز شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
| لینک ثابت