میخواستم بگم از : اون روز ِ چهار شنبه ، 14 فروردین . از 12 خرداد روز تولدت . از اون جمعه قشنگمون ، 17 خرداد .
فکر میکردم قراره بیام اینجا بنویسم که دست پختت چقدر خوشمزس ، که اون لباسی که واست خریدم چقدر بهت میاد ، که چشمات چقدر قشنگ و مهربونن ، که آغوشت چقدر گرم و آرامش بخشه ، که ... که دیگه جدا شدن از تو برام محاله !
به مامانم گفتم دوستت دارم و میخوای بیای خواستگاریم . گفت خوب چی داره ؟ چی کارس ؟ سرمو انداختم پایین گفتم هیچی .
مامانم مسخرم کرد گفت پس حتما بگو بیاد دستتو بگیره ببره .
مامانم حتی حاضر نشد با تو یا مامانت حرف بزنه ! بهم گفت به بابات میگم اون خودش میدونه چی کار کنه . یه هفته گذشته هنوز به بابام نگفته . یعنی دیگه نمیخواد بگه . میخواد این قضیه رو همین جا خفه کنه .
خوب توام نباید توقع داشته باشی عکس العمل مامانم بهتر از این باشه . هرکی جای اون بود همین کارو میکرد . میخواستی به پسری که هیچی نداره بگه بفرمایید بیاید خواستگاری دخترمون ؟ تو فکر میکنی مامان من دنبال اینه که دخترشو بده به یه پسر پولدار فکر میکنی مامانم خیلی مادی فکر میکنه . اما اینطوری نیست . اونم مثل بقیه مادرا خوشبختیه دخترشو میخواد . تو اگه درستو میخوندی من خیلی راحت میتونستم جلو همه وایسم . اما الان حرفی واسه گفتن ندارم . بگذریم اینا همش حرفای تکراریه که تا حالا هزار بار بهت گفتم .
آره گفتن این قضیه به مامانم هیچ نتیجه ای نداشت جز اینکه فهمید کسی که تلفنی باهاش حرف میزنم ، شبا یواشکی بهش اس ام اس میدم ، اگه یه هفته نبینمش واسش قشو ضعف میکنم ، توئی . همون عاشق دلباخته ای که میخواد بیاد خواستگاریم .
بعد از اون دیگه به بن بست رسیدم . دیدم بهترین راه واسمون اینه که جدا بشیم . بهت گفتم که باید جدا بشیم . اگه اینجوری ادامه بدیم آخرش زندگیه جفتمون خراب میشه . اس ام اس دادی : " تو منو دوست نداری اگه داشتی منتظرم میموندی ."
علی نمیدونم تو چرا خودتو میزنی به اون راه . اختلاف بین ما خیلی زیاده . به خدا من دوستت دارم . اما ما دوتا آدم مختلفیم که اشتباهی عاشق هم شدیم .
میگم جدا بشیم بعد تو هروقت تونستی بیا خواستگاری . قبول نمیکنی . میگم رابطمونو کم کنیم قبول نمیکنی .
خوب دیگه چی کار کنم ؟
به خدا نه پای کس دیگه ای در میونه نه من از تو بدم اومده . اگرم میخوام ازت جدا بشم به خاطر خودته به خاطر خودمه . اگه باهات بمونمو به هم نرسیم دیوونه میشیم . اگه از اول دوتا دوست معمولی بودیم ، اگه سرنوشتت واسم مهم نبود ، اگه عاشقت نمیشدم ، الانم ازت جدا نمی شدم چون میدونستم هروقت ازت جدا بشم دو روز بعدش فراموشم میکنی . اما الان وضعیت ما فرق داره . تو داری تمام عشقتو دو دستی به من تقدیم میکنی . تو این وضعیت اگه به هم نرسیم دیگه نمیتونیم عاشق کسی بشیم . علی من نمیخوام کاری کنم که تمام وجودتو تسخیر کنم . می فهمی ؟