خیلی قاطعانه تصمیم گرفتیم تمومش کنیم . میخوایم بعد از یک سال و 11 ماه از هم جدا بشیم . البته نه به این سرعت و ناگهانی . فعلا داریم ارتباطو کم میکنیم تا خودش یواش یواش محو بشه .
این دفعه نه پشت تلفن واسش گریه کردم نه خواب و خوراکم به هم خورد . اونم همینطور . اتفاقا خوشحالم که تونستیم بلاخره احساساتو بذاریم کنار و یه تصمیم قطعی بگیریم . هرچقدرم همدیگرو دوست داشته باشیم وقتی میدونیم واسه ازدواج به درد هم نمیخوریم چه فایده داره ؟
من خیلی راحت تر از علیرضا اینو قبول کردم که ما باید جدا شیم پس باید رابطمونو کمرنگ کنیم . اما واسه اون یکم سخته . همش باید بهش یاداوری کنم که کمتر اس ام اس بده . یه مدت که هر شب بهم شب بخیر میگفت . دو روزه این عادتو ترک کرده .
بعد از 3 ماه 3شنبه میخواستم بهش دوربین بدم . همدیگرو دیدیم . خیلی رفته بود تو فکر . احساس کردم کم مونده نظرش عوض بشه و دوباره بگه نمیتونم ازت جدا بشم . به خودم قول دادم خیلی کمتر ببینمش و ملاقات هامونم به یک ساعت و نیم ساعت برسونم .
اگه فامیلاش کارو خراب نکنن اون خودش داره عادت میکنه . میگفت " خالم بهم میگفت نامزدت چطوره ؟!! " آخه چرا اینجوری میگین وقتی از هیچی خبر ندارین ؟ نمیدونم اینا یعنی نمیدونن چه ضربه ای دارن به علیرضا میزنن ؟
خلاصه راه ما دوتا داره از هم جدا میشه .
تقصیر خودمونم هست از همون اول خشت های زندگیمونو کج گذاشتیم . البته دیگه الان داریم از اینکه دیوارمون تا ثریا کج بره پیشگیری میکنیم .
پ.ن : دیوانه بازی ( کریستین بوبن ) انتشارات چشمه و ربکا ( دافنه دوموریه ) انتشارات سمین رو خوندم . اگه بگم عالی بودن در حقشون ظلم کردم . حتما بخونید . دارم غرور و تعصب ( جین اوستین ) رو میخونم . قبل از اینکه این کتابو بخونم فیلم زندگی جین اوستین رو دیدم . زندگی خودشم مثل رمان میمونه : عاشق میشه ، به علت مخالفت خانواده با عشقش فرار میکنه بعد یه اتفاقی میفته که با همه علاقه ای که به اون داشته خودش از عشقش جدا میشه .