|
۱- سلام
۲- فقط میخوام بشینم گریه کنم . حالام از این دانشگاه به هم می خوره . واقعا انقدر حالام بده که نمیتونم چیزی بگم . لعنت به این مملکتی که دانشگاه خوب خوبشم هیچ گهی نیست .
۳- سحر خانوم کاش یه نشونی چیزی میذاشتی که جواب کامنتتو میدادم . اما حالا عیبی نداره همین جا جواب میدم .
کامنت سحر : salam mazerat az inke in nazaro raje be webet midam vali inke u adame motezalzeli hasti chetor in pesaro dost dari vali hazerai azash begzari ye roz dava ye roz ghahr yeroz eshgholaneh ye roz ................. bemanad khastam begam az on avalin bari ke in tasmimo gerefte bodi ke shomaha beham nemikhorin bayad tamomesh mikardi nemizashti kar be injaha berese bazammazerat bye
جواب من : چی بگم شاید تو درست بگی . اما اینم در نظر داشته باش که من علیرضا رو دوست داشتم ( و دارم ) و هر بار که من خواستم ازش جدا بشم یه اشاره اون کافی بود که دوباره قلبم و احساسم جلوی عقلمو بگیره و دوباره دوستی رو ادامه بدم . و واقعا هر بارم همین جوری میشد . میگفتم میخوام جدا بشم و گوشی رو قط میکردم ( بر خلاف احساساتی که نسبت بهش داشتم ) اما میدیدم اون نمیتونه و خودشو به آب و آتیش میزد که دوباره با هم باشیم . مگه دل یه دختری که عاشق شده چقدر طاقت داره ؟ چقدر طاقت داره بشنوه " دوستت دارم توروخدا تنهام نزار " و روشو برگردونه . یه بارم علیرضا خواست جدا بشیم اون موقع هم من انقدر گریه کردم که ایندفعه اون دلش نرم شد . آخه ما چی کار میکردیم ؟ نمیتونستیم باور کنیم که دیگه همدیگرو نمیبینیم . نمیتونستیم تحمل کنیم دوری رو . هردومون میدونستیم به هم نمیخوریم اما انگار مسخ شده بودیم .
راستشو بخوای با اینکه ۱۰۰٪ مطمئن بودم که باید ازش جدا بشم اما هر بار که بهش میگفتم خداحافظ برای همیشه . همش تو دلم خدا خدا میکردم که زنگ بزنه و بازم ادامه بدیم .
تا اینکه قضیه ازدواج جدی شد و پدر مادرا با خبر شدن و بقیه ماجرا ...
دیگه همه چیز رسمی شده بود . باید تصمیم میگرفتیم . یا ازدواج یا جدایی . هر دومون واقعا تلاش کردیم . به هر دری زدیم بسته بود . هرچی نقشه کشیدیم دیدیم یه جاش میلنگه .
و ...
فقط یه راه موند . که جدا شیم . با اس ام اس خدافظی کردیم چون حتی طاقت شنیدن صدای همو نداشتیم . بعد یه اتفاقایی افتاد که علیرضا راضی نیست بنویسم . خلاصه اون اتفاقات باعث شد که به علی پیشنهاد بدم که کم کم رابطمونو کم کنیم و جدا شیم . اونم یه جورایی قبول کرد . اگرچه بازم گاهی بهانه میاره اما دیگه کاری نمیتونم بکنم .
من خودم مطمئنم که کاری نبوده که بخوام انجام بدم و علیرضارو توش در نظر نگیرم . الانم که باهاش موندم به خاطر اینه که میدونم موقعیتش واسه جدا شدن خوب نیس . ما باید به هم فرصت بدیم . راه دیگه ای وجود نداره .
اگر بازم حرفو حدیثی باشه حتما حاضرم جوابگوی همش باشم .
|